🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼🍃نان بخور شراب مخوریکی از مسافرین که چند صباحی توقف نمود جناب علی محمد خان ملقب به…
انتشار: 2021/11/30 15:01 UTCدریافت: 2026/08/20 17:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 17:05 UTC
🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼🍃نان بخور شراب مخوریکی از مسافرین که چند صباحی توقف نمود جناب علی محمد خان ملقب به خان بهائی بود که سابقا ندیم جلال الدوله حکمران یزد بود همان حکمرانی که محرک ضوضاء و قاتل عده ی کثیری از شهدای فی سبیل الله بوده است و اما خان بهائی تمام آن قضایا و بلایا و رزایا را مشاهده نموده بود همواره یادگار جگرخراش خونریزی یزد را در نظر داشت شخصا از اول دوره ی میثاق بقدری مقبول درگاه نیر آفاق بود که در مدت چند سال هر هفته یا هر ماه یک طغرا لوح مبارک به افتخارش نازل می شد . در هنگام توقف در عکا پیوسته منظور نظر عنایت بود و در حین تشرف همیشه طرف توجه واقع و او را هم جناب خان خطاب می فرمودند و از کثرت مرحمت و عنایت مثل بنده لوس و ننر بار آمده بود اما بیش از من استحقاق عنایت داشت و ضمنا مریض و علیل بود و از سوء هاضمه شکایت می نمود . همه روزه یک مشت دواجات و حبوب و سفوف عجیب و غریب که از اطبای ایران گرفته بود به مصرف می رسانید . آن زمان که کمتر از پنجاه و بیش از چهل سال از عمر شریفش گذشته بود آثار کهولت و شیخوخیت از رفتار و کردارش نمودار بود هرچند روحا قوی اما جسما بسیار ضعیف و ناتوان بود و الحال که بیش از هشتاد سال دارد پیرمردی است که غالبا پیاده در دشت و کوهسار دنبال شکار می دود و در خدمات امری هم قصور نمی نماید و یگانه نشانه ی پیری همانا ثقل سامعه است که از زمان جوانی بروز کرده و هنوز باقی است پس باید دانست که این تندرستی و نیروی بازو و قوت زانو را از کجا یافت؟ گویا از آنجا بود که از حضور مبارک استعلاج و استشفاء نمود دستوری که به او عنایت فرمودند نمی دانم چه بود اما راجع به سوء هاضمه این بود که فرمودند غیر از شیر خالص تا مدتی هیچ غذای دیگری به مصرف نرساند و به خادم مسافرخانه دستور دادند که همه روزه مقدار زیادی شیر برایش مهیا کنند . روز اول و دوم در خوردن شیر دلیر بود روز سوم و چهارم به عنف و انزجار مصرف می نمود و در حضور مبارک اظهار تالم کرد که شاید از خوردن شیر معاف گردد از قضا مجددا تاکید فرمودند . روز پنجم و ششم قدرت جنبش و حرکت نداشت از مسافرخانه بیرون نیامد روز هفتم که روز زیارت روضه ی مبارکه بود خواستم به اتفاق به درب خانه رفته به کروسه بنشینیم دیدم قدرت راه رفتن که ندارد سهل است حتی رمق حرف زدن هم ندارد دلم به حالش سوخت گفتم یک لقمه نان با یک پیاله چای ضرر ندارد . گفت نان بخورم جواب سرکار آقا را چه بدهم ندیدی چه اندازه نهی فرمودند گفتم از عصیان چه پروا داری جواب سرکار آقا از هر چیز آسانتر است گفت چه کنم؟ گفتم نان بخور خیال کن شراب خوردی فورا توبه کن . خلاصه این سخن مانند مائده ی آسمانی روحش را تغذیه نمود فورا برخاست نانی به عجله ی تمام تناول نمود نصف پیاله چای نیم گرم سر کشید چابک و چالاک شد با من به راه افتاد در بین راه خط و نشان می کشید که تو را در حضور مبارک مقصر خواهم کرد . آن روز به زیارت رفته در مراجعت مشرف شدیم . جناب خان بهائی مایل بود سوالی از احوالش بفرمایند تا تقصیر را از خود ساقط نماید از قضا چیزی نفرمودند . شب در مسافرخانه آبگوشت کذایی را با اشتهای تمام خورد و خوابید فردا صبح هم از نان لقمه الصباح صرف نظر نکرد . فورا به درب خانه مبارک شتافت . ساعتی بعد دوان دوان برگشت خندان خندان نزد بنده آمد فریاد شادمانی بلند کرد گفت مایه ی خوبی برای تو گرفتم خوب نانی برای تو پختم تا نان خوردن خود را آزاد کردم . پرسیدم چه کردی؟ گفت جای شما خالی در بیرونی مشرف شدم و مورد الطاف بی نهایت گشتم به قدری اظهار عنایت فرمودند که من شرمنده شدم و بی اختیار گریه کردم سپس سوال فرمودند نان که نمی خوری . عرض کردم بلی قربان می خورم . فرمودند من به تو چه گفتم؟ عرض کردم بلی قربان فرمودید اما خیلی گرسنه بودم . یونس مرا اغواء کرد گفت نان بخور خیال کن شراب خوردی فورا توبه کن . خلاصه بسیار تبسم فرمودند دست مبارک را به شانه ی من گذاشته فرمودند بسیار خوب ، بسیار خوب نان بخور شراب مخور . خلاصه این را گفت و یک حمله ی دیگر به سفره ی نان آورد تا توانست خورد دم به دم زیر لب می گفت بسیار خوب بسیار خوب نان بخور شراب مخور .(خاطرات نه ساله عکا ، ص ۳۸۱-۳۸۴)کانال تلگرام خاطرات و حکایات امری@khaterathekayat🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