.«دعوای من و جهانبه پایان رسیدهزیرا از ما دو تافقط جهان مانده است.»(بیژن جلالی)«در کشمکش میان خودت…
انتشار: 2026/08/18 19:34 UTCدریافت: 2026/08/21 15:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 15:15 UTC
.«دعوای من و جهانبه پایان رسیدهزیرا از ما دو تافقط جهان مانده است.»(بیژن جلالی)«در کشمکش میان خودت و دنیا، دامن دنیا را بگیر»(پندهای سورائو، کافکا، ترجمه گیتا گرکانی، نشر مکتوب، ص۶۳).
پستهای تلگرام — عقل آبی | صدّیق قطبی
ریلکه، ریلکهٔ خیلی دوستداشتنی (۱)«برای نامه نوشتن به چیزی بیشتر از قلم و دوات نیاز دارم: سکوت، تنهایی و زمانی که چندان غریب نباشد.»(ص۶۹)«اگر زندگی روزمرهتان به نظرتان حقیر میآید، آن را ملامت نکنید، خودتان را سرزنش کنید. به خود بگویید که به آن اندازه شاعر نیستید تا غنای نهفتهٔ این زندگی را آشکار کنید. چرا که برای انسان خلاق هیچ امر لامحالی یا هیچ مکانِ بیاهمیتی وجود ندارد. حتی اگر در زندانی میبودید که دیوارهایش هیچ صدایی از جهانِ بیرون به گوش جان شما نمیرسانْد، آیا هنوز کودکیِ خود را نداشتید؟ این گنجینهٔ گرانبها، این ثروت شاهانه، این خزانهٔ خاطرات را؟ توجهتان را به آن معطوف کنید. تلاش کنید تا حسهای گمشدهٔ آن گذشتهٔ دور را دوباره زنده کنید. شخصیت شما آنقدر استوار و تنهاییتان چنان مطلق میشود تا به خانهای آرام بدل شود بهدور از هر هیاهویی.»(ص۳۷)«هنرمندبودن یعنی حسابوکتاب نکردن؛ به بلوغ رسیدن و بارور شدن، بهسان درختی که شیرهاش را بهزور به جلو نمیراند. هنرمند قاطعانه و با صلابت میتواند تلاطمهای بهاری را تاب آورد، بدون هراس از اینکه شاید تابستانی در کار نباشد. تابستان میآید، اما فقط برای بردباران، برای آنان که بهگونهای میزیند انگار ابدیت پیش رویشان است؛ بیدغدغه، آرام و بیکران. من این را هر روز میآموزم، با دردهایی که شادمانه پذیرایم. بردباری همه چیز است.»(ص۵۱)«باید به طبیعت باور داشته باشید، حتی به سادهترین نمودهای آن، پدیدههای کوچکی که کمتر کسی میبیند، اما میتوانند دور از نظر ما به چیزی باعظمت و بیکرانه بدل گردند. اگر این عشق به پدیدههای کوچک را در خود بپرورید و چون خادمی بیپیرایه اعتماد کنید به آنچه در نگاه اول بیارزش به نظر میرسد، در آن صورت همهچیز در نظر شما ساده و یکپارچه خواهد بود.»(ص۵۹)«در چند هفتهٔ آینده قصد دارم به اتاقی ساده و آرام نقلمکان کنم، به بالاخانهای قدیمی، گمشده در دل یک پارک بزرگ، دور از شهر و هیاهوی آن. این تغییر مکان را فرصتی میبینم برای یافتن سکوت بیشتر و فاصلهگرفتن از شلوغیهای محیط کنونی. تمام زمستان را آنجا خواهم گذراند. به خاطر این سکوت سنگین خوشحالم و انتظارم این است که ساعات خوب و پُرباری را به من هدیه دهد تا وقت بیشتری برای تفکر و درک معانی ژرفتر زندگی پیدا کنم.»(ص۷۲)«تنهایی، یک تنهاییِ درونی بیکران. به درون خود رفتن و ساعتها بدون مواجهه با کسی بودن. آدم باید بتواند به آن دست یابد: به تنها بودن، آنچنان که در کودکیمان تنها بودیم، وقتیکه بزرگترها در حال تقلّا و مشغول کارهایی بودند که مهم و بزرگ به نظر میرسید. تنها بودیم، چون بزرگترها خیلی گرفتار به نظر میرسیدند و آدم چیزی از کارشان نمیفهمید.