#پارت_5#قلبی_که_آهسته_میتپد فرزانه به اتاق نیکا میرود و دستش را لابهلای نخلستان خرماییِ گیسوانش…
انتشار: 2019/09/26 17:01 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_5#قلبی_که_آهسته_میتپد فرزانه به اتاق نیکا میرود و دستش را لابهلای نخلستان خرماییِ گیسوانش فرو میبرد. دستان کوچکش را میگیرد و بوسه باران میکند. به صورت گرد و تپلش که چون خورشید است، زل میزند و بازوانش را چند دفعه تکان میدهد. - دختر قشنگم، بسه دیگه مامان جون. تا کی میخوای بخوابی؟ زود باش که امروز با دایی قراره بری کلاس. با شنیدن این حرف، چنان ذوق میکند و در جا مینشیند که فرزانه متعجب میشود. از قبل میدانست که او فرامرز را خیلی دوست دارد؛ اما نه تا این حد! فرامرز، باری دیگر نگاهش را به آینهی کوچک روی طاقچه میدهد. طرهای از موهای خیسش، نیمی از صورت مردانهاش را میپوشاند. با یک دست آن را به عقب میراند. چشمان درشت و مشکیاش، همچون تکه زغالی خاموش و آرام اند که با وجود حرارت مغزش، تنها زمان اندکی به شعلهور شدنشان باقی مانده است. قطره آبی از موهایش میچکد و روی بالا تنهی عریانش لیز میخورد. نفس عمیقی میکشد و پیراهن چهارخانهی قرمز و مشکیاش را بر تن میکند. دکمهها را یکی پس از دیگری میبندد و از اتاق خارج میشود. دست نیکا را میگیرد و با فرزانه خداحافظی میکند. - دایی امروز چه خوشتیپ شدی! گوشه چشمی، نگاهی به او میاندازد و میگوید: جدی؟ لبخندی میزند که مرواریدهای ریز و سفید دهانش، نمایان میشوند. آرام سر تکان میدهد و میگوید: اوهوم. همیشه قرمز بپوش. سر تکان میدهد و با اندوهی که قلبش را به بازی میگیرد، زمزمه میکند: حیف که آب از سر ما گذشت! دوباره مغزش بزرگراهی میشود که پذیرای ترافیک افکار سیاه و تلخش است. دست نیکا را محکمتر میگیرد. نیکا سرش را بالا میآورد و به دایی عزادارش زل میزند و اما با این که سن کمی دارد، سوالی نمیپرسد تا داییاش بیشتر از این رنج نکشد. حتی دهان به اعتراض نمیگشاید و درد دست کوچکش که در حصار پنجهی فرامرز قرار دارد را به جان میخرد. کنار در آموزشگاه میایستند. فرامرز روی زانو مقابل نیکا مینشیند و بوسهای بر گونهی نرم و سفیدش مینشاند و از درون کیف پولش اسکناسی بیرون میآورد و به دستش میدهد. لبخندی میزند و میگوید: فکر کنم مامانت یادش رفته برات خوراکی بذاره. این رو بگیر برو بوفه که ته حیاطه و برای خودت و دوستت هرچی میخوای بخر. - چشم. - بیبلا. دورت بگردم من. معلمت رو اذیت نکن، دوباره مامانت رو میخوان و این دفعه مامانت باهات قهر میکنه. باشه خب؟ سر کج میکند و خودش را برای فرامرز لوس میکند. پلک میزند و میگوید: باشه. دایی جون؟ لبخند روی لبان خوش فرمش نقش میبندد و جواب میدهد: جونم؟ - میشه فردا بریم شهربازی؟ کمی مکث میکند. با جیب خالی به شهربازی بروند که چه شود؟ - فردا کار دارم. چهطوره جمعه بریم؟ چشمانش را ریز میکند و میپرسد: جمعه؟ یعنی چند روز دیگه؟ دستانش را دو طرف گونههای برجسته و سرخ نیکا میگذارد و میگوید: اوم، تقریبا سه یا چهار روز دیگه. - آخجون، دایی قول دادیا. باید بریم، باشه؟چشم میبندد و زمزمه میکند: باشه، خدافظ. - بای بای دایی خوشگلم. نیکا که وارد ساختمان میشود، خیالش آسوده میگردد و از آموزشگاه فاصله میگیرد. پلکش را میمالد. بیش از دو روز است که چشمانش رنگ کابوسهای هرشبش را ندیدهاند.#مریم_گلچی #کپی_ممنوع 💤