#پارت_3 #قلبی_که_آهسته_میتپد مغزش تیر میکشد؛ دیگر گنجایش رشتهی طویل افکار او را ندارد. از جا برم…
انتشار: 2019/09/24 03:27 UTCدریافت: 2026/08/18 16:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:11 UTC
#پارت_3 #قلبی_که_آهسته_میتپد مغزش تیر میکشد؛ دیگر گنجایش رشتهی طویل افکار او را ندارد. از جا برمیخیزد و به سوی آشپزخانه میرود. فرزانه که او را در وسط سالن مییابد، نیشش تا بنا گوش باز میشود و با سرحالی میگوید: سلام، صبحت بخیر داداش گلم. چه سحر خیز شدی!با کمی مکث، سر تکان میدهد و لبخندی برای حفظ ظاهر بر لب مینشاند. تنها یک تلنگر کوچک کافی است تا ساختمان غرور مردانهاش فرو ریزد. این اولین شبی است که تا صبح پلک بر هم نمینهد و بار اندوهش چندین برابر میشود. با صدایی دورگه و خشدار زمزمه میکند: روز خوش. امروز من وِروِره رو آموزشگاه میبرم. - نه لازم نیست که خودت رو به زحمت بندازی. نگاهی پر از معنا به فرزانه میاندازد. ابروانش باز در هم میتابند و اخم بر صورتش نقش میبندد. با تاسف سر تکان میدهد و میگوید: مگه تو وقت دندون پزشکی نداشتی؟ سر به زیر میاندازد و انگشتانش که چون گوله یخی سرد و بیحس شده اند را به بازی میگیرد. نمیداند، چه جوابی به برادر سختگیر و نگرانش بدهد. - فرزانه، به خودت اهمیت بده خواهر من. تا حالا خودت رو تو آینه دیدی؟ بعد از اون ماجرا که میلی برای توضیح دادنش ندارم، داغون شدی. اون خانوم تپل مپل و دستهی گل، جاش رو به یه زن تکیده و لاغر مردنی داده. هیچ خوشم نمیاد که اولین شاهد از بین رفتنت، من باشم. مهرداد که برگرده نمیگه سر زنم چه بلایی آوردین؟ اشک، در چشمانش که میزبان چندین خط و چین اند، حلقه میزند. مهربانی و حمایت فرامرز آن قدر برایش شیرین و دوست داشتنی است که دلش نمیآید، سکوتش را بشکند. فرامرز آن قدر درکش میکند که حتی کلمهای مرتبط با مرگ دومین خواهر زادهاش را بر لب نمیآورد که مبادا جویبار اشک از دیدگان خواهر رنجورش، سرازیر شود. دلش مالش میرود؛ از بامداد دیروز تا کنون حتی یک لقمه نیز از گلویش پایین نرفته است. جلو میرود و در یخچال را میگشاید. نگاهش را میچرخاند. به همان تکه نان بیات شده بسنده میکند. - وایسا میخوام حلوا درست کنم. دیروز نیکا گفت یکی از مامانای بچهها حلوا آورده و اینم بد جور دلش خواسته ولی کم بوده و بهش نرسیده. سر تکان میدهد و نان را روی میز چوبی کنده کاری شده، رها میکند. پشت میز مینشیند و سرش را در دست میگیرد و آهی میکشد. نگاهی به ساعتی که به مچ دستش زیبایی بخشیده است، میاندازد. عقربههای ریز و باریکش، پروانهوار بر روی صفحهی گرد ساعت مچی میرقصند و زمان را ساعت هفت بامداد اعلام میکنند. بغض خود را فرو میفرستد و آرام با خود زمزمه میکند: حلوا و کاچی که فرق زیادی ندارن، یعنی مینا هم الان داره تو تخت خواب دو نفرهشون کاچی میخوره؟! #مریم_گلچی #کپی_ممنوع 🎈