#پارت_7#قلبی_که_آهسته_میتپدبا حرص بازوان فرامرز را میگیرد و به چشمان مشکیاش که چون دریای غم است…
انتشار: 2019/09/29 19:36 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_7#قلبی_که_آهسته_میتپدبا حرص بازوان فرامرز را میگیرد و به چشمان مشکیاش که چون دریای غم است، چشم میدوزد و فریاد میزند: میدونم، میدونم لعنتی! لبخندی کنج لبان فرامرز جای میگیرد. وقوع این لبخند با ریزش آن قطرهی اشک گرمش مصادف میگردد. خون در رگهای هانیه میجوشد و به سوی گونههایش میدود. لبان پر رنگ و لعابش را که بینیاز از رژ و زرق و برق اضافی هستند را به دندان میگیرد. چشمان آهوییاش را درشت میکند و میخروشد: برا چی میخندی؟ به حال من میخندی یا خودت؟ خودت رو تو آینه دیدی؟ من رو چی؟ من رو نگاه کن؛ مثل مرغ سرکنده بال بال میزنم، دارم نابود میشم، بعد تو... بازوان فرامرز را رها میکند. گیسوان پریشانش را به عقب میفرستد. فرامرز چشمانش را میبندد و با صدایی لرزان میگوید: این اولین باره که یکی این قدر نگرانمه. حس عجیبیه، تو ناراحتی دست و پا میزنم و با این همه گرفتاری، یکی هست که به خاطرم گریه کنه. هانیه سکوت میکند؛ خیلی طولانی. در دل میگوید: کاش میدونستی که یکی همیشه نگرانت بود و هست و هر شب بالش نرمش خیس از اشک میشه. فرامرز میایستد و نگاهش را به سوی چشمان باران زدهی هانیه سوق میدهد. آثار غم را از صورت مردانهاش میزداید و میگوید: شرمنده حال تو هم خراب شد. دیگه گورم رو گم کنم. انگشتان کشیدهاش را در میان پنجهی فرامرز جای میدهد و زمزمه میکند: دیگه چنین حرفی نزن، باشه؟ نفس عمیقی میکشد و به آرامی پلک میزند. گامی به جلو برمیدارد و همراز این دیارش را میهمان آغوش گرمش میکند و طعم شیرین اعتماد را بر زبان قلبش مینشاند. کنار گوشش زمزمه میکند: اگرچه مینا رو ندارم؛ ولی هانیه جای تموم میناها رو پر میکنه. نمیدونم چی بهت بگم دختر، تو شدی آرامبخش من. واقعا یه پا مسکنی لامصب. اصلا وقتی سرم جیغ میزنی، اولش تب میکنم، گر میگیرم و شاید اشکم هم درمیاد ولی بعدش، بعدش خاصترین احساس متعلق به منه. مواظب دلت باش، نذار محبتهاش رو خرج آدمهای بیلیاقتی مثل من کنه. سر کج میکند و میگوید: بیلیاقت میناست که به دلت پشت کرد. بیلیاقت اونه که به بخت خودش لگد زد. چرا نمیخوای بفهمی که تو لیاقتت، ارزشت، جایگاهت و وجودت برای مینا که نه؛ ولی برای من، برای خواهرت و برای خیلیهای دیگه یه نعمته. فرامرز اینقدر خودت رو دست کم نگیر! ابروانش در یکدیگر میروند و اخم میکند. - من خودم رو دست کم نگرفتم! من اون قدر بزرگم که از خودم گذشتم تا رفیقم با لقمهام خودش رو سیر کنه! از حرفهای فرامرز سر در نمیآورد. چشمانش را ریز میکند و میپرسد: یعنی چی؟ پوزخند صداداری میزند و جواب میدهد: یعنی اینکه مینا زوجهی بهزاده.