#پارت_2#قلبی_که_آهسته_میتپد بر روی جدول سبز رنگ کنار خیابان مینشیند و آرنجش را به زانوان بیرمقش…
انتشار: 2019/09/23 11:26 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_2#قلبی_که_آهسته_میتپد بر روی جدول سبز رنگ کنار خیابان مینشیند و آرنجش را به زانوان بیرمقش تکیه میدهد. دستانش حصار محکمی میشوند و شقیقههایش را احاطه میکنند. نگاهش را بالا میآورد و به آن پارچهی حریریِ سیاه رنگ که با پولکهایی از جنس ستارگان مزین شده است، زل میزند و نجوا میکند: خودم رو به دست تو سپردم، هوام رو داشته باش. نذار مضحکهی هر محفل بشم. نفسی تازه میکند و آرام بر میخیزد. نقاب خونسردی را به چهرهاش مینشاند. کمی در باغ، زیر آن درختان تنومند که سر به فلک کشیده اند، قدم میزند. آن قسمت باغ، کاملا در ظلمات شب فرو رفته است و هیچ کس قادر به دیدن او نیست. نگاهش را میچرخاند. مینا در آغوش بهزاد چه ریزه میزه به نظر میرسد! لبخند تلخی بر لب مینشاند و از میان دندانهای قفل شده اش، میگوید: بغلش نکن لعنتی، بغلش نکن. آخ، زخم قلبم رو عمیقتر نکن. مشتهای محکمش بر تنهی سفت و زبر درخت پیر کنارش، فرود میآیند. نفسش در سینهاش حبس میشود. تاب تحمل این یکی را دیگر ندارد. مینا با ناز و کرشمه، دستان تپل و گوشتیاش را در دستهای مردانهی بهزاد میگذارد و خرامان خرامان به افرادی که در حال جنب و جوش هستند، میپیوندد. بهزاد دستانش را دو طرف پهلوهای مینا قرار میدهد و مینا نیز با نگاه گرم و دلنشینش او را برای لحظاتی شاد میپذیرد. رقص عاشقانهای آغاز میشود؛ ولی هر دقیقهاش، برای فرامرزی که از آن دو نفر چشم برنمیدارد، چندین سال طول میکشد. آهی از نهادش برمیخیزد. تراولی را از درون جیبش بیرون میکشد. لبخندی میزند که از صد بار گریه کردن بدتر است. چشمانش برق اشک دارند. بغضش را قورت میدهد و سر به زیر میاندازد. از میان جمعیت میگذرد و روبهروی بهزاد میایستد. با دیدن چشمان براق بهزاد که از خوشحالی پذیرای ستارههای نورانی اند، دلش قرص میشود. تراول را به عنوان شاباش، دست بهزاد میدهد و او را در آغوش میگیرد. لبانش بر روی پیشانی بهزاد مهر میشوند و بوسهای از جوهر برادری بر پیشانیاش مینشاند. کنار گوشش زمزمه میکند: سفید بخت بشی برادر. بهزاد لبخندی میزند و نگاه تشکر آمیزش را نثار چشمان تیز بین او میکند. فرامرز که میخواهد در خوشی دوستش بیشتر شریک باشد، کناری میایستد و کف میزند. نوک انگشت شست و سبابهاش را به یکدیگر میچسباند و روی لبان قلوهای اش میگذارد و چنان سوتی میزند که نگاه چند نفر به سمت او میچرخد. جشن ازدواج بهزاد و مینا با هر خوشی و ناخوشی میگذرد و هر کس به خانهی خود میرود. فرامرز که خوابش نمیبرد، از این پهلو به آن پهلو میشود و با ابروانی که چند تارش به یکدیگر تابیده اند به سقف زل میزند.#مریم_گلچی #کپی_ممنوع 🔥