
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 45 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/08 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 45 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
*مردِ نجیبِ کلمه در فراق ابوالقاسم قاسمزاده ▪️ علی اصغر شعر دوست* «قربان وفاتام به وفاتم گذری کن تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت» ابوالقاسم قاسمزاده در 77 سالگی رفت؛ در آستانه روز خبرنگار، در روزهایی که نام خبرنگار بیش از همیشه ما را به یاد حرمت کلمه و…چه گفتوگوهای شیرینی که در آن اتاق شکل میگرفت؛ اتاقی که بیش از یک اتاق تحریریه در روزنامهای وزین به یک آتلیه یا نمایشگاه شبیه بود، با تابلوهایی از خوشنویسان معتبر و بعضی عکسهای ماندگار. در آن اتاق ساعتهایی که سخن از یک موضوع آغاز میشد و آرامآرام به خاطرات آدمها، روزهای دور، تحولات جهان و حال و روز کشور میرسید. قاسمزاده در این نشستها، با همان متانت همیشگی، از تجربههایش میگفت و گاهی با یک جمله کوتاه یا خاطرهای ظریف، حال و هوای مجلس را عوض میکرد. بعضی آدمها را باید در گفتوگو شناخت؛ قاسمزاده از همان آدمها بود.پس از رحلت مرحوم دعایی نیز این حرمت ادامه یافت و با حضور وزیر فرهیخته فرهنگ و ارشاد اسلامی جناب استاد صالحی به جانشینی مرحوم دعایی همان احترام و جایگاه محفوظ ماند، جناب صالحی که در کنار همه فضیلتها، به انسان و انسانیت ارزش ویژهای قائل بوده و هست، با اینکه به جانشینی مرحوم دعایی منصوب شده بود، اما در اتاق دعایی ننشست و آنجا را با همان شکل و شمایل به موزه دعایی تبدیل کرد.با انتصاب حجتالاسلاموالمسلمین ایزدپناه ازسوی رهبر شهیدمان به مسوولیت موسسه اطلاعات جایگاه قاسمزاده در موسسه اطلاعات همچنان محفوظ ماند. ستون «محک» نیز در سالهای حضور او، جایگاهی برای ارائه تحلیلهای دقیق و سنجیده شد. سالهای حضور در صداوسیما، آشنایی با مناسبات بینالمللی و تجربه طولانی در فضای مطبوعات، در این نوشتهها به هم میرسید. او رسانه را از درون میشناخت و تحولات سیاسی را با فاصلهای بیشتر از هیجان روز دنبال میکرد؛ به همین سبب، نوشتههایش اغلب به ریشهها و پیامدهای یک رویداد نیز نظر داشت. وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره او در روز تشییع او تعبیر دقیقی به کار برد: «او تجربه فرهنگی انقلاب اسلامی بود.» قاسمزاده بخش بزرگی از این تاریخ را از نزدیک دیده و زیسته بود؛ از روزهای نهضت و سالهای پس از انقلاب تا دگرگونیهای رسانهای و تحولات بزرگ منطقه و جهان. با بسیاری از چهرههای اثرگذار این دوران همصحبت شده بود و حافظهاش آکنده از دیدهها و شنیدههایی بود که به مرور در نگاه او به کشور و جهان عمق بخشیده بود.دغدغه جامعه و مشکلات مردم، دغدغه فرهنگ و سرنوشت انقلاب و آینده کشور، در سخن و رفتار او حضور داشت. در تلاطمهای سیاست داخلی و خارجی، آرامش خود را حفظ میکرد و همین آرامش به گفتوگوهایش خاصیت روشنگرانه و آرامشبخش میداد. اگر مسالهای پیچیده بود، آن را با شتاب و هیجان دنبال نمیکرد؛ مینشست، میشنید، میاندیشید و سپس راهی برای فهم بهتر مساله پیش میگذاشت. نجابت و پختگی او در کنار این تجربه طولانی، از وی چهرهای مورد وثوق ساخته بود.اکنون که قاسمزاده رفته است، از میان آن همه مسوولیت و عنوان، صدای آرام او بیشتر در ذهن میماند؛ گفتوگوهایی که در آنها میشد از یک خبر به یک خاطره رسید و از یک خاطره به معنای بزرگتری از روزگار. مردی که سالهای بسیار در متن رسانه حضور داشت و در عین حال، از هیاهوی آن فاصله خود را حفظ کرد. قلم برای او حرمت داشت و مسوولیت، امانت بود.شاید به همین دلیل، فقدان او تنها فقدان یک روزنامهنگار و مدیر رسانه نیست؛ رفتن مردی است که بخشی از حافظه فرهنگی و رسانهای چند دهه ایران را با خود حمل میکرد. او شاهد بسیاری از فراز و فرودهای این سرزمین بود و سهم خود را در ثبت، تحلیل و روایت آن ادا کرد.و برای من، در میان همه این سالها، همان جمله مرحوم دعایی بیش از همه زنده مانده است: «برویم پیش استاد قاسمزاده.»چه خوب که بعضی آدمها با یک جمله ساده در خاطر میمانند؛ با دعوتی برای نشستن، شنیدن و گفتوگو. قاسمزاده از همین راه در یاد میماند؛ با وقار یک مرد اهل قلم، با شیرینی یک همصحبت قدیمی و با حافظهای که بخشی از روزگار ما را در خود نگه داشته بود.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*مردِ نجیبِ کلمه در فراق ابوالقاسم قاسمزاده▪️ علی اصغر شعر دوست*«قربان وفاتام به وفاتم گذری کنتا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت»ابوالقاسم قاسمزاده در 77 سالگی رفت؛ در آستانه روز خبرنگار، در روزهایی که نام خبرنگار بیش از همیشه ما را به یاد حرمت کلمه و مسوولیت قلم میاندازد. مراسم تشییع او آنگونه که شایسته قاسمزاده بود از مقابل موسسه اطلاعات برگزار شد. در این مراسم دو نفر سخن راندند، یکی صبیه مرحوم و دیگر استاد جلال رفیع که در عالم مطبوعات نادره دوران ماست، او شعر منسوب به شاطر عباس صبوحی را که در پیشانی این نوشته آوردم، خواند و در ویژگیهای قاسمزاده موجز ولی کامل سخن گفت. برای من، قاسمزاده پیش از هر عنوان و مسوولیتی، انسانی آرام، متین و نجیب بود؛ مردی که حضورش به مجلس وقار میداد و گفتوگو با او، حتی در دشوارترین مسائل، پنجرهای برای دیدن سوی دیگر ماجرا باز میکرد. اخلاق در زندگی او امری جاری و طبیعی بود. با دوستان صمیمی و با مخالفان اهل مدارا بود و در اختلافنظر نیز حرمت انسان را نگه میداشت. شرافت قلم را پاس میداشت و استقلال رای را سرمایهای میدانست که نباید به آسانی از دست برود. شاید به همین دلیل، بسیاری از انتخابهای حرفهای او را باید از دریچه همین نجابت و پایبندی اخلاقی فهم کرد. در یکی از دیدارهایی که در جریان پیشنهاد مسوولیتهای مختلف از سوی شهید سیدکمال خرازی به او بودم، دیدم که چگونه پیشنهاد معاونتهای مختلف وزارت امور خارجه را نپذیرفت. قاسمزاده برای این امتناع دلایلی داشت که با روحیه و منش او سازگار بود. اعتقاد داشت مسوولیت اجرایی در هر سطحی ممکن است انسان را در موقعیتی قرار دهد که برای پیشبرد کار، از برخی ملاحظات اخلاقی فاصله بگیرد. او ترجیح میداد قلم و وجدانش در همان ساحتی بماند که به آن باور داشت. برای او، گاهی نپذیرفتن یک منصب، صادقانهترین شکل مسوولیتپذیری بود. در دوره ریاستجمهوری سیدمحمد خاتمی نیز از مشاوران صادق و پاکنیت او بود. قاسمزاده تحولات را با حافظه تاریخی و نگاه به آینده دنبال میکرد. در مسائل داخلی و خارجی، شتابزده داوری نمیکرد و در میان گرههای پیچیده، همواره روزنهای برای تدبیر و گفتوگو میجست. همین خصلت سبب میشد سخنش در جمعهای فکری و سیاسی شنیده شود؛ سخنی که از تجربه میآمد و با ملاحظه انسان و جامعه همراه بود.سالهای صداوسیما، بخش گستردهای از زندگی حرفهای او را دربرگرفت؛ از عضویت در شورای سرپرستی سازمان تا قائممقامی ريیس سازمان و سپس بیش از چهار سال در مقام نخستین معاون برونمرزی صداوسیما. قاسمزاده در بنیانگذاری این معاونت نقش اساسی داشت. شناخت دقیق او از تحولات جهان و آشنایی با فرهنگ و زبان کشورهای پیرامون ایران، به این حوزه جهت و معنا بخشید.فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و استقلال کشورهای قفقاز و آسیای مرکزی، فضای تازهای در پیرامون ایران پدید آورده بود. قاسمزاده این دگرگونی را به خوبی دریافت و برقراری ارتباط با مردم این کشورها را از مسیر زبان و فرهنگ خودشان دنبال کرد. برنامههایی با زبانهای منطقه شکل گرفت و استفاده از چهرههای معتبر فرهنگی ایران موردتوجه قرار گرفت. سفر او به تبریز و دیدار طولانی با استاد شهریار نیز در همین چارچوب بود؛ زمینه همکاری شهریار با برنامههای برونمرزی، بهویژه برای مخاطبان قفقاز فراهم و شعر ترکی و فارسی به پلی برای ارتباط فرهنگی با قفقاز و آسیای مرکزی بدل شد.هر چند پیش از آن هم مردمان این سرزمینمان شهریار را میشناختند و سرودههایش در باکو و دوشنبه منتشر شده بود، اما قاسمزاده با درایت و تیزبینی دریافته بود که همکاری استاد شهریار در روزگار پس از پیروزی انقلاب اسلامی معنای دیگری دارد و او با دیدار استاد شهریار به این مهم توفیق پیدا کرد.پس از بازنشستگی از صداوسیما، موسسه اطلاعات میزبان او شد. مرحوم حجتالاسلاموالمسلمین سیدمحمود دعایی احترام ویژهای برای قاسمزاده قائل بود و یکی از زیباترین و خوشمنظرترین اتاقهای موسسه را دراختیار او قرار داده بود. هرگاه به اطلاعات میرفتم، آقای دعایی که میزان ارادتم به استاد قاسمزاده و خودش را میدانست، دستم را میگرفت و با همان صمیمیت همیشگی میگفت: «برویم پیش استاد قاسمزاده.»