و اگر آدم روزی متوجه شود که مشغولیتهای بزرگسالان حقیر است و شغلهاشان بیتحرک و خالی از حیات، پس چرا نتواند همچون کودکی از درون دنیای خود به همهچیز بنگرد، از عمق تنهاییاش که خودش کار و مشغولیتی است و پایگاهی دارد، و آن را مهمتر از هرچیز دیگری بداند؟ چرا باید نافهمیِ خردمندانهٔ کودکی را با واکنش دفاعی و تحقیر بزرگسالی معاوضه کنیم؟ در حالی که نفهمیدنْ همان تنهایی است، و مقابله و تحقیر، یعنی مشارکت در آن چیزی که آدم میخواهد با این روشها از آن جدا شود.»(ص۷۶-۷۷)«چرا فکر نمیکنید که خدا آمدنی است، اوست که از ابدیت میآید و پیش رو میایستد، او آینده است. میوهٔ نهایی درختی است که برگهایش ماییم؟»(ص۸۱)«شاید همین روزهای گذرای شما زمانی باشند که همهچیز در درونتان به سوی او ره میسپارد، همانطور که در کودکی شیداوار به سوی او آغوش میگشودید. صبور باشید و بدون نارضایتی به این فکر کنید که کمترین چیزی که میتوانیم انجام دهیم این است که وقتی او قصد آمدن دارد، حلول را برایش سختتر از آن نکنیم که زمین برای بهار میکند.»(ص۸۲)«تنهابودن خوب است چون دشوار است، این سختی باید انگیزهای باشد برای تنها ماندن.دوست داشتن هم خوب است، چرا که عشقْ دشوار است. دوست داشتنِ انسانی دیگر شاید سختترین کاری باشد که به ما محوّل شده. عشق، نهایت دشواری است، آخرین آزمون و آن کاری است که همهٔ کارهای دیگر فقط آمادگی برای آن است.»(ص۸۵)«اگر میتوانستیم از دانستهها و توان پیشبینی خود فراتر برویم، شاید میتوانستیم به غمهامان هم بیشتر اعتماد کنیم تا شادیهامان، چرا که غمها دَمهاییاند که از آنها چیزی جدید به درون ما پا میگذارد، چیزی ناشناخته. در این دَمها، احساسات ما گنگ میشود و در بُهتی فروتنانه، همه چیز در درون ما عقب مینشینند؛ سکوتی پدید میآید، و آن چیز جدید و ناشناخته در مرکز این سکوت قرار میگیرد و خاموش میماند.»(ص۹۸)نامههایی به شاعر جوانراینر ماریا ریلکهترجمه فرشته کرمانینشر وال، چاپ اول: ۱۴۰۵@sedigh_63
بهارنارنجهاروبهروی شما نشستهام. روبهروی شما بهارنارنجها. بهارنارنجهای اردیبهشت. اما روبهرو نشستن ناتمام است. دل را حاضر باید کرد. مبارزهٔ نفسگیری است نگاهبانی دل. کنار زدن پردهها و دودهای غلیظ و خیساندن روح در حضور سپیدتان. اقامت در اقلیم شما به هیچ مجوّزی احتیاج ندارد. ورود به آن از رهگذر سادگی و سکوت امکانپذیر است. نادیده گرفتن زمان، غفلت از فردا، از فرداها. غفلت از تقویمها، ساعتها، دقیقهها، ثانیهها. و خانه کردن در لحظه. لحظهای که همتراز ابدیت است.بهارنارنجها، بهارنارنجهای سخاوتمند، که طعم رستگاری را به درختان پرتقال میچشانید، روبهروی شما نشستن، کوچک نیست. انگار این مواجهه را قرنها پیش از زاده شدن دیده باشم. انگار تکهای هستید از رؤیای کودکی خردسال که خواب را به لبخندی ژرف گره میزند.چه کسی مرا بوسیده است؟ این پرسش کودکانهای است که در لحظاتی نادر از گوشهٔ قلبی زخمخورده میتراود. قلبی زخمخورده که به لطف موهبتی عظیم توانسته است دقائقی کوتاه در برابر دعوت شما سپر بیندازد و خود را وانهد. خود را وانهد و نظارهگر جهانی باشد که در صلح بیهیاهوی شما به وجد آمده است. و راستی، حقیقت زندگی جز لحظههای کمیابِ به وجد آمدن، چه میتواند باشد؟اما اینجا، در حضور بخشنده و نوازشگر شما، چیزهای بسیاری نیز هست. کافی است در این جهان چراغی روشن باشد، تا همهٔ چیزهای لازم، شفافیت خود را بازیابند. و چراغ شما اکنون روشن است. زیر نور پهناور و بیمانند این چراغ، سکوت است که صیقل میخورد و کلمه است که به رقص درمیآید. اینجا، در حضور تابناک شما، خستگی قرنها و آلودگی صداها شفا مییابند. در شماست که دستهای خدا گشودهاند و گرمای تنفس مهتاب، احساس میشود. در سفرهٔ ساده و معطرتان، هر لحظه و هر خاطره، درخششی ناب یافتهاند. تازهتر از آنچه بودند.سبزههای پای درختان، هماهنگ با منطق باد زندگی میکنند. وزش ناپیدایی سرنوشتشان را شکل میدهد و در کش و قوس نرمشان ترانهای سبز زبانه میکشد. شما و علفهای خرامندهٔ خوشبخت، واقعیت را به وهم بدل میکنید. شما؟ نه، تلاقی نگاه من با شماست که به فراسوی واقعیت راه میبَرَد. به قلمروِ وهم، رؤیا، شعر، و شاید عشق.به شما نگاه میکنم و میگذارم از دریچهٔ نگاه، قلبم را فتح کنید. و این شکست خوردن باشکوه است.به شما نگاه میکنم که سرتاسر باغ از عطر حضورتان آبستن است. چه میخواهم؟ چه کسی هستم؟ به کدام سو باید برم؟ و چرا سهم من از سعادت بسیط شما، چنین اندک است؟چیزی نمیگویید. پاسخی نمیدهید. سبکبارتر و رهاتر از آناید که به واژهای آلوده شوید. پاسختان به آوایی بیکلام میماند. آوایی که تنها افسون میکند و خلوص میبخشد. آوایی که همهٔ بارانها را در خود دارد. از اعتمادی ژرف آب خورده است و به اعتمادی ژرفتر رهسپار است. اعتمادی که از مرگ، نیرومندتر است. و من در کلمات، افسون آن آوای گمشده را جستوجو کردهام. آوایی که اینجا، در حضور ناب شما، به گوش میرسد.شما تنها نیستید. اینجا، نگاه کودکانهٔ من است و اندوهی که رام و دستآموز میشود. اینجا، پاکیزهترین رویاهای من حاضرند. در کنار شما، یا نه، در جشن حضور شما لبخندها جان میگیرند. سالیان رفته بازمیگردند. و صداهایی میشنوم که گمان میکردم از یاد رفتهاند. اینجا، پنهانیِ خدا چه اندازه لطیف و لمسشدنی است. عزیزانم چه اندازه زیبا و خرسندند. اینجا، تو، در تماشای آسمان آبی و آفتابیات از بیخویشی لبالبی. در ذوق بالیدنِ گلهای باغچهات، از شبهای پرستاره سرشارتری. در این لحظهٔ اعتماد و حضور، ای همدم دیرینهٔ روح، در نزدیکترین فاصله به من خنده سردادهای.میبینید بهارنارنجها؟ شما تنها نیستید.روبهروی شما مینشینم بهارنارنجها، و آزادی را جشن میگیرم. روبهروی شما مینشینم، و انعطاف سبز علف را نظاره میکنم. در حد فاصل نگاه من و خوشبختی شما، مسیری به درازای ابد کشیدهاند. مسیری آغشته به اشک و لبخند، و تنیده در مه و نوری شکننده. چه چیز مرا به ادامهٔ سفر دلگرم میکند؟ چه چیز جز آوایی دور که پیوسته به گوش میرسد؟ آوایی که طنین آن را در لحظههای صلح و اعتماد، میشنوم. در جان خویش، و در هنگامهٔ حضور شما، بهارنارنجها.۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵صدیق قطبی.
قوی بودن؟قوی بودن جرأتِ زیستن، گُل دادن، و دوست داشتن در دنیایی است که در معرض بادهای خانهکَن است.قوی بودن، متعهد ماندن به لبخند است حتی در بستر احتضار. لبخندی که وامدار اشکها است و پذیرای آنها.قوی بودن آمادگی برای شنیدن «نه» است. دوستی ورزیدن و برای حفظ دوستیها باج ندادن است. باج دادن؟ بله، وقتی که بیمناکِ از کف دادن دوستیها، به خود اصیلات پشت کنی.قوی بودن توانایی تحمل ابهام و تردید هم هست. موکول نکردن تصمیمها و اقدامها به حصول قطعیت و یقین. چرا که آنوقت زندگی دچار رکود و رخوت میشود. گاهی شنیدن بویی و به تعبیر حافظ «بانگ جرسی» کافی است که قدم به راه بگذاری. قوی بودن، پذیرفتن شکست و ضعف هم هست. آدمی در این جهان شکست میخورد. کم میآورد. به بنبست میرسد. و همهٔ اینها میتوانند به کار آن فضیلت یگانه بیایند: فروتنی!در این مواقع، قوی بودن سرسختی لجوجانه نیست، پذیرش است و جستوجوی امکانهای دیگر. انعطاف است. درخت قوی، درختی نیست که کژ و مژ نمیشود. درختی است که کَنده نمیشود. قوّت درخت به انعطافی است که در برابر باد و باران و بهار دارد.قوی بودن در رهایی از اسارت عادتها است. مواجههٔ انتقادی با خویشتن، و باور به اینکه ایجاد رویهها و روالهای جدید از ما آدم دیگری میسازد. و بعد، مقاومت و استقامت. رهایی از اسارت عادتهای خودساخته، شاید سختترین باشد. و باز حافظ میگفت که کامیابی در گرو «خلافآمدِ عادت» است. عادتها، آشنااند و حسی از امنیت القا میکنند. اما ثروت درونی ما در گروِ خروج از دایرههای امنِ عادت است. ویتگنشتاین میگفت: «انقلابی کسی است که میتواند در خود انقلاب کند.»قوی بودن، توانایی دست شستن و بخشیدن است. باختن و واگذاشتن و پیشکش کردن. پاکبازی کار پُردلان و نیرومندان است. ما به قدر ظرفیت و توانمان در بخشیدن است که توانا و نیرومندیم.قوی بودن توان یاریگرفتن بدون شرم از دیگران هم هست. آدمی به آدمی نیازمند است. اذعان به واقعیت و پذیرش آن شجاعت میخواهد. من خودبسنده نیستم. به دوستی تو، حضور تو، همدلی و غمگساری تو محتاجم. من در تنهایی خود کافی نیستم. برای بازیافتن خویش، برای کمال بخشیدن به روح خویش به دیگرانی نیازمندم. و سربلند و آگاه، به پیشواز ارتباطهای یاریگرانه میروم. این بینش و روش، تصدیق واقعیت است. و سرپوش نهادن بر آن و تظاهر به خلاف آن، نشانهٔ ناتوانی است.قوی بودن در نفوذپذیر بودن هم هست. وقتی بگذاری زیبایی در تو رخنه کند. بویی و منظرهای دیوانهات کند. سخنی به وجدت آورد. بگذاری چون کودکان و دیوانگان از تشویش کم و بیش و سود و زیان فارغ باشی. مجذوب شدن توانایی کوچکی نیست. مجذوب شدن، تجربهٔ گمشدنِ خودخواسته است. و نیازمند آنکه از این میل سرکش که مهار هر چیز در دست تو باشد، فراتر بیایی.قوی بودن در دوست داشتن، به رغم همهٔ ناکامیها و بییقینیها است. قوی بودن، توانایی دوست داشتن است. و همزمان رها بودن از ترس مرگ.~ صدیق قطبی.
