*روايتِ وطن و كوچِ پرستوها▪️ علي اصغر شعردوست*«از رفتنِ همسايهها/ غمگينم امروز / رفتند آن همسايهه…
انتشار: 2026/08/01 07:40 UTCدریافت: 2026/08/05 13:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 13:17 UTC
*روايتِ وطن و كوچِ پرستوها▪️ علي اصغر شعردوست*«از رفتنِ همسايهها/ غمگينم امروز / رفتند آن همسايهها/ پرواز كردند/ كوچي به سوي دشتهاي دور را/ آغاز كردند». اين بيتها، سوگِ همسايههايي است كه پريدند و رفتند؛ همسايههايي كه در قامتِ پرستو، ازآسمانِ اين خانهها كوچيدند و خانهها را در حسرتِ آوازشان رها كردند. جعفر ابراهيمي، متخلص به شاهد، در سال ۱۳۳۰ در روستاي حور، در دامنههاي اردبيل متولد شد. در يازده سالگي، خود نيز كوچي ديگر را تجربه كرد؛ از روستا به شهر، از پرستوها به آسمانِ ديگر. اين كوچِ نخستين، هرگز از خاطر او نرفت. روستاي حور، با پرستوهايش و همسايههايش و آوازهايش، براي هميشه در شعرش ماندگار شد. او بعدها پايهگذار شوراي شعر كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شد و باور داشت كه عشق به وطن از خانه آغاز ميشود، از كوچه و همسايه ميگذرد و به ايران ميرسد.در شعر شاهد، پرستوها همسايههايي هستند كه به سوي دشتهاي دور پركشيدهاند. خانهها بيآواز ميشوند، دلها خالي و كوچهها در سكوتِ پرستوها، رنگِ غربت به خود ميگيرند. اين تصوير، تمامِ دردِ كودكي را در خود دارد كه ميبيند هر چه بدان خو گرفته، يكي پس از ديگري از كنارش ميروند و او را با «كاش ميشد»هاي بيپايان تنها ميگذارند: «رفتند از اينجا آن پرستوهاي زيباو خانه و دلهاي ما راخالي از آواز كردنداي كاش ميشدسال ديگر بازگردنداي كاش ميشدكاش ميشد» در اين قطعه، پرستوها از پرنده بودن فراتر ميروند و به نمادِ «همسايگي» و«آشنايي» و «خاطره» بدل ميشوند. شاهد با اين زبانِ ساده و در عين حال عميق، به كودكان ميآموزد كه وطن، همان جايي است كه پرستوها در آن لانه داشتند و همسايهها در آن آواز ميخواندند. وقتي پرستوها ميروند، يعني وطن قرار بودنِ خود را از دست ميدهد و در غبارِ غربت فرو ميرود. اين حسي است كه در جان هر كودكي كه روزگاري از خانه و همسايه و كوچههاي آشنا جدا شده، ريشه ميدواند. كوچ، از روستا به شهر، از خانه به مدرسه، از كوچه به خيابان، هر بار بخشي از وطن را از ياد كودك ميزدايد. اما شاهد، با همين «كاش ميشد»هاي ساده، بذرِ اميدِ بازگشت را در دلِ اين كوچِ اجباري ميكارد و نشان ميدهد كه وطن، حتي در دورترين نقاط، باز هم در آرزوي بازگشت زنده است.اما شاهد، از وطن در ميانه جنگ نيز غافل نيست. در قطعهاي ديگر، موشكي را در «كوچه ما» فرود ميآورد و شيشهها را روي بسترِ كودك ميريزد. جنگ در اين قطعه، از ميدانهاي نبرد به كوچه ما ميآيد. دشمن، از سربازانِ بيچهره، به موشكي بدل ميشود كه خوابِ خوشِ يك كودك را ميشكند. اين تصوير، با آن سادگي ظاهري، تمامِ وحشتِ جنگ را در يك كوچه و يك خانه خلاصه ميكند: «موشك افتاد توي كوچه مامن پريدم ز خواب خوش ناگاهشيشهها ريخت روي بستر منمادرم ناله كرد: ياالله» در اين قطعه، كوچه ما و بستر من و مادرم و ياالله، تكههايي از يك وطنِ زخمي هستند. وطنِ صميمي و نزديكي كه در برابرِ هجومِ بيرحمِ دشمن، بيپناه است و تنها با خوابِ خوشِ كودك و ناله مادر ميتوان آن را شناخت. اين همان چيزي است كه ادبيات كودك را از ادبيات بزرگسال متمايز ميكند؛ نمايشِ مفاهيم بزرگ در ملموسترين و نزديكترين چيزها؛ در همان كوچهاي كه كودك هر روز از آن ميگذرد و در همان خوابي كه يكباره با صداي انفجار ميشكند. شاهد در اين قطعه، دفاع از وطن را از يك مفهومِ انتزاعي به يك وظيفه عيني بدل ميكند؛ وظيفهاي كه در خوابِ خوشِ كودك و نال مادر و شيشههاي شكسته تجلي مييابد.شاهد در سرودهاي ديگر، با زباني نمادين، از كشتي تنهايي و كشتي امريكا سخن ميگويد. كشتي امريكا، در اين قطعه، نمادِ تمامِ بيگانگي و تهاجم است. ايران، با موشكها و درياهايش، در برابر آن ايستاده است. اين سروده، براي كودكان، بيانيهاي است براي درك دشمن و دفاع؛ دشمني كه نامش امريكاست و دفاعي كه در موشكهاي ايران و خونِ پاك رزمندگانش تجلي مييابد: «كشتي تنهايي/ روي دريا پيداستمي شناسم آن را/ كشتي امريكاستبادبانش را باد/ برده با خود شايدكه چنين سرگردان/ بيهدف ميآيدكشتي امريكا!/ هست اينجا ايرانجاي تو اينجا نيست/ ميشوي غرق الانميرسد با موشك/ كشتي ما حالامي شوي غرق در آب/ كشتي امريكا!»[🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد]▪️ @sheardoost

