پدر، با چوبدستِ بلندی که در دست داشت، گاوهای پیر را به جادهی مالرو هدایت میکرد. ارابهای که پشت…
انتشار: 2026/08/19 08:50 UTCدریافت: 2026/08/21 10:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 10:20 UTC
پدر، با چوبدستِ بلندی که در دست داشت، گاوهای پیر را به جادهی مالرو هدایت میکرد. ارابهای که پشت سرِ آنها میآمد، چرخهای چوبیاش به سنگهایِ مسیر میخورد و صدایی تولید میکرد که هر کس آن را بشنود، بویِ علفِ تازه و خاکِ نمناک را به خاطر میآورد. پدر، کلاهِ پشمیاش را پایین کشیده بود، سایهای بر پیشانیِ آفتابسوختهاش انداخته بود. نه تقویمی همراه داشت، نه گوشیِ هوشمندی که زمانِ دقیقِ کاشت را به او یادآوری کند، نه از نرخِ تورم و سهامِ بورس خبری داشت. او زمین را میشناخت، باد را، فصلها را؛ و همین برایش کافی بود تا صبحِ روزِ بعد را هم با همان اطمینانِ همیشگی آغاز کند. پسرم، کنارش نشسته بود، پاهایش را از کنارِ ارابه آویزان کرده بود و به گرد و غباری نگاه میکرد که با هر تکانِ چرخ، به هوا بلند میشد. پسرم پرسید: «بابا، اگر امسال باران نیاید، چه؟» پدر، بدون آنکه از جاده منحرف شود، پاسخ داد: «اگر نیاید، راهی پیدا میشود.» پسرم پرسید: «اگر فصلِ کاشت دیر شود، چه؟» پدر، با لبخندی که زیرِ ریشِ کدرش پنهان بود، گفت: «دیرتر خواهد شد، اما زمین صبور است.»روزها گذشت، سالها گذشت. پسرم، حالا دیگر نه پسرِ کنارِ ارابه، بلکه مردی است در میانهی شهری که آسمانخراشهایش در ابرها گم میشوند. او در اتاقی شیشهای و بلورین، پشتِ میزِ پلیکربنات نشسته است؛ دستگاهی که از «فضای مجازی» خبر میدهد، از نوسانِ دلار، از قیمتِ بلیتِ قطارِ سریعالسیر فردا، از خطرِ بارانِ اسیدی. تمامِ اطرافش پر از چراغهای چشمکزن است که هر کدام، نشانِ «هشداری» برایِ آیندهای نهچندان دورند. او برایِ «امنیتِ» خود، دهها رمزِ عبور، دهها بیمهنامه، دهها پشتیبانِ اطلاعاتی دارد. اما هیچکدام از اینها، خوابِ آرام را برایش به ارمغان نیاوردهاند. هر ساعتی که میگذرد، فکری تازه در ذهنش جوانه میزند: آیا پولِ بازنشستگیام کافی خواهد بود؟ آیا اتوبانِ هوشمند، فردا ترافیک میشود؟ آیا آخرین نرمافزاری که نصب کرده، دادههای شخصیام را نمیدزدد؟ او، با تمامِ ابزارهایِ قرنِ بیستویکم، همچنان اسیرِ «روزِ فردا»ست؛ فردایی که هرگز نمیرسد، اما همیشه در افقِ سایهانداختهیِ فکرِ اوست.یک روز، در میانِ انبوهِ اخبارِ شبانه، یادِ پدرش افتاد. یادِ ارابهای که چرخهایش با سنگهایِ جاده هماهنگ بود، نه با الگوریتم. یادِ کلاهِ پشمیای که هیچگاه نگرانِ تابشِ اشعهیِ فرابنفش نبود. یادِ جوابِ سادهاش که: «راهی پیدا میشود». آن پیرمردِ بیسوادِ کشاورز، که نمیدانست «توسعه» یعنی چه، از «توسعهیِ واقعی» سرشار بود: توسعهای که در آن، «دغدغهیِ ساعاتِ بعد» جایی نداشت. در هوایِ سردِ آن شب، با پنجرههایِ دوجداره و سیستمهایِ گرمایشیِ مدرن، ناگهان به این فکر افتاد که شاید «فقرِ روانیِ» امروز، ناشی از همین «رفاهِ مادیِ» فرداست. او با خودش گفت: «من، با این همه رفاه، بیش از او نگرانِ روزِ بعد هستم. او، با آن همه سادگی، چه امنیتی داشت که من ندارم؟»از میزِ کارش بلند شد و به عکسِ قدیمیِ پدر نگاه کرد. چهرهیِ پدر، در قابِ دودگرفتهیِ عکس، همچنان آرام بود؛ گویی او نه مرده، که همان جا در آن جادهیِ خاکی، با گاوهایش، در همان «امنیتِ بیدغدغهای» ایستاده است که ما، با همهیِ زرق و برقِ تکنولوژی، از آن گریزانیم. فردای آن شب، پسر در اتاقهای شیشهایاش، در میانِ تابلوهایِ دیجیتالی و نمودارهایِ لحظهایِ بورس، مشغولِ تماشایِ «واحدِ آمایشِ سرزمینیِ» کشورش بود. روی صفحه، پهنههای سبز، زرد و قرمز، مناطقِ «توسعهیافته» و «عقبمانده» را از هم جدا میکردند. منطقِ بازارِ آزاد، الگوریتمی را تغذیه میکرد که بر اساسِ «سودآوری»، برای هر هکتار زمین، یک «کارِ توسعه» تجویز میکرد: این جا، کارخانهی خودروسازی؛ آن جا، مرکزِ دادههایِ ابری؛ آن سویتر، مجتمعِ تفریحیِ لاکچری.ناگهان، نقشهای که تازهترین یافتههایِ فناوری را از پهنایِ سرزمین به او نشان میداد، به او خیره شد. او مُهرِ تأیید را بر رویِ یکی از پروژهها زد: یک «شهرِ هوشمند» در منطقهای که تا دیروز، روستاییان با گاو و ارابه در آن تردد داشتند. در آن لحظه، چهرهی پدر، چنان که در عکسِ قدیمی دیده بود، با همان چشمانِ آرام، در گوشهیِ ذهنش نقش بست. او احساس کرد که این «توسعه»، با چرخهایِ پولادین خود، در حالِ «توبیخِ اجباریِ ولع و طمع» است؛ اما نه برایِ مهارِ آن، بلکه برایِ «بازتولیدِ آن» در مقیاسی بسیار بزرگتر. در این «واحدِ آمایش»، نه خبری از «امنیتِ روانیِ» پدر بود، نه اثری از آرامشِ او. آنچه نقشه نشان میداد، «جهنمِ توسعهیِ بیپیشزمینه» بود.پسر، خود را در میانِ «جهنمِ تکنولوژیکِ» مقیاسِ بزرگ احساس کرد.✍علی غلامیt.me/marzockacademy