*حماسه وطن، در شعر بيگي حبيبآبادي ▪️ علياصغر شعردوست* «ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه» اين مصرعها، از همان دم كه بر زبان جاري شدند، ديگر شعر نبودند؛ سوگسرودي شدند براي نسلي كه رفتند و خاطرهاي جاودان شدند براي…«هميشه در دلم، حماسه وطن // شراره ميزند، به جان اهرمن// تو را به لوح عشق، به دل نوشتهام // تو را به خون خويش، به جان سرشتهام// وطن! به راه تو، گذشتهام ز جان // به جان عاشقان، براي من بمان// تو صبح صادقي، تويي پگاه من // به هر كران تويي، چراغ راه من// به هر بهانهاي، قرار من تويي // به هر كرانهاي، كنار من تويي// شكوه مهر تو نشسته در دلم // به هر كجا روم، تويي مقابلم// به هر كجا روم، سرود من تويي // سلام عاشقي، درود من تويي» در اين قطعه، «وطن» ديگر مفهومي انتزاعي نيست؛ او در قامت «صبحصادق»، «چراغ راه» و «سرود عاشقي» ظاهر ميشود. بيگي در اين سروده، عشق به ايران را چنان باواژههاي «لوح عشق» و «خون خويش» درآميخته كه گويي خود در پيشگاه اين سرزمين، پيماني بسته و هرگز از آن بازنگشته است. اين عهد، همان است كه او را از يك شاعر صرف، به يك«راوي سوگند خورده» بدل ميكند؛ راوي روزهايي كه هيچگاه نبايد از خاطرها زدوده شوند. پرويز بيگي حبيبآبادي با مجموعههايي چون «حماسههاي هميشه»، «گل، غزل، گلوله» و «آيينه در غبار»، سهم خويش را در پيكره ادبيات معاصر ايران ادا كرده است. او در قامت راوياي صادق ايستاده است؛ راوي روزهايي كه نسلهاي بعد، با شنيدن نامشان، غم و حماسهاي را كه در اين سرودهها نهفته، همچون ارثي گرانبها حس كنند و اين، شايد بزرگترين ميراث او باشد؛ ماندگار كردن خاطرههايي كه نبايد فراموش شوند، با كلماتي كه در برابر زمان، همچنان استوار و جارياند.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
*حماسه وطن، در شعر بيگي حبيبآبادي▪️ علياصغر شعردوست*«ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه» اين مصرعها، از همان دم كه بر زبان جاري شدند، ديگر شعر نبودند؛ سوگسرودي شدند براي نسلي كه رفتند و خاطرهاي جاودان شدند براي آنان كه ماندند. پرويز بيگي حبيبآبادي در سال ۱۳۳۳ در اردستان ديده به جهان گشود، اما كودكياش را در آبادان باليد؛ شهري كه بعدها در خون و آتش، نام خود را بر تارك تاريخ نقش زد. او از نوجواني به تهران آمد و پس از تحصيل در رشته ادبيات فارسي، راه خويش را در ميان قافيهها و رديفها يافت. اما آنچه او را از بسياري از همدورههايش جدا ميسازد، نه صرفا سرودن شعر، زيستن شعر در متن روزگار پرفروغ معاصر همراه با آموختن در حاشيه كتابخانههاست؛ شاعري كه هيچگاه از واقعيت تلخ و شيرين روزگارخويش فاصله نگرفت و كلمات را چون سپري در برابر توفانهاي زمانه بهكار بست. او در سالهاي پس از انقلاب، دبير كنگرههاي سراسري شعر دفاع مقدس بود و مسووليت صفحات ادبي نشريات متعددي را برعهده داشت. با روزنامههايي چون «كيهان»، «اطلاعات»، «جمهوري اسلامي»، «ايران»، «همشهري» و «جامجم» همكاري كرد و سهم خويش را در اعتلاي ادبيات متعهد اين مرز و بوم ادا نمود. مجموعههاي «غريبانه» و «آن هميشه سبز» او بارها به عنوان آثار برتر ادبيات دفاع مقدس شناخته شدند و خود او نيز ازسوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان يكي از ۱۵ شاعر برتر پس از انقلاب معرفي گرديد. اما اين مناصب و عناوين، تنها نشانههايي از كوشش او براي ماندگار كردن خاطراتي هستند كه در جان مردم اين سرزمين ريشه دواندهاند و هيچگاه رنگ فراموشي نخواهند پذيرفت.از ميان تمام سرودههاي بيگي، «غريبانه» بيگمان درخشانترين و ماندگارترين آنهاست. اين شعر از دلِ تب و التهاب آن روزها زاده شد؛ روزهايي كه خرمشهر در چنگال دشمن ميسوخت و بيگي، از فاصلهاي نزديك در آبادان، نظارهگر شهر سوختهاي بود كه روزگاري در آن زيسته بود. خود نقل ميكند كه يك بار از محله «كوت شيخ»، چشم به افق خرمشهر دوخت و گريست. آن نگاهِ سوزان، جرقهاي شد كه بعدها در اوج بيماري و تب، به اين سروده ماندگار انجاميد. شعري كه در آن، غربتِ رفتگان و سوگِ ماندگان چنان در هم ميآميزد كه خواننده را به عمق اندوه ميبرد؛ اندوهي نه فقط در شاعريت، كه ريشهدار در حقيقتي تاريخي: «ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه// بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان // فرياد و فغان دارد دُردي كشِ ميخانه// هر سو نظر اندازي صد خاطره ميسازي // ز آنها كه سفر كردند دلشاد از اين خانه// تا سر به بدن باشد اين جامه كفن باشد // فرياد اباذرها ره بسته به بيگانه// اي واي كه يارانم گلهاي بهارانم // رفتند از اين خانه رفتند غريبانه// ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه // هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه»اين شعر، زماني كه براي نخستينبار در جبههها پخش شد، نه با نام شاعر، كه با نفسِ رزمندگان پيوند خورد و از دهاني به دهاني ديگر، تا اعماق خطوط مقدم و دشتهاي خونين جنوب راه يافت. وحيد اميري، از رزمندگان آن سالها، هنگام بازگشت از جبهه خبر آورد كه اين شعر در تمام سنگرها و قرارگاهها، ورد زبان شده و دلها را به لرزه درآورده است. اجراهاي متعدد آن توسط خوانندگاني چون حسامالدين سراج، محسن كويتيپور و صادق آهنگران و نيز حضور آن در فيلمهاي سينمايي و نمايشنامهها، نشان از عمق تاثيري داشت كه يك شعر ميتواند بر روح جمعي يك ملت بگذارد. شاعراني چون بيگي، با چنين سرودههايي، نه تنها راوي تاريخ، كه بخشي از تاريخ ميشوند، چراكه كلامشان در جان مردمان مينشيند و نسلها را به يادآوري آنچه گذشته، فراميخواند.بيگي فقط شاعر «غريبانه» نبود. در سرودههاي ديگرش، با زباني صريحتر و لحني حماسيتر، عشق به وطن را چون شعلهاي فروزان در كلمات جاري كرده است؛ گاه در قالب غزل و گاه در فضايي كه به قصيدههاي حماسي كه نزديك ميشود. اين نگاه، نشان از شاعري دارد كه هيچگاه از هويت خويش در اين سرزمين فاصله نميگيرد و در هر سرودهاي، دلبستگياش را به اين خاك بازمينماياند:🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
*«كهن ديار يار» وطن در شعر نادرپور ▪️ علی اصغر شعردوست* وطن در شعر نادر نادرپور را بايد در ميانه احوال او كنار پلهاي ونيز جست، آنجا كه آواز قايقران با زمزمه دلش گره ميخورد و او در ميانِ آن همه آب، باز هم تشنه خاك دلافروزِ آفتابي خويش است. اين پلها، او…«الا خدايا، گره گشايا! به چاره جويي، مرا مدد كنبود كه بر خود، دري گشايم، غم درون را برون كشانمچنان سراپا، شبِ سيه را، به چنگ و دندان، در آورم پوستكه صبح عريان، به خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم»اما در پايان، باز به همان كهن ديار بازميگردد: «كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن، دل از تو كندمولي جز اينجا وطن گزيدن، نميتوانم، نميتوانم» نميتوانم، نميتوانم؛ اين تكرار، تمامِ درماندگي يك شاعرِ دورافتاده را در خود دارد. نادرپور در اين مثنوي، وطن را در ناتواني گزيدنِ جاي ديگر تعريف ميكند. وطن آنجاست كه نميتوانم از آن بگذرم؛ آنجاست كه نميتوان آن را انتخاب نكرد.اين، شايد عميقترين تعريف از عشق به ايران در ادبيات معاصر باشد؛ عشقي كه نه در فرياد و حماسه كه در ناتواني از فراموشي و در نميتوانمهاي مكرر جاري است. نادرپور، با اين شعر، به ما ميآموزد كه وطن، آخرين نميتوانم است؛ آنجا كه پاي رفتن نيست و تاب ماندن نه، اما گريز هم ممكن نيست و اين، همان درخت خشكي است كه تبرزن بر استخوانش طمع ميبندد، اما هرگز نميتواند از ريشه جدا كند، زيرا ريشه در خاك دلافروزِ آفتابي تنيده شده است و هيچ ونيز و پاريس و لسآنجلسي، نميتواند آن را از كهن ديار جدا كند. نادرپور، شاعرِ نميتوانمها، با همين تكرار، به ما ميفهماند كه وطن فراتر از انتخاب است و ما از تولد و پيش از آن، انتخاب وطن هستيم.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*«كهن ديار يار» وطن در شعر نادرپور▪️ علی اصغر شعردوست*وطن در شعر نادر نادرپور را بايد در ميانه احوال او كنار پلهاي ونيز جست، آنجا كه آواز قايقران با زمزمه دلش گره ميخورد و او در ميانِ آن همه آب، باز هم تشنه خاك دلافروزِ آفتابي خويش است. اين پلها، او را از تهرانِ كودكي به پاريسِ جواني، از پاريس به رم و سپس به لسآنجلسِ پاياني بردند؛ اما هيچ كدام، نه پلِ ريالتو و نه پلِ سوربن، نتوانستند او را به كهن ديار برسانند.