#پارت_6 #قلبی_که_آهسته_میتپد با نگاه لبریز از غمش به درون کیف پولش سرک میکشد؛ پر از خالی است. سری…
انتشار: 2019/09/28 19:28 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_6 #قلبی_که_آهسته_میتپد با نگاه لبریز از غمش به درون کیف پولش سرک میکشد؛ پر از خالی است. سری از روی تأسف تکان میدهد و به ناچار پیادهروی طولانی مدت را برمیگزیند. دستش را درون جیب شلوارش میبرد و به موزاییکهای کف خیابان زل میزند. خیال و یاد مینا دست از سرش بر نمیدارد. آن چشمان ریز آبی، او را چنان بیتاب و تشنه کردهاند که صد سال نیز به تماشایشان بنشیند، سیراب نمیشود. دنیای فرامرز، هنوز در آن دو چشم خلاصه میشود و این را نمیتواند انکار کند.چه دشوار است، بخواهی آن کسی که تکهای از وجودت بود و هست را فراموش کنی، آن کسی که محور رویاهایت دورش میچرخد؛ اصلا مگر کسی توانسته است که به این سرعت آرزوهایش را از یاد ببرد که فرامرز دومیاش باشد؟ آهی میکشد و دستش را بالا میآورد و زنگ را میفشارد. صدای خسته و خشدارش در گوش میپیچد. - کیه؟ بیحوصله پاسخ میدهد: در رو باز کن، منم. - نشناختم. نفس عمیقی میکشد و به موهای پرپشتش چنگ میاندازد. سگرمههایش در هم میروند. آب دهانش را قورت میدهد و میگوید: فرامرزم. - آها، بیا بالا. لحظهی کوتاهی میگذرد و در باز میشود. پلهها را بالا میرود و نگاه جستجوگرش را نثار چهرهی درمانده و پر ماتم همدم این روزهایش میکند. خم میشود و بند کتانیهای مشکیاش را که پذیرای لایهی باریکی از خاک بر سطح خود اند، میبندد. صاف میایستد و به چشمان درشت و آهوییاش خیره میشود. آرام زمزمه میکند: سلام. لبخندی بر لب مینشاند و سعی دارد با خوشرویی از مجنون غمگین این روزگارش استقبال کند. قدمی جلو میرود و خود را در آغوش گرم فرامرز جای میدهد و میگوید: سلام، خوبی عزیزم؟ با حسرت زمزمه میکند: کاش این میم مالکیت از دهن مینا بیرون میاومد. کنار میرود تا فرامرز وارد خانهی نقلیاش شود. موهای فرش را پشت گوش میفرستد و لب میگشاید: چهخبر؟ فرامرز آهی میکشد و میگوید: مگه تو زندگی ما خبری بیشتر از غمهای جدید، هست؟! در حالی که در را میبندد، میپرسد: طبق معمول مینا؛ درسته؟ فرامرز روی کاناپهی کهنه مینشیند و با تاکید چشمان سرخش را بسته و باز میکند و با صدای بمش میگوید: آره. ازدواج کرد.لیوان حاوی شربتی که برای فرامرز درست کرده بود از میان انگشتان ظریفش سُر میخورد و تکههای ریز و درشتش بر روی سرامیک میلغزند. جیغ میزند: چی؟! ازدواج کرد؟! تلخ میخندد و میگوید: آره، دیگه مال من نیست. بیتوجه به کف پایش که پر از شیشه خرده شده است به سوی فرامرز میدود. شانههایش را میگیرد و چند باری محکم تکانش میدهد؛ گویا ببر زخمیای است که بر دل شکستهی فرامرز هجوم میآورد و بر سرش آوار میشود. صورتش را نزدیک او میآورد؛ فاصله چشمانشان کمتر از یک وجب است. به چشمان سرخ فرامرز زل میزند و فریاد میکشد: لعنتی، برای چی آخه؟ چرا گذاشتی سهم یکی دیگه بشه؟ سه ساله که زندگیت، جونت، عمرت شده مینا و حالا به این راحتی میگی ازدواج کرد؟ اون شبهایی که مست تو بغلم زار میزدی رو یادت رفته؟ اون روزهایی که حرف از خودکشی میزدی رو یادت رفته؟ اصلا به اینجاش فکر کرده بودی که بدون اون چهطور زندگی کنی؟ میخوای در نبودش چیکار کنی؟ نگاهش را از چشمان وحشی هانیه میگیرد و به دستان ظریفش که یقهاش را در چنگ دارند، زل میزند و بسیار مظلومانه میگوید: از اولم نبود که الان بخوام به خاطر نبودنش گریه کنم. سر فرامرز را در آغوش میگیرد و با گریه میگوید: چرا این قدر خوبی؟ دورت بگردم من آخه. عزیز دلم. این حق تو نیست؛ این همه رنج بکشی که آخرش به هیچی برسی؟ با بغض تشر میزند: هانیه، بس کن. همین الانش هم حالم خوب نیست. #مریم_گلچی #کپی_ممنوع ✒