دیشب یک هفته بود که خودم رو به این تیکه از کره زمین رسونده بودم. با دوتا چمدون، یک کوله و یک کیف پا…
انتشار: 2026/06/28 12:12 UTCدریافت: 2026/08/16 21:21 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 21:21 UTC
دیشب یک هفته بود که خودم رو به این تیکه از کره زمین رسونده بودم. با دوتا چمدون، یک کوله و یک کیف پاسپورت و مدارک رسیدم اینجا و یک ساعت و خردهای تو صف ایستادم تا فقط یک مهر توی گذرنامهام بخوره و من وارد این جغرافیا بشم. خوشحالم؟ نه. حسی ندارم. چرا البته گاهی درگیر مقایسه نقاط مختلف زمین باهم دیگه میشم و این سرمنشا حسهایی مثل خشم، دلخوری، غم، دلتنگی و ناامیدی میشه. در تلاشم که حسهام رو مدیریت کنم، از خودم سوالهایی بپرسم که بهم کمک میکنن وضعیت روانم برام شفافتر بشه ولی خب روزهای گرم اروپا انقدر آزاردهنده بود که تقریبا بخش بزرگی از این یک هفته رو با پرخاشگری سپری کردم.دیشب وقتی پردههای کلفت اتاق رو کشیده بودم و از کلافگی روی تخت بیهدف غلت میخوردم، یکدفعه نوری از بالای پردهها خودشو به اتاق رسوند که توجهم رو جلب کرد. پرده رو کنار کشیدم و اعتراف کردم که فارغ از هر تجربهای که در آینده داشته باشم من با احتمال زیادی این بخش از زمین رو خیلی دوست دارم چون آسمونی داره که به شدت زیباست و حسی رو بهت میده که برابر با یک بغل محکم از امنترین آدمهای زندگیته.