او در شانزدهم خرداد ۱۳۰۸ در تهران زاده شد، در خانهاي كه پدر و مادرش، هر دو از خاندانهاي اصيل، آشنا با ادبيات كهن و جديد ايران و نيز آشنا با زبان و فرهنگ فرانسوي بودند. در پنج سالگي، الفباي فارسي را نزد پدر آموخت و شبها، پدر، روزنامه ايران را بر بالين او ميخواند. اين انسِ زودهنگام با كلمه، بعدها در شعر او به موسيقي و انسجام بدل شد؛ دو بالي كه شعر نادرپور را بر فراز روزگار خويش به پرواز درآورد. او پس از تحصيلات متوسطه در دبيرستان ايرانشهر، در بيست سالگي راهي فرانسه و از دانشگاه سوربن، در رشته زبان و ادبيات فرانسه، فارغالتحصيل شد و سپس در سال ۱۳۴۳، براي آموختن زبان ايتاليايي به رم سفر كرد. اما در تمام اين سالهاي دوري، وطن چون زخمي كهنه، در هر بيت، در هر مصرع، خود را مينماياند.در شعر «ونيز … ونيز …» او ونيز را براي زندگي برميگزيند، اما در آن سرزمينِ شگفتانگيز، همچنان غمِ دوري وطن، دلش را آزرده است. اينجا، ونيز فقط يك شهر نيست؛ ونيز هر جايي است كه ايران نباشد: «اگر ز نيش نگاه ستارگان شبهاو نيز… را سرِ خفتن نيستمنم كه چشم به چشم ستاره ميدوزمو تا سپيده برآيد: ستاره ميدوزمو تا سپيده برآيد: ستاره ميشمرممنم كه در دل درياي بيكران، چون او، جزيرههاي پراكنده پريشانموزين قلمرو تاريك در نميگذرممنم كه تيرهتر از آسمانِ توفانيبه ياد خاك دلافروزِ آفتابي خويشدر آسمانِ سحر، دل به گريه ميسپرم» در اين قطعه، «خاك دلافروز» و «آفتابي خويش» براي شاعر همه چيزند. وقتي شاعر در برابر ونيز قرار ميگيرد، نه ونيز كه خود شاعر غريب است؛ نه كانالها كه دل او احساس سرگرداني دارد. نادرپور در اين تصاوير، وطن را نه در جغرافيا كه در خاطره و خاك آفتابي جستوجو ميكند. او از ستارهها و شبها و سپيده سخن ميگويد، اما همه اينها، در برابر خاك دلافروزِ خويش، رنگ ميبازند و در نهايت، دل در آسمانِ سحر، به گريه ميسپارد؛ گريهاي كه در آن، تمامِ غربتِ يك شاعرِ دورافتاده خلاصه شده است.در شعر «زمزمهاي در شب»، اين غربت، سيلآسا جاري ميشود. او از سرچشمههاي اشك عالم و ابري به پهناي زمين سخن ميگويد، اما ميداند كه هيچ يك، لهيب درد خاموش او را تسكين نخواهد داد. در اين سروده، درد خاموش و غم تلخ همه چيزند و راهِ گريز، نه در اشك و نه در ابر كه در خاطر ماست؛ خاطري كه جز خاك دلافروز را به ياد نميآورد: «اگر سرچشمههاي اشك عالم را به من بخشندو يا ابري به پهناي زمين در من فرود آيداگر آن اشك سيلآساره پنهاني دل را به سوي ديده بگشايدلهيبِ درد خاموش مرا تسكين نخواهد دادغم تلخ مرا از خاطرم بيرون نخواهد برد»در «كهن ديارا، ديار يارا»، اين غربت به اوج خود ميرسد. در اين مثنوي بلند، شاعر با كهن ديار خود، ايران سخن ميگويد؛ اما سخني كه در آن، نه پاي رفتن و نه تاب ماندن: «كهن ديارا، ديار يارا ! دل از توكندم، ولي ندانمكه گر گريزم، كجا گريزم، وگر بمانم، كجا بمانمنه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكمعجب نباشد، اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانمدرين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد، چگونه بويدمن اي بهاران، از ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم» در اين قطعه، درخت خشك كه تبرزن بر استخوانش طمع ميبندد، تصويري از سرگرداني شاعري است كه كهن ديار را ترك كرده، اما ديار يار را نيز نميتواند از ياد ببرد. جهنم و گل بهشتي، بهاران و خزان، در اين فضا، در هم ميآميزند و شاعر، در ميانِ اين تضادها، خود را خزان مييابد. در ادامه، از صداي حق و سكوت باطل و كبوتران و پيام جانان سخن ميگويد، اما در نهايت، به سفينه دل ميرسد كه نشسته در گل و چراغ ساحل كه نميدرخشد و اينجا، دعا و التماس با خداوند آغاز ميشود:🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*علياصغر شعردوست ▪️ «سوگندِ هميشه جاري» براي سرفرازي وطن* محمود اكرامي، واژههايش را از پهنه ايران وام ميگيرد و شعرش را در آيينه مردمشناسي، به تأملي در هويت بدل ميكند. او در سال ۱۳۳۸ در روستاي جوشقان اسفراين خراسان ديده به جهان گشود. كودكي و نوجواني را…در اين قطعه، كوه و دريا هم نه فقط دو عنصرِ طبيعي كه دو نماد از مقاومت و ايثارند. دنا، با غيرت، وارث موجهاي بيپايان است و ناوِ دنا، همان مردان شسته دست از جان را حمل ميكند كه براي نگهباني از آبهاي ايران سوگند ياد كردهاند. اكرامي در اين تصوير از دو شهيد اين ناو، شهيد جدي و شهيدمهرپور نام ميبرد. با ظرافتي ستودني حتي درجه نظامي شهيد جدي را نيز در قالب كلمات ميآورد؛ «ناوسروان شهيد جدي». اين دو چهره را به نمايندگي از باقي اين دلاورمردان، با امواج پيوند ميزند و نشان ميدهد كه شهدا، نه در خاك كه در دلِ دريا و كوه، همچنان زنده و جارياند.امروز، باجاودانگي ناو دنا، اين سرودهها، ديگر فقط شعر نيستند؛ آنها سوگندنامهاي هستند كه با خونِ شهيدان، برتارك تاريخ نقش بسته است.محمود اكرامي با تكيه بر دانشِ مردمشناسي و همنشيني با جريانهاي نوين شعر، توانسته است نگاهي تازه به هويت و فرهنگ ايراني بيابد. او كه خود معتقد است شاعر با مخاطبش شعر ميسرايد، در سرودههايش، خواننده را به تماشاي آيينهاي فرا ميخواند كه در آن، تمامِ نسلها چهره خويش را ميشناسند و او در اين آيينه، نه يك شاعرِ ناظر كه زائري هميشه است؛ زائري كه با هر سرودهاش، اين دعا را بر لب جاري ميكند: «پرشورتر از قبل بجوشي، بخروشي / در سايه الطاف خداوند بماني». يادِ شهيدانِ دنا و همه شهيدانِ اين سرزمين، جاودان باد.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*علياصغر شعردوست▪️ «سوگندِ هميشه جاري» براي سرفرازي وطن*محمود اكرامي، واژههايش را از پهنه ايران وام ميگيرد و شعرش را در آيينه مردمشناسي، به تأملي در هويت بدل ميكند. او در سال ۱۳۳۸ در روستاي جوشقان اسفراين خراسان ديده به جهان گشود. كودكي و نوجواني را در همان ديار گذراند و در سال ۱۳۵۴ ديپلم ادبي گرفت. در دانشگاه آزاد، زبان و ادبيات فارسي را آغاز كرد، اما پس از سه سال، آن را رها كرد و راهي تازه پيش گرفت؛ رشته جامعهشناسي را در دانشگاه تهران برگزيد و در سال۱۳۷۱، با دريافت مدرك كارشناسي ارشد در رشته مردمشناسي، از دانشگاه فارغالتحصيل شد. با اين حال، آنچه او را متمايز ميسازد، نگاهِ شاعرانهاي است كه در دلِ پژوهشهاي مردمشناختياش ريشه دوانده است. رويكرد او به شعر، به سالهاي دانشجويي بازميگردد، اما هرگز در قالبِ قافيههاي كهنه محصور نمانده است. مجموعههاي «از آن همه آسمان»، «گزيده ادبيات معاصر»، «حال ساده»، «حال استمراري»، «حال گذشته»، «سلطان ماسك»، «عشق به زبان فارسي» و «فرداي بعد از تو» هر يك به سهم خود، گوشهاي از اين جهانبيني را بازتاب ميدهند و نشان از شاعري دارند كه هيچگاه از «حال» روزگار خويش غافل نبوده است.اكرامي كه خود معتقد است شعر، بيان يك مفهوم به بهترين شكل ممكن در قالب زمان است، در سرودههايش، اين مفهوم را با زمان و مكان ايران پيوندزده است. او در يكي از ماندگارترين سرودههايش، با زباني كه هم دعايي است و هم حماسي، از ايران ميخواهد كه «پر از آيينه و لبخند» بماند و درسايه خورشيد، چون الوند استوار باشد. اين سروده، فراخواني است براي ماندگاري يك هويت در برابر توفانهاي زمانه؛ هويتي كه در سپيدهدم خراسان ريشه دارد و با شكوه دماوند پيوند خورده است: «ايران! پر از آيينه و لبخند بمانيدر سايه خورشيد چو الوند بمانيسرزندهتر از صبح خراسان بدرخشيشادابتر از سيب سمرقند بمانيدر سايه اسليمي مردان حماسياتبشكوهتر از روح دماوند بمانيگفتند تو را مرز هنرخيز و گهرخيزوقت است از آنگونه كه گفتند، بمانيوقت است از آنگونه كه تاريخنويساندر وصف تو مبهوت بمانند، بمانيوقت است كه كارون بشوي، راه بيفتيوقت است كه سرشار چو اروند بمانيدرگير سخنهاي نه چندان خوش و ناخوشسرگرم خودت تاكي و تا چند بمانيايران سراسر غزل و عشق و حماسهاميد كه دور از تب ترفند بمانيپرشورتر از قبل بجوشي، بخروشيدر سايه الطاف خداوند بماني» در اين قطعه، ايران، آيينهاي است كه هر نسل، چهره خود را در آن ميبيند. اواز صبح خراسان و سيب سمرقند سخن ميگويد تا جغرافياي اين سرزمين رابا طراوت و پويايي پيوند زند. از سايه اسليمي به عنوان يكي از اصليترين عناصر تجسمي هنر ايران ميگويد و آن را به مردان و مردمان حماسي ايران منتسب ميكند و شكوه دماوند را تجسم آنها ميداند. اين تصاوير، شعار نيستند؛ پارههايي از جنس شعور هستند كه شاعر با آنها، هويت خويش را دربرابر توفانهاي زمانه استوار كرده است.