#پارت_1#قلبی_که_آهسته_میتپد به دلیل رفاقت و به رسم جاودانگی و مردانگی، از تمام آیندهاش میگذرد و…
انتشار: 2019/09/22 14:31 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_1#قلبی_که_آهسته_میتپد به دلیل رفاقت و به رسم جاودانگی و مردانگی، از تمام آیندهاش میگذرد و حلاوت لحظه به لحظهی حال و کنونش را با قلبی که هر شب میزبان رفت و آمد و تکافِ تیغِ غم است، به برادرش تقدیم میکند. از عشق، احساس و دلِ بیتابش میگذرد تا شیرینی وصال نثار جسم و روح و جان دوستی گردد که اگر عمرش را هم بگیرند، برایش یار نیمه راه نمیشود.پنجهی قدرتمند بدبختی را میبوسد تا شاید، دستش را از روی خرخرهی زندگیاش بردارد و یک آب خوش از گلویش پایین برود. گاهی، کناری مینشیند و در انبوه افکار پریشانش غلت میزند. مدام خویش را سرزنش میکند؛ ولیکن به هیچ نتیجهی درست و درمانی نمیرسد. چشمانش را میگشاید. عقربههای ساعت جانی در تن ندارند؛ آنقدر آرام و نالان حرکت میکنند که تارهای عصبیاش به یکدیگر گره میخورند. با عجز به روبهرویش زل میزند. میان این چهرهی غمگین در آینه با تصاویری که متعلق به دوسال پیش است، هزاران تفاوت پرسه میزند. میتواند صریحاً بگوید که آن زمان چشمان سیاهش نورافکن بودند و بیش از حد برق میزدند ولی حالا... نفس عمیقی میکشد و شیشهی عطر را در دست میگیرد. تمام حرص و داغ دلش را بر سر آن شیء بیجان خالی میکند. با هر دم، موج عظیمی از بوی خوش عطر یاس، سلولهای بینیاش را درگیر میکند. گرهی کراواتش را محکم تر میکند و دستی به سرشانهی کت سفیدش میکشد. بُرس را از روی تخت برمیدارد و به موهای پرکلاغیاش نظم میدهد. باز هم نگاهی در آینه میاندازد. آخر این چشمانی که به خون نشستهاند، او را رسوای عالم میکنند. صدای بهزاد را میشنود که میگوید: فرامرز کجا رفتی؟ زود باش دیگه. آب دهانش را فرو میفرستد و کفشش را از جعبه بیرون میآورد و به پا میکند. از اتاق خارج میشود. با دیدن بهزاد، به مشقت لبخندی بر لب مینشاند و باصدایی که از ته چاه برمیخیزد، جواب سلامش را میدهد. با حسرت، سر تا پای بهزاد را از نظر میگذراند؛ در لباس دامادی چه زیبا به نظر میرسد! دوشادوش هم به سمت جایگاه عروس و داماد میروند. در جا میایستد. ضربان قلبش هر ثانیه تشدید میشود و او را تا مرگ میکشاند و بازمیگرداند. در آن شلوغی، صدای نفسهای عمیق و بلندش به گوش نمیرسد. چشم میچرخاند. خدا را شکر میکند که حواس کسی به او نیست. بهزاد پس از سلام و احوالپرسی مختصر با تمام حضار، کنار مینا مینشیند. لبخند روی لبان هر دوی آنها، نظرش را جلب میکند. چشم میبندد و لبهایش را به دندان میگیرد. رو بر میگرداند و دستانش را مقابل صورت سرخ و ملتهبش قرار میدهد. نالهای میکند که تنها خودش میشنود. چند ثانیهای در همان حالت باقی میماند. با صدای دست و هورای میهمانان، تازه به خود میآید. کی عقد را خواندند؟ کی حلقه ها را در دست هم کردند؟ این بوسه دیگر برای چیست؟ باورش نمیشود که عشق یک طرفهاش به همین سادگی به فرجام میرسد. تمام تنش به رعشه میافتد. نگاهش را دور تا دور سالن بزرگ میچرخاند. به هر کس یک بشقاب میدهند که تکهای کیک در آن قرار دارد. مینا تکه کیک را به سوی دهان بهزاد میبرد و بوسهای در هوا برایش میفرستد. فرامرز که آنها را زیر نظر دارد، دیگر تاب نمیآورد. با سرعت به سوی درب خروجی میرود و سعی میکند از آن باغ دور شود. با دستپاچگی کراواتش را باز میکند و در جوی میاندازد. دکمههای پیراهنش را کاملا باز میکند. نمیداند که چرا گر گرفته است. چشمانش تب دار و پلکهایش سنگین میشوند؛ گویا شراب کهنه به فریادش میرسد و خوب موقعی اثر میکند. صدای موسیقی شاد و بلند، هنوز به گوشش میرسد. نگاهی به پشت سرش میاندازد و با بغض برایشان آرزوی سفید بختی میکند.دل در سینهاش میتپد و او دهها بار آرزوی مرگ میکند. فردا با شوق دیدار چه کسی صبحش را به شب برساند؟ به خاطر رفاقتش با بهزاد که از دوران دبیرستان تا کنون ادامه دارد، از تک روزنهی امیدش میگذرد و قید مینا را میزند. آرام زمزمه میکند: شاید واقعا با اون حال بهتری داره! نفس عمیقی میکشد و با کفش به سنگی که در پیاده رو قرار دارد، ضربهی محکمی میزند و با صدای بلندی میگوید: اون دیگه زن بهزاده، حق نداری به چشم بد نگاهش کنی. اون مال یکی دیگه است. سر به زیر میاندازد و نگاهش را از چهارراه پر رفت و آمد میگیرد و با اخم ادامه میدهد: نامردی تو خونم نیست؛ دیگه مینا معشوقهی خوش بر و روی من به حساب نمیاد. مینا حکم زن داداشم رو داره؛ فقط زن داداش!#مریم_گلچی#کپی_ممنوع 🚫