.«لیک آن کس که با جملهٔ زندگان پیوند دارد،از برای او امید هست.»(عهد عتیق، کتابِ جامعه، ۹: ۴، ترجمه پیروز سیار، نشر نی)به گمانم از بهترین سخنان دربارهٔ امید است. امید، سهم کسانی است که خود را در پیوند و متصل با جملهٔ زندگان نگه میدارند. کسانی که رابطهای زنده با هر چه زندگی است دارند. کسانی که جهان را مصرف نمیکنند، از جهان کناره نمیگیرند، با جهان پیوند برقرار میکنند. و این نگاه، تکهای از شعر سیاوش کسرایی را که در ستایش درخت گفته، به یاد میآورد:«چون با هزار رشته تو با جان خاکیان پیوند میکنی پروا مکن ز رعد پروا مکن ز برقکه بر جایی ای درخت!»درخت عزیز، امیدواری، چرا که متصلی. با هزار رشته متصلی. پروایت نباشد، چرا که بودنت در گرو پیوندها است. ریشههایت با خاک، شاخههایت با آفتاب و آسمان. و قلب پنهانت با همهٔ بهاران رفته و نامده..
شاهدِ عهدِ شباب نمیدانم چهگونه بگویم. عشقبازی بود دیگر! سر و سرّی که مثل همیشه با لبخندها و دزدیدهنگریستنها و چشمکزدنها آغاز میشود و از دیدارهای گهگاهی و طنازیها و رمیدنها و آرمیدنها مایه میگیرد. از جوانی خودم میگفتم و سروسرّی که داشتم با آن نازنینپریِ شعر، که آخر سر خیلی محترمانه _و با حسرت و اندوه_ تصمیم گرفتیم جدا از هم زندگی کنیم. جدا شدیم چون میدانستیم زندگی با هم و در کنار هم برای هر دو سخت و هولناک خواهد بود و من همچنان دلم مالامال عشق اوست. باور میکنید؟ گاهی شبها به سراغم میآید اما فقط در خواب. هرگز نشده است دیگر که در عالم بیداری و هشیاری به هم برسیم و دیداری تازه کنیم. اما در خواب، چرا. هنوز گاهی خوابش را میبینم. مثل مادرم میمانَد که تا بود تسلّای دلم و آرام جانم بود، گرما و روشنایی فضای زندگیام بود که گذاشت و رفت و فقط گاهی خوابش را میبینم. در بیداری اگر خودش نیست یادش هست و عکس خاموش و غمگین او بر دیوار خانهام که همچنان نیازمندانه و مشتاقانه در من مینگرد و آن اشتیاق و آرزوی یخبسته در نگاهش بیطاقتم میکند و دلم را میشوراند اما کاری دیگر از دستم برنمیآید....✍ محمدعلی موحد (در ۸۳ سالگی)۸۶/۳/۵منبع:شاهد عهد شباب، محمدعلی موحد، نشر کارنامه، ص۱۹-۲۰.
مراعات خوشهچینان«آنگاه که محصول خویش را درو میکنید، تا انتهای کشتزار درو مکنید. تهماندهٔ محصول را گرد میاور. خوشههای تاکستان خود را مچین و میوههای فروافتاده در باغ خویش را جمع مکن. آنها را برای تهیدست و غریب واگذار. من یَهُوَه خدای تو هستم.»(عهد عتیق، لاویان، ۱۹: ۹-۱۰)«چون کشتزار خویش درویدی، اگر بافهای را در کشتزار فراموش کردی، بازمگرد تا آن را بجویی. این بهر غریب و یتیم و بیوه باشد تا یَهُوَه خدایت ترا در جملهٔ کارهایت برکت دهد.»(عهد عتیق، تثنبه، ۲۴: ۱۹)ثوابت باشد، ای دارای خرمناگر رحمی کنی بر خوشهچینی(حافظ)بلاگردان جان و دل دعای مستمندان استکه بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشهچین دارد؟(حافظ)ای پادشاه، سایه ز درویش وامَگیرناچار خوشهچین بوَد آنجا که خرمن است(سعدی).