اكرامي در سروده ديگرش، با زباني حماسيتر و تصاويري صريحتر، از كوه و دريا سخن ميگويد و آنها را برادر و همدوش ميخواند. سرودهاي كه بلافاصله در بزنگاه تهاجم وحشيانه امريكا و اسراييل به «ناو دنا» سروده شده است و نشان از واكنش بهنگام شاعر دارد. او در اين سروده، دنا و ناو را با يكديگر پيوندي فراتر از يك نام ميزند تا از مردان دست شسته از جاني بگويد كه مدافعان آبراههاي ايران بودند و براي حريم اين سرزمين سوگند ياد كرده بودند، اما ناجوانمردانه به شهادت رسيدند: «كوه و دريا برادرند امروزكوه و دريا هماره همدوشندهر دو روز نبرد با دشمنزرهي آبديده ميپوشندكوه يعني دناي با غيرتوارث موجهاي بيپايانكوه، ناوِ دناست در درياكوه، مردان شسته دست از جاننام «ناوِ دنا» كه ميآيدآسمان سجده ميكند به زمينمينشيند به روي پهنه آببا دلي تا خودِ خدا غمگين«ناوسروان شهيد جدي» رااهل دريا نميبرند از ياد«مهرپورِ شهيد» را امواجميزنند از چهار سو فريادما و ناو دنا قسم خورديمكه نگهبان آبها باشيمتا كه ايران بماند آباداندر دل آبها رها باشيم»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ @EtemadOnline
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵@EtemadOnline
*ترجمهاي در قامت شعر ▪️ علیاصغر شعردوست* تا پيش از گرمارودي، كمتر كسي تصور ميكرد كه كلام آسماني را بتوان بازباني ترجمه كرد كه هم روان باشد و هم ادبي؛ زباني كه در آن، معنا با آهنگو فضا و تصوير درآميزد. او در سال ۱۳۲۰ در خانوادهاي اهل علم ومعرفتزاده شد…او با اشاره به حافظ و ابوعلي سينا و سعدي، تاريخ شكوهمند ايران را به رخِ مخاطب ميكشد و نشان ميدهد كه وطن را نميتوان از علم و ادب و عرفان جدا كرد. بوعلي سينا در اين ميان، نه فقط يك نام تاريخي، كه نماد عقل ايراني و حكمت خسرواني است؛ نمادي كه در كنار حافظ و سعدي، هويت فرهنگي ايران را ميسازند. اين سه چهره، هر يك به سهم خود، گوشهاي ازتمدن ايراني را نمايندگي ميكنند: حافظ با عرفان و غزل، سعدي با اخلاق وحكمت عملي و بوعلي سينا با فلسفه و علم.گرمارودي با كنار هم نشاندن اين نامها،تصويري از ايرانِ آرماني خود ترسيم ميكند كه در آن، علم و ادب و دين در هم تنيده شدهاند و اين سه، بنيانهاي هويت ايراني را ميسازند. او با اين رويكرد، گذشته را نه به عنوان ميراثي مرده، كه به عنوان چشمهاي زنده و جاري به تصوير ميكشد كه نسلهاي آينده نيز ميتوانند از آن سيراب شوند.در ادامه، سخن از آرزوي ماندگاري ايران است؛ آرزويي كه در آن، خاكگرمارود تا اروند و آستارا تا تُنببزرگ و كوچك، همه، كاشانه ما خوانده ميشوند. گرمارودي با اين گستره جغرافيايي، نشان ميدهد كه وطن را نه درمرزهاي سياسي، كه در خاك پاك و هم خانه ما بايد جست: «از خاك گرمارود تا آن سوي ارونداز آستارا تا كنار رود اروندهر گوشه و هر جاي آن، كاشانه ماستتُنب بزرگ و كوچكش هم خانه ماستمن خاك پاك خويشتن را دوست دارمهم انقلاب و هم وطن را دوست دارم» گرمارودي در اين سروده، با زباني كه از عرفان و حماسه و سياست و تاريخ لبريز است، وطندوستي را با ايمان و علم و انقلاب و شهادت در هم ميآميزد و از آن، حماسهاي ميسازد كه در آن، خاك گرمارود و اروند و آستارا و تُنببزرگ و كوچك، همه و همه، در يك حقيقت واحد جمع شدهاند. او كه در سال۱۳۸۵، به عنوان چهره ماندگار شعر انتخاب شد و در سال ۱۳۹۰، براي ترجمه قرآن، جايزه كتاب سال را دريافت كرد، با اين سروده، به ما ميآموزدكه ايران را بايد با چشمِ عشق و علم و ايمان ديد؛ سرزميني كه در عين خاكي بودن، حقيقتي روحاني است كه در علم و دين و شهادت و ايثار و انقلاب و وطندوستي تجلي يافته است. اين شعر، بيانيهاي است براي هويت ايراني كه در آن، گذشته و حال و آينده، جغرافيا و فرهنگ و ايمان، همه در يك حقيقت واحد گرد هم آمدهاند و اين، بزرگترين دستاورد او در ادب معاصر ايران است.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*ترجمهاي در قامت شعر▪️ علیاصغر شعردوست*تا پيش از گرمارودي، كمتر كسي تصور ميكرد كه كلام آسماني را بتوان بازباني ترجمه كرد كه هم روان باشد و هم ادبي؛ زباني كه در آن، معنا با آهنگو فضا و تصوير درآميزد. او در سال ۱۳۲۰ در خانوادهاي اهل علم ومعرفتزاده شد و بعدها، در دانشگاه تهران، در محضر استاداني چون مرتضيمطهري و سيدجعفر شهيدي، به عمقِ فرهنگ و ادب فارسي و معارفاسلامي دست يافت. اما آنچه او را در تاريخِ ادب و فرهنگ ايران، ماندگاركرده، ترجمه قرآن اوست؛ ترجمهاي كه در سال ۱۳۹۰، جايزه كتاب سال جمهورياسلاميايران را دريافت كرد و كلام آسماني را با زباني روان و ادبي به مردم عرضه داشت. اين ترجمه، برخلاف بسياري از ترجمههاي پيشينكه به معناي صرف يا لفظ به لفظ بسنده كرده بودند، با تكيه بر فضا و آهنگ و ادبيات كلام، قرآن را به متني زنده و قابل فهم براي مردم امروز تبديل كرد. او همچنين به ترجمه نهجالبلاغه و صحيفه سجاديه همت گماشت و درسيوچهارمين دوره جايزه كتاب سال ايران، در بخش دين و حديث، از اوتقدير شد. اين ترجمهها افزون بر اينكه آثار مكتوبي ارزشمندند، پلهايي نيز ميان كلام كهن و زبان امروز به شمار ميآيند؛ پلهايي كه گرمارودي، با تكيه بر ذوق شاعرانه و دانش عميق خود، آنها را بنا نهاده است. ترجمه او از قرآن، با وجود نقدهايي كه بر آن وارد شده، همچنان يكي از پرمخاطبترين و تأثيرگذارترين ترجمههاي فارسي محسوب ميشود و ايننشان از آن دارد كه او توانسته است ميان وفاداري به متن و رواني كلام تعادلي برقرار كند كه كمتر مترجمي بدان دست يافته است. اين تعادل، راز ماندگاري ترجمه او در ميان انبوهي از ترجمههاي قرآني است؛ ترجمهاي كه هم از عهده انتقال مفاهيم عميق برآمده و هم با روح و ذوق فارسيزبانان، هماهنگي و همدلي يافته است.گرمارودي، در كنار اين ترجمههاي ماندگار، شعرهاي عرفاني و انقلابي و ميهني خود را نيز آفريده است. او كه در دومين جشنواره بينالمللي شعر فجر، برگزيده بخش شعر آييني شد و در سال ۱۳۸۵، به عنوان چهره ماندگار شعر انتخاب گرديد، در غزلها، چهارپارهها و اشعار سپيد خود، وطن را با ايمان و حماسه و عاشورا قرين ساخته است. مجموعههاي «عبور»، «در سايهسارنخل ولايت»، «سرود رگبار»، «چمن لاله»، «خط خون»، «دستچين»، «باراناخم»، «گزيده شعر نيستان» و «تا ناكجاآباد»، هر يك، گوشهاي از اينجهانبيني شاعرانه را بازتاب ميدهند. در «در سايهسار نخل ولايت» و «خطخون»، بهاءالدين خرمشاهي، اوج شعر ديني معاصر را ميبيند و آن را درشعر نو، بيسابقه ميخواند. «خط خون» با تصاوير تكاندهندهاش ازعاشورا و «در سايهسار نخل ولايت» با نگاهِ عرفانياش به امام علي (ع)، نشان ميدهند كه چگونه شعر نو ميتواند مضامين كهن را با زباني تازه و تصاويري بديع بازآفريني كند. گرمارودي در اين آثار، حماسه را از عرفانجدا نميسازد و عاشورا را حقيقتي جاري در هويت ايراني به تصوير ميكشد كه هرگز به يك رويداد تاريخي فروكاسته نميشود. اين رويكرد، او را به يكي از پيشگامان شعر آييني نوين مبدل ساخته است؛ جايي كه سنت وتجدد در كنار هم قرار ميگيرند و از اين همنشيني، شعريزاده ميشود كه هم ريشه در باورهاي ديني دارد و هم با زبان و احساسات مخاطب امروز، بيگانه نيست.«من ميهنم ايران زمين را دوست دارم // اين سرزمين علم و دين را دوستدارم». گرمارودي در اين سروده، ايران را با علم و دين گره ميزند و عشق بهوطن را با ايمان و معرفت قرين ميسازد. او در ادامه، ايران را خاكي ميخواند كه از شهيدان لالهگون است و تاريخش از نقش ستم و خون آكنده. اين تصوير، تمامِ حماسه ايراني را در خود جاي داده است؛ حماسهاي كه درآن، خاك با خون و تاريخ با ستم و شهيدان با لاله در هم تنيده شدهاند. درادامه، از خاوران و نور معانيو هشتمين خورشيد دين آسماني سخنميگويد و ايران را به مهد علم و ايثار و دليري پيوند ميزند: «اينجا كه خاكش از شهيدان لالهگون استتاريخش از نقش ستم، همرنگ خون استاينجاست مهد علم و ايثار و دليرياين سرزمين عشق را آسان نگيرياز خاورانش ميدمد نور معانيزان هشتمين خورشيد دين آسمانيديروز، گلهايي چو حافظ داشت ميهنفردا ازين گل باز خواهد كاشت، ميهنديروز، جاي پورِسينا بود و سعديفردا بود منزلگه مردان بعدي»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ @EtemadOnline
▪️ اربعين یادمان جاودانگى▪️نداى حق طلبىاربعین، یادمان حماسه ای جاودان است. حماسه ای که مسیر تاریخ را تغییر داد و سرود پیروزی انسانهای مظلوم، اما آزاده و آسمانی را برای همیشه در فضای دردآلود زمین طنین انداز کرد. اربعین، تجدید میثاق بازماندگان و پیروان اختران فروزانی است که جهان وجود را با نور وجود خود روشنی بخشیدند و با خون خود، پیرایه های شرک و گمراهی و فساد را، از چهره بشریت زدودند. اربعین را می توان فی نفسه حادثه ای بزرگ و درس آموز خواند؛ حادثه ای فراتر از آیین بزرگداشت یاد و خاطره شهدای عاشورا.▪️ @sheardoost
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵@EtemadOnline
*مثنوي شهادت در سروده حماسي ▪️ علي اصغر شعردوست* «سبكبالان خراميدند و رفتند / مرا بيچاره ناميدند و رفتند...» اين مثنوي، از همان مطلع، خواننده را در فضايي از سوگ و آرزو فرو ميبرد كه نه در شاعريتِ صرف، كه در تجربهاي زيسته ريشه دارد. قادر طهماسبي، متخلص…در كنار اين مثنوي بلند، طهماسبي در قطعهاي كوتاه، با زباني حماسيتر و تصاويري صريحتر، از پيمان شكستن دشمن و از ميراث ولايت بودن سخن ميگويد: «پيمان شكست دشمن شيطان پرست ما / نابود باد خصم سيه روي پست مااز مسند غرور، هياهوي غرب را / پايين كشيد همت يزدان پرست ماهركس كه گشت حاكم كاخ سپيد مُرد / در آرزوي ديدن روز شكست ماما وارث ولايت عشقيم كز ازل / با عشق اهل بيت گره خورده هست ماما هسته را به عشق ولايت شكافتيم / تا دور باد از خطر هسته هست ما» مجموعههاي شعر او شامل «پري بهانهها»، «پرستارهها»، «پريشدگان»، «تلاوت»، «عشق بيغروب» و «روزي به رنگ خون» هر يك به سهم خود، گوشهاي از اين جهانبيني را بازتاب ميدهند، اما «مثنوي شهادت» بيگمان درخشانترين و ماندگارترين آنهاست. طهماسبي در اين منظومه، مرزهاي ميان حماسه و عرفان را در هم شكسته و از دلِ تجربهاي زيسته، تصويري جاودان از آرزوي وصل و شرم حضور به دست داده است. شهادت در نگاه او نه پاياني بر راه، كه گشودن دري به سوي نوري است كه تنها عاشقان، طعم تلخ و شيرين آن را ميچشند. و اين، همان رازي است كه مثنوي او را از مرثيهاي ساده، به آيينهاي براي تمام دلهاي بيقرار بدل كرده است.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*مثنوي شهادت در سروده حماسي▪️ علي اصغر شعردوست*«سبكبالان خراميدند و رفتند / مرا بيچاره ناميدند و رفتند...» اين مثنوي، از همان مطلع، خواننده را در فضايي از سوگ و آرزو فرو ميبرد كه نه در شاعريتِ صرف، كه در تجربهاي زيسته ريشه دارد. قادر طهماسبي، متخلص به فريد، در ۹ شهريور ۱۳۳۱ در ميانه زاده شد و از نوجواني، شهرها را يكي پس از ديگري درنورديد؛ از زاهدان تا شيراز، از مشهد تا تبريز و تهران، و سرانجام اصفهان كه سالها زيستگاه او شد. اين جابهجاييهاي اجباري، به جاي آنكه او را از هويت خويش دور كند، چشمي باز و نگاهي چندسويه به او بخشيد؛ نگاهي كه بعدها در شعرش، هم از درد غربت و هم از عشق به وطن، تصاويري بديع آفريد. اما آنچه او را از بسياري از همدورههايش متمايز ميسازد، نه سفرهايش، كه نگاه تيزبينش به معناي حضور و غيبت است. در اصفهان بود كه ساواك، او را با اشعار تندش شناخت؛ و در همان اصفهان بود كه در26 سالگي، انقلاب را در آغوش گرفت و پس از آن، راهي جبههها شد. جنگ براي او صرفا يك ماموريت دفاعي نبود؛ تجربهاي بود كه در آن، شهادت را از نزديك ديد و آن را چون نردباني تصور كرد كه به آسمان ميرسد. حاصل اين تجربه، مثنوي ماندگار «شهادت» شد؛ منظومهاي كه در آن، مرگِ عاشقانه، نه پاياني بر حيات، كه آغازي بر وصالِ جاودان است.در اين منظومه، شهادت نه يك پايان كه نردبان آسمان است؛ راهي كه اگر باز باشد، به وصال ميرساند. اما شاعر، در اين مثنوي، در جايگاه كسي نشسته كه اسير و زخمي و بيدست و پا مانده و رفيقان با اسبهاي سپيد از كنارش گذشتهاند. اين، روايتِ كسي است كه نه براي مرگ، كه براي زندگي جاودانه، لحظهشماري ميكند و از اينكه نردبان را برداشتهاند، سوگوار است: «شهادت نردبان آسمان بود / شهادت آسمان را نردبان بودچرا برداشتند اين نردبان را؟ / چرا بستند راه آسمان را؟مرا پايي به دست نردبان بود / مرا دستي به بام آسمان بودتو بالا رفتهاي من در زمينم / برادر رو سياهم شرمگينممرا اسب سپيدي بود روزي / شهادت را اميدي بود روزيدر اين اطراف دوشاي دل تو بودي / نگهبان ديشب اي غافل تو بوديبگو اسب سپيدم را كه دزديد / اميدم را اميدم را كه دزديد؟» اسب سپيد در اينجا همان اميدِ ديرين است؛ اميدي كه دزديده ميشود و شاعر را با شرمگيني و دست خالي در ميان اين همه سوار، تنها ميگذارد. تعبيرهاي قادر طهماسبي در اين شعر، نشان از نگاهِ صريح و بيپرواي شاعري دارد كه هرگز از راستگويي خسته نميشود. او حتي در برابركساني كه شهادت را به بازي و كالا بدل ميكنند، خاموش نميماند. اين صراحت، ريشه در تجربهاي دارد كه طهماسبي در سالهاي جنگ و پس از آن، از نزديك لمس كرد؛ تجربهاي كه در آن، سوگ با فروش و حسرت با نفاق درهم آميخته بود. اين مثنوي در ادامه، از سوگِ حماسي به نجواي عرفاني تغيير جهت ميدهد. گويي شاعر كه با رفيقان و اسبهاي سپيد و نردبانهاي آسمان سخن داشته، اكنون با دل خود به گفتوگو نشسته است؛ دلي كه هم از شرم حضور ميگويد و هم از نوميدي از در بازميدارد. اين دوگانگي ميان خواستن و نتوانستن، ميان دست بر در زدن و شرم از كوبيدن، سراسر مثنوي را در فضايي از عرفان و حماسه به پيش ميبرد: «بكوب اي دل كه اينجا قصر نور است / بكوب اي دل مرا شرم حضور استبكوب اي دل كه غفار است يارم / من از كوبيدن در شرم دارمبكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست / مرا هرچند روي در زدن نيستكريمان گرچه ستارالعيوبند / گداياني كه محبوبند خوبندبكوب اي دل مشو نوميد از اين در / بكوب اي دل هزاران بار ديگر» در اين فراز، شاعر به دلش، نقشي محوري ميبخشد؛ دلي كه در عين حال كه محبوب است، گدا نيز هست. اين همان گدايي عارفان است كه از شرم به درِغفار ميروند و نوميد نميشوند. و در فراز پاياني، شاعر با لحني كه گاه به مناجات ميماند، از دلِ فولادين و آب شدن آن در آتش درد، سخن ميگويد. انگار كه تمام اين سوگ و شرم و اميد، در نهايت به شرمندگي ختم ميشود؛ شرمندگياي كه لطف است و بندگي را معنا ميدهد: «نمي دانم كه در سر اين چه سوداست / همين اندازه ميدانم كه زيباستخداوندا چه درد است اين چه درد است / كه فولاد دلم را آب كرده استمرا اي دوست شرم بندگي كشت / چه لطف است اين مرا شرمندگي كشت»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ @EtemadOnline
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵@EtemadOnline
*«ميناباي من» و خليج پارسيان در شعر صالحي ▪️ علیاصغر شعردوست* در سال ۱۳۵۳، وقتي روزنامهديواري ناقوس را در دبيرستان ۲۵ شهريورمسجدسليمان تعطيل كردند، سيدعلي صالحي هنوز نميدانست كه 20 سال بعد، همان ناقوس در شعرش به «صداي بيداري» بدل خواهد شد؛ صدايي كه از…سيدعلي صالحي پس از حمله امريكا و اسراييل به ميناب، واكنشي شاعرانه به اين فاجعه داشت. در اينسروده، شيطانِ شبپرست نميداند كه با نخستينتيغ آفتاب، دختران هفت دريا از خليجفارس برميخيزند و خواب را در چشم نهنگِ كور، حرام خواهند كرد. خليج فارس در اين تصوير، نه يك جغرافيا، كه مادرِ قيام است؛ و دختران هفت دريا، نه فقط كودكانِ ميناب، كه نمادِجاودانگي يك ملت در برابر شيطان و تاريكي هستند. سيدعلي صالحي دراين تصاوير، وطن را در خليج فارس و ميناب و برخاستنِ دختران تعريف ميكند و نشان ميدهد كه ايران، حتي در مرگ نيز، زنده است و در خليجفارس، همچنان ميدرخشد.در سرودهاي ديگر، با زباني كه گاه به مرثيه ميماند و گاه به حماسه، از خليجِ به خون شسته پارسيان و سرانگشتِ بينوشت خود سخن ميگويد. خليج فارس در اينجا، گهوارهاي از خون و تاريخ است؛ گهوارهاي كه شاعر، سرانگشت بينوشت خود را در آن به يادگار ميگذارد تا نگاهشان كنند:«دروداكفن دريده و بيمزار، جنازه خود بر دوشاز دريا خواهم گذشت.من در خليجِ به خون شسته پارسيان سرانگشتِ بينوشتِ خويش را جا گذاشتهام نگاهشان كنيد! هوارِ هزار هيولا بر سرِ ستاره كشيدهاند، نميدانند... نميدانند ستاره با مرگِ خود دوباره به آسمان باز خواهد گشت. ما هزارههاست زيرِ بارشِ بُرادهها از ملالِ مرگ عبور كردهايم. زنهار...! اينبار خداوند ِ اين مردمِ خسته خود به آوردگاهِ آدمي آمده است تا دشنه از دو كتفِ شهيدان به در آورد...» در اين قطعه، جنازه خود بر دوش، خليجِ به خون شسته پارسيان و سرانگشتِ بينوشت، تصاويري از وطنِ زخمي هستند كه شاعر با خود حمل ميكند و در خليج فارس جا ميگذارد. هوار هزار هيولا بر سرِ ستاره كشيدهاند، اما نميدانند ستاره با مرگِ خود، دوباره به آسمان باز خواهد گشت. اين ستاره، ايران است؛ و اين بازگشت، قيام و ايستادگي در برابر هيولاها. سيد عليصالحي در اين سروده، با زباني كه هم مرثيهاي است و هم حماسي، وطن رادر خليج فارس و مرگ و بازگشتِ ستاره تعريف ميكند و نشان ميدهد كه ايران، حتي در مرگ نيز، باز خواهد گشت.سيد علي صالحي در طول زندگي، با جنبش «شعر گفتار» و جريان «شعرزبان»، تأثير بسياري بر شاعران نسل جوان گذاشته است. كتابهايي چون«خط هفتم كيميانويس»، «شادي ما را نجات خواهد داد»، «راه دور...»، «دختر ويولنزن در كوچههاي برفي آذرماه» و «لوليوش واژهها»، هر يك بهسهم خود، گوشهاي از اين نگاهِ اسطورهاي و حماسي به وطن را بازتابميدهند. اشعار او به زبانهاي عربي، انگليسي، آلماني، فرانسوي، ارمني، روسي و كردي ترجمه شده و نام او در كنار بزرگاني چون نيما يوشيج، مهدياخوان ثالث، احمد شاملو و فروغ فرخزاد، در تاريخ شعر معاصر ايران، جايگاهي يگانه دارد.او در شعر «درودا» ستاره را با مرگ خود به آسمان بازميگرداند و در شعر«مينابا» دختران هفت دريا را از خليج فارس برميانگيزاند. و در اين ميان، وطن نه يك جغرافيا، كه يك اسطوره و حماسه است؛ اسطورهاي كه در مرگنيز، زنده است و در خليج فارس و ميناب و دخترانِ هفت دريا، همچنان ميدرخشد. سيدعلي صالحي، با اين نگاه، به ما ميآموزد كه ايران را نه درمرزها، كه در اسطورهها و حماسهها بايد جست؛ و وطن را نه در جغرافيا كه در خون و قيام و بازگشتِ ستاره بايد يافت.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*«ميناباي من» و خليج پارسيان در شعر صالحي▪️ علیاصغر شعردوست*در سال ۱۳۵۳، وقتي روزنامهديواري ناقوس را در دبيرستان ۲۵ شهريورمسجدسليمان تعطيل كردند، سيدعلي صالحي هنوز نميدانست كه 20 سال بعد، همان ناقوس در شعرش به «صداي بيداري» بدل خواهد شد؛ صدايي كه از خليجفارس برميخيزد و خواب را در چشم نهنگِ كور، حرام ميكند.او در سحرگاهِ نخستين روز بهار ۱۳۳۴، در مرغابِ سيدصالح، ميان مسجدسليمان و ايذه، در دلِ طايفهاي بختياري، پا به جهان نهاد. پدرش اهلعرفان بود و پدربزرگش، سيدغفار صالحي، مردي محترم در ميان بختياريها. اما زندگي در اين سرزمينِ زاگرسنشين، با مرگ و گريز عجين بود. در سال۱۳۳۸، حصبه در مرغاب شيوع يافت و برادر و خواهرِ كوچك سيد علي را از او گرفت. خانواده براي گريز از اين بيماري، به مسجدسليمان كوچيدند. اينمرگِ زودهنگام و كوچِ اجباري، بعدها در شعر سيدعلي، به خليجِ به خونشسته و جنازهاي كه كفن دريده و بيمزار است بدل شد؛ جنازهاي كه شاعرآن را بر دوش خود حمل ميكند و از دريا ميگذراند تا در خليج پارسيان بهيادگار بنشاند.سيدعلي صالحي در كلاس سوم ابتدايي، روزنامهديواري ناقوس را به راه انداخت؛ نامي كه از صداي ناقوس كليسايي در جنوب غربي مسجدسليمان الهام گرفته بود. در سال ۱۳۴۷، وارد دبيرستان ۲۵ شهريور مسجدسليمان شد و آشنايي با اشعار نيما يوشيج، فروغ فرخزاد و مهدي اخوان ثالث، او را با پديدهاي حيرتانگيز بهنام شعر نو روبهرو كرد. اشعار انتقادي صالحيدانشآموز، مسوولان مدرسه را به تعطيلي ناقوس ترغيب كرد و او، پس ازسكوتِ كوتاهي، دوباره نوشتنِ شعرها و انشاهاي اعتراضي را آغاز كرد؛ كاري كه موجب دريافت تهديداتي شد و در سال ۱۳۵۳، به ترك تحصيلش انجاميد. اين اعتراض و تهديد و ترك تحصيل، تمرينِ ايستادگي بود؛ تمرينيكه بعدها، در شعر او، به «قيامِ دخترانِ هفت دريا» و «بازگشتِ ستاره» بدلشد.در سال ۱۳۴۹ و بعد از آن، نخستين اشعارش در راديو آبادان و اهواز معرفي شدند. ابوالقاسم حالت، اشعار او را در نشريه بومي شركت نفت بهچاپ رساند و مهدي اخوان ثالث نيز از شعرهايش حمايت كرد. در سال۱۳۵۳، با تعدادي از همنسلانش، جريان «شعر موج ناب» را به راه انداختند؛ جرياني كه قصد داشت تحولي تازه در شعر سپيد ايجاد كند. اما او سالبعد، از اين گروه كنار كشيد، زيرا زبان موج ناب را براي بيان احوالات و بروزخلاقيتهايش بسنده نيافت. اين كنارهگيري و جستوجوي زبانِ تازه، بعدها، به «جنبش شعر گفتار» و «جريان شعر زبان» انجاميد؛ حركاتي كه تأثيربسياري بر شعر مدرن فارسي داشتند. در سال ۱۳۵۸، به تهران مهاجرت كرد و در پاييز همان سال، به دانشكده هنرهاي دراماتيك راه يافت. در اين دانشكده با حمايت غلامحسين ساعدي، اسماعيل خويي و نسيم خاكسار، عضو كانون نويسندگان ايران شد. اما در سالهاي ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۲، بهسبب بيماري به گوشه عزلت خزيد و از نشستهاي فرهنگي دوري كرد. اين عزلت و بيماري، بعدها در شعر «درودا»، به «كفن دريده و بيمزار» و «جنازه خود بردوش» بدل شد؛ جنازهاي كه شاعر، آن را در خليج به خونشسته پارسيان جا ميگذارد.آنچه در شعر سيد علي صالحي، فراتر از ناقوس و اعتراض، ميدرخشد، نگاه اسطورهاي به وطن است؛ نگاهي كه در آن، خليج فارس و ميناب و دختران هفت دريا، همه و همه، به نمادهايي از ايستادگي و قيام بدل ميشوند. او در يكي از ماندگارترين سرودههايش، با زباني كه هم اسطورهاياست و هم حماسي، از دختران هفت دريا ميگويد كه به سياره گلسرخ آمدهاند؛ سيارهاي كه شيطان در تاريكي آن، سكوت و سرنوشتشان را تصرفكرده است: «مينابا، ميناباي مندختران هفت درياچرا به سياره گلسرخ آمديداينجا شيطان در تاريكيسكوت و سرنوشت شما راتصرف كرده است.شيطانِ شبْپرست خبر نداردبا نخستين تيغ آفتابشما با تنِ هزار پاره خوداز خليج فارس برميخيزيدو خواب را در چشمِ نهنگِ كورحرام خواهيد كرد.»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ @EtemadOnline
🔻صفحه اول روزنامه اعتماد روز شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵@EtemadOnline
*روايتِ وطن و كوچِ پرستوها ▪️ علي اصغر شعردوست* «از رفتنِ همسايهها/ غمگينم امروز / رفتند آن همسايهها/ پرواز كردند/ كوچي به سوي دشتهاي دور را/ آغاز كردند». اين بيتها، سوگِ همسايههايي است كه پريدند و رفتند؛ همسايههايي كه در قامتِ پرستو، ازآسمانِ اين خانهها…در اينجا، كشتي امريكا با تنهايي و سرگرداني پيوند ميخورد و ايران باموشكها و درياهايش، در برابر آن قامت ميافرازد. شاهد با اين زبان، به كودكان ميآموزد كه بيگانه در آبهاي ايران جايي ندارد و وطن را بايد در برابر هر تهاجمي پاسداري كرد. اين نگاه، ريشه در باوري دارد كه در آن، دفاع از وطن در برابر بيگانه، وظيفهاي همگاني است؛ وظيفهاي كه حتي كودكان نيز بايد آن را درك كنند.جعفر ابراهيمي، با مجموعههايي چون «يك سنگ و يك دوست»، «آواز پوپك»، «آسمان ابري نيست»، «آب مثل سلام»، «بوي گنجشك»، «در كوچههاي خيس»، «فصل خون مهتاب»، «تا كجاي آسمان»، «آسمان دوم» و «لبخندشبنمها»، در ادبيات كودك ايران، جايگاهي يگانه دارد. جوايز معتبري چون كتاب سال، مداد پرنده، لوح زرين كانون و تنديس جايزه شعر عباس يمينيشريف، گواهي بر عمق تأثير اوست. شاهد، با اين نگاه، وطن را به خانه و كوچه و خانواده بازگردانده است. او نشان داده كه ايران در كودكي و بازي و خوابِ خوش نيز، به همان اندازه كه در حماسهها و تخت جمشيد است، زنده و جاري است. و اين، بزرگترين دستاورد اوست: وطني كه در كوچكترين چيزها، به بزرگترين حقيقت بدل ميشود و در اين ميان، صداي «كاش ميشد» او، در گوشِ هر كودكي كه روزگاري از خانهاش دور افتاده، همچنان زمزمه ميشود.[🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد]▪️ @sheardoost
*روايتِ وطن و كوچِ پرستوها▪️ علي اصغر شعردوست*«از رفتنِ همسايهها/ غمگينم امروز / رفتند آن همسايهها/ پرواز كردند/ كوچي به سوي دشتهاي دور را/ آغاز كردند». اين بيتها، سوگِ همسايههايي است كه پريدند و رفتند؛ همسايههايي كه در قامتِ پرستو، ازآسمانِ اين خانهها كوچيدند و خانهها را در حسرتِ آوازشان رها كردند. جعفر ابراهيمي، متخلص به شاهد، در سال ۱۳۳۰ در روستاي حور، در دامنههاي اردبيل متولد شد. در يازده سالگي، خود نيز كوچي ديگر را تجربه كرد؛ از روستا به شهر، از پرستوها به آسمانِ ديگر. اين كوچِ نخستين، هرگز از خاطر او نرفت. روستاي حور، با پرستوهايش و همسايههايش و آوازهايش، براي هميشه در شعرش ماندگار شد. او بعدها پايهگذار شوراي شعر كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شد و باور داشت كه عشق به وطن از خانه آغاز ميشود، از كوچه و همسايه ميگذرد و به ايران ميرسد.در شعر شاهد، پرستوها همسايههايي هستند كه به سوي دشتهاي دور پركشيدهاند. خانهها بيآواز ميشوند، دلها خالي و كوچهها در سكوتِ پرستوها، رنگِ غربت به خود ميگيرند. اين تصوير، تمامِ دردِ كودكي را در خود دارد كه ميبيند هر چه بدان خو گرفته، يكي پس از ديگري از كنارش ميروند و او را با «كاش ميشد»هاي بيپايان تنها ميگذارند: «رفتند از اينجا آن پرستوهاي زيباو خانه و دلهاي ما راخالي از آواز كردنداي كاش ميشدسال ديگر بازگردنداي كاش ميشدكاش ميشد» در اين قطعه، پرستوها از پرنده بودن فراتر ميروند و به نمادِ «همسايگي» و«آشنايي» و «خاطره» بدل ميشوند. شاهد با اين زبانِ ساده و در عين حال عميق، به كودكان ميآموزد كه وطن، همان جايي است كه پرستوها در آن لانه داشتند و همسايهها در آن آواز ميخواندند. وقتي پرستوها ميروند، يعني وطن قرار بودنِ خود را از دست ميدهد و در غبارِ غربت فرو ميرود. اين حسي است كه در جان هر كودكي كه روزگاري از خانه و همسايه و كوچههاي آشنا جدا شده، ريشه ميدواند. كوچ، از روستا به شهر، از خانه به مدرسه، از كوچه به خيابان، هر بار بخشي از وطن را از ياد كودك ميزدايد. اما شاهد، با همين «كاش ميشد»هاي ساده، بذرِ اميدِ بازگشت را در دلِ اين كوچِ اجباري ميكارد و نشان ميدهد كه وطن، حتي در دورترين نقاط، باز هم در آرزوي بازگشت زنده است.اما شاهد، از وطن در ميانه جنگ نيز غافل نيست. در قطعهاي ديگر، موشكي را در «كوچه ما» فرود ميآورد و شيشهها را روي بسترِ كودك ميريزد. جنگ در اين قطعه، از ميدانهاي نبرد به كوچه ما ميآيد. دشمن، از سربازانِ بيچهره، به موشكي بدل ميشود كه خوابِ خوشِ يك كودك را ميشكند. اين تصوير، با آن سادگي ظاهري، تمامِ وحشتِ جنگ را در يك كوچه و يك خانه خلاصه ميكند: «موشك افتاد توي كوچه مامن پريدم ز خواب خوش ناگاهشيشهها ريخت روي بستر منمادرم ناله كرد: ياالله» در اين قطعه، كوچه ما و بستر من و مادرم و ياالله، تكههايي از يك وطنِ زخمي هستند. وطنِ صميمي و نزديكي كه در برابرِ هجومِ بيرحمِ دشمن، بيپناه است و تنها با خوابِ خوشِ كودك و ناله مادر ميتوان آن را شناخت. اين همان چيزي است كه ادبيات كودك را از ادبيات بزرگسال متمايز ميكند؛ نمايشِ مفاهيم بزرگ در ملموسترين و نزديكترين چيزها؛ در همان كوچهاي كه كودك هر روز از آن ميگذرد و در همان خوابي كه يكباره با صداي انفجار ميشكند. شاهد در اين قطعه، دفاع از وطن را از يك مفهومِ انتزاعي به يك وظيفه عيني بدل ميكند؛ وظيفهاي كه در خوابِ خوشِ كودك و نال مادر و شيشههاي شكسته تجلي مييابد.شاهد در سرودهاي ديگر، با زباني نمادين، از كشتي تنهايي و كشتي امريكا سخن ميگويد. كشتي امريكا، در اين قطعه، نمادِ تمامِ بيگانگي و تهاجم است. ايران، با موشكها و درياهايش، در برابر آن ايستاده است. اين سروده، براي كودكان، بيانيهاي است براي درك دشمن و دفاع؛ دشمني كه نامش امريكاست و دفاعي كه در موشكهاي ايران و خونِ پاك رزمندگانش تجلي مييابد: «كشتي تنهايي/ روي دريا پيداستمي شناسم آن را/ كشتي امريكاستبادبانش را باد/ برده با خود شايدكه چنين سرگردان/ بيهدف ميآيدكشتي امريكا!/ هست اينجا ايرانجاي تو اينجا نيست/ ميشوي غرق الانميرسد با موشك/ كشتي ما حالامي شوي غرق در آب/ كشتي امريكا!»[🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد]▪️ @sheardoost
فريدون توللي فريادِ عدالت در كويرِ استبداد علي اصغر شعردوست فريدون توللي در سال ۱۲۹۸ در شيراز، در خانداني ادبي و هنري، چشم به جهان گشود. پس از پيمودن مدارج علم در زادگاه خويش، در دانشگاه تهران به تحصيل زبان و ادب فارسي پرداخت و در سال ۱۳۲۰ از دانشكده ادبيات…«تا آخرين نفس / تا آخرين نفسكوشيم و بشكنيم ديوار اين قفساز دامن خليج / تا سينه كوير / تا ساحل ارسفرجام ننگ و / روز جنگ و / جنگ زندگيستآغاز افتخار، پايان بندگيستپايان آن شكنج و رنج و سر فكندگيستدلها پر از اميد/ جانها پر از هوس هنگام گام و گامِ كام و كام آشناست...»او در اين سروده، گستره ايران را از دامن خليج فارس تا ساحل ارس در چشم مخاطب ميگسترد و مردم را به همدلي و همراهي براي شكستن ديوار ستم فرا ميخواند. «پايان بندگي» و «آغاز افتخار»، نويدآور روزي است كه رنج و شكنج، جاي خود را به آزادي و سربلندي دهد. تكرار «تا آخرين نفس»، بر عزمي راسخ و استوار در راه مبارزه و پايداري دلالت دارد و شعر را به سرودي ملي بدل ميكند كه در آن، همه ايرانيان، در يك صف، براي دستيابي به آزادي و عزت، همصدا و همنفس ميشوند.توللي در ادامه، از قدرت مردم و نصرت الهي سخن ميگويد: «نصرت رسيده دوست / دشمن اسير ماست تا مشت خلق و پشت خلق و عزم رهنماستكوشيم و بركنيم و بفكنيم و بشكنيم آن پايههاي درد، آن پايههاي رنجتا آخرين نفرتا آخرين نفسكوشيم و بشكنيمديوار ِ اين قفسهمدوش و، همعنان و، هم شعار و، هم نفس».او در اين بند، «پشت خلق» و «مشت خلق» را تنها پشتوانه پيروزي ميداند و تأكيد ميكند كه رهايي، تنها با تكيه بر تواناييهاي خود و نه انتظار از ديگران، ممكن ميشود. اين نگاه خودبنياد، ريشه در تجربه تاريخي توللي دارد؛ تجربه روشنفكري كه پس از نااميدي از قدرتهاي بيگانه و فساد داخلي، به عزم راسخ مردم و اتحاد آنها روي آورده است و از آن، اميد رهايي را در دل خويش پرورانده است.توللي با تلفيق طنز گزنده روزنامههاي انتقادي و حماسه تاريخ كهن ايران، تصويري از ميهن ترسيم كرد كه در آن، وطن جز با بيداري مردم و غيرتِ ملي معنا نمييابد. دفترهاي او، از «كاروان» تا «كابوس» جستوجويي در ژرفاي هويت ايراني است؛ جستوجويي كه در نقدِ عاشقانه و كلامي ريشهدار در تاريخ و ادب، به بار مينشيند. توللي با چشماني كه در لابهلاي اوراقِ كهن، رگههاي هويت را جستوجو ميكرد، روزگار خويش را چون گوهري در آيينه شعر به نمايش گذاشت. ميراث او، مجموعهاي از سرودههاي نغز و روايتي ماندگار از عشق به ايران است در روزگاري كه عشق به وطن، تنها با فرياد و غيرت، معناي خويش را بازمييافت. اين روايت، توان شگرف ادب پارسي را در بازنمايي تعهدِ ملي و آگاهي سياسي به نمايش ميگذارد و با قلمِ تواناي توللي، به زيباترين و ماندگارترين شكل، در تاريخ ادب معاصر ايران به يادگار نشسته است.📎 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
فريدون توللي فريادِ عدالت در كويرِ استبدادعلي اصغر شعردوستفريدون توللي در سال ۱۲۹۸ در شيراز، در خانداني ادبي و هنري، چشم به جهان گشود. پس از پيمودن مدارج علم در زادگاه خويش، در دانشگاه تهران به تحصيل زبان و ادب فارسي پرداخت و در سال ۱۳۲۰ از دانشكده ادبيات فارغالتحصيل شد. عشق به خاك و تاريخ ايران، او را به باستانشناسي كشاند و مدتي رييس اداره باستانشناسي استان فارس بود. توللي اما تنها در قلمرو سنگهاي كهن نميپوييد؛ روزگار پرآشوب ايران، او را به عرصه سياست نيز كشاند و پس از شهريور ۱۳۲۰، با قلمي تيز و نگاهي نقادانه، در نشريات حزب توده به نگارش مقالات پرداخت و مجموعه طنزآميز «التفاصيل» را آفريد كه در آن، فساد و بيعدالتي را با زباني گزنده به تصوير كشيد. پس از كودتاي ۲۸ مرداد، از سياست كناره گرفت و به آرامش كتابخانه دانشگاه شيراز پناه برد، اما آتش عشق به وطن، هرگز در سينهاش خاموش نشد. دفترهاي شعر او، «رها» و «كاروان» تا «نافه» و «پويه» و «شگرف» و «بازگشت» و «كابوس»، هر يك، گوشهاي از اين آتش فروزان را در خود جاي دادهاند. توللي در اين دفترها، با زباني كه گاه طنزآميز است و گاه حماسي، از روزگار و عشق و سياست و تاريخ سخن گفته و ميراثي گرانبها بر تارك ادب معاصر ايران نشانده است. او در ۹ خرداد ۱۳۶۴ در تهران چشم از جهان فروبست، اما صداي او همچنان از پس سالها، در قلمرو شعر، طنينانداز است.توللي در يكي از سرودههاي ماندگار خود، به ماجراي تلاش شوروي براي خريد نفت ايران در سال ۱۳۲۵ اشاره دارد؛ تلاشي كه با كارشكني كمپاني نفت جنوب، به شكست انجاميد: «يافت در ملك عجم ديده استعماري / منبع پر گهري، مخزن گوهر باريكارواني به ره افكند و به خورجين زر كرد / تا ببندد دم هر سرور و هر سالاريساعدي ديد و وزيران و وكيلاني چند / ريخت در دامنشان سيم و زر بسياري...از رخ ساعد مزدور بر افتاد نقاب / راز او گشت عيان بر سر هر بازاريمشتري رفت و به جا ماند به كان زر و سيم / ملت گرسنهاي دولت كج رفتاريدوست، رنجيده ز ميدان شد و دشمن، دلشاد / كه گزندي نرسيده است به استعماري...عزمي اي توده مظلوم، قيامي، رزمي / جنبشي، پيچ و خمي، شور و شري، رگباريور نه تا در تو وطنخواهي و غيرت مرده ست / ديگران سرور و تو سنده خدمتگاري»او با چيرهدستي تمام، چهره استعمار و همدستان داخلي آن را در تصوير كارواني كه به خورجين زر مياندوزد تا دم هر سروري را ببندد، آشكار ميسازد. لحظه افشاي فساد، هنگامي كه نقاب از چهره ساعد مزدور فرو ميافتد و راز او بر سر هر بازاري عيان ميشود، از ظريفترين تصويرهاي اين سروده است. توللي با نگاهي تيزبين، فاصله عميق ميان ثروت ملي و زندگي مردم را به نظاره مينشيند و از دولتي سخن ميگويد كه در برابر منافع ملي نه تنها سكوت ميكند، بلكه با فساد مالي، به استعمار ياري ميرساند. او در ادامه، با خطاب «اي توده مظلوم» مردم را به جنبش و قيام فرا ميخواند و هشدار ميدهد كه اگر غيرت و وطنخواهي در ميان مردم بميرد، ديگران سرور ميشوند و مردم، همچنان خدمتکار باقي ميمانند. توللي، با اين نگاه، وطن را در گروی بيداري و غيرت مردم ميداند و از اين منظر، او را ميتوان يكي از شاعران متعهد عصر خود به شمار آورد.در سرودهاي ديگر، او از شكوه كهن ايران سخن ميگويد و آن را پشتوانهاي براي امروز و فردا ميخواند: «ايران هميشه دوزخِ اربابِ غيرت است/ آتش منه به سينه كه خاكسترت كنندفخرت بود به كورش و دستت چو اردشير / دايم دراز تا كمكي ديگرت كنند...»او با اشاره به كوروش و اردشير، از شكوه ايران باستان ياد ميكند و به خواننده هشدار ميدهد كه اگر آتش غيرت در سينه داشته باشد، هيچ قدرتي نميتواند او را به خاكستر بدل كند. اين سروده، دعوتي است به عزتمندي و تكيه بر هويت تاريخي؛ هويتي كه در آن، ايران، همواره دوزخ ارباب غيرت بوده است؛ سرزميني كه هرگز تسليم بيگانگان نشده و نخواهد شد. توللي در اين بيت، با پيوند گذشته و حال، به مخاطب يادآوري ميكند كه هويت ايراني، همواره در ستيز با ستم و استعمار بوده و اين نگاه افتخارآميز، ميتواند چراغ راه امروز و فردا باشد.توللي در ترانهاي كه براي استاد آواز ايران، محمدرضا شجريان نوشته؛ «تا آخرين نفس» با لحني حماسي، از مبارزهاي بيامان و اميدي رهاييبخش سخن ميگويد:📎 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵* @EtemadOnline
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵*@EtemadOnline
هو الحیاز شمار دو چشم یک تن کموز شمار خرد هزاران بیشخبر جانسوز فوت ناگهانی امیر تئاتر آذربایجان جناب استاد«امیر حجازی» بسیار متأثرم کرد.حجازی در هنرمندی و در مدیریت هنری کم نظیر، بردبار و صبور بود. دوران مدیریت او در خانه هنرمندان آذربایجان گواه این مدعاست.اما والاترین هنر حجازی فضیلتهای اخلاقی او بود.کوچ نابهنگام او اینجانب و جامعه فرهنگی و هنری و بویژه مردم هنردوست آذربایجان را سوگوار کرد. اما گریز و گزیری از مرگ نیست و کلام حضرت حق به این سخن ناطق که « کل نفس ذائقة الموت» همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کان را دری دیگر استیاد استاد «امیرحجازی»همسال فرهنگ و هنر بادعلی اصغر شعردوست۱۴۹۵/۵/۱
سعيد نفيسي؛ وداعي عاشقانه با ايران علياصغر شعردوست سعيد نفيسي در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ در تهران زاده شد و از همان آغاز، گوي سبقت را در عرصه علم و ادب از همگنان ربود. او از نوادگان مظفرعليشاه كرماني و هدايتعليشاه كوهبناني بود؛ خانداني كه عرفان و ادب را در جان…نفيسي در بيت پاياني، با زباني حافظوار، سرنوشت خويش را به دست مردم ايران ميسپارد: «گفت چون حافظ، نفيسي جان به ديدار آمدست // بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما»او با اين تعبير، خود را در جايگاه حافظ مينشاند و بازگشت يا ماندن خويش را به فرمان مردم وا ميگذارد. اين فروتني شاعرانه، نشان از آن دارد كه نفيسي، وطن را در دل مردم آن جستوجو ميكند و خود را تا ابد، در خدمت آنان ميداند.اين بيت، همچنين پيوندي است با سنت كهن شعر فارسي كه در آن، شاعر خود را در برابر مخاطب فروتن مينمايد و عشق خويش را به داوري او ميسپارد. سعيد نفيسي در اين سروده، وداع را بهانهاي براي ترسيم چهرهاي جاودان از عشق به ايران ميسازد. او عشق به وطن را در خدمت و همرنجي با مردم، در وصيت به فرزندان و در فروتني در برابر مخاطب به تصوير كشيده و اين عشق را در قالب مسووليتي همگاني عرضه ميكند. اين نگاه، نفيسي را در كنار شاعراني چون حافظ و سعدي قرار ميدهد كه ايران را در قامت معشوقي مياستايند و عشق به وطن را تا مرز عرفان و ايثار به تصوير ميكشند. او از چهرههاي نادري است كه در دو عرصه پژوهش و شعر، جان خويش را وقف شناساندن فرهنگ ايران كرده است. اين دوگانه شاعر-پژوهشگر، به او امكان داده تا عشق به وطن را در سرودههايش و نيز در لابهلاي اوراق تاريخي و پژوهشي خود جاري سازد و از اين رهگذر، ميراثي بينظير براي نسلهاي آينده بر جاي گذارد. عشق به وطن در قامت نفيسي، گاه در وداعي عاشقانه، عميقتر و پايدارتر از هر اقامتي در جان و تاريخ يك سرزمين ريشه ميدواند. ايران در شعر نفيسي هرگز با ترك جغرافيايي گم نميشود؛ در دل كساني كه عشق آن را با خود تا دورترين نقاط جهان ميبرند، همچنان زنده و جاويد ميماند و چون گوهري تابناك، از نسلي به نسل ديگر منتقل ميگردد.📎 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
سعيد نفيسي؛ وداعي عاشقانه با ايرانعلياصغر شعردوست سعيد نفيسي در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ در تهران زاده شد و از همان آغاز، گوي سبقت را در عرصه علم و ادب از همگنان ربود. او از نوادگان مظفرعليشاه كرماني و هدايتعليشاه كوهبناني بود؛ خانداني كه عرفان و ادب را در جان داشتند و اين ميراث، در وجود نفيسي به بار نشست. او در زمره نسل اول استادان دانشكده حقوق و دانشكده ادبيات دانشگاه تهران جاي گرفت و از بنيانگذاران آموزش عالي نوين در ايران بود. عضويت در فرهنگستان و تدريس در دانشگاههاي كابل، دهلي، كلكته، قاهره و بيروت، او را به سفيري فرهنگي براي ادب پارسي بدل كرد. باستانشناسي، زبانشناسي، تاريخنگاري، ترجمه و شعر، همگي عرصههايي بودند كه نفيسي در آنها به چيرهدستي رسيد و نامي ماندگار بر تارك دانش و ادب اين مرزوبوم نشاند. او در ۲۳ آبان ۱۳۴۵ در تهران چشم از جهان فروبست، اما صداي او، در كتابها و پژوهشهايش، همچنان در حافظه تاريخ ادب فارسي جاري است.نفيسي در يكي از تاثيرگذارترين سرودههاي خود، وداعي جانسوز با ايران را به تصوير كشيده است. جدايي از وطن در اين شعر، حكايت مرگي عاطفي دارد و شاعر، با زباني آكنده از درد و دريغ، از ايران محبوب خويش جدا ميشود: «با دريغ و درد رفتم من ز ايران شما // اي رفيقان جان ايران من و جان شمادر دمِ رفتن بود عهدم چنان محكم كه بود // نگسلم تا جاودان آن عهد و پيمان شما»او با خطاب «ايران شما»، از خود جدايي مياندازد و در عين حال، عهدي جاودان با وطن بر دل مينهد كه هرگز گسستني نيست. «درد رفتن» را تنها درد خويش نميداند، بلكه آن را با مخاطب سهيم ميشود و از اين رهگذر، غم جدايي را به تجربهاي جمعي بدل ميسازد. اين تعبير، نشان از آن دارد كه نفيسي، وطن را در پيوند عاطفي با مردم آن جستوجو ميكند و وداع با ايران، وداع با بخشي از وجود خويشتن است.او در ادامه، از سالها خدمت و بندگي به درگاه بزرگان ايران و همرنجي با مردم سخن ميگويد: «تن ز اِنعام شما پروردم و دانا شدم // خون دل خوردم بسي هم بر سر خوان شماخدمتِ خُردان، مرا هر روز و شب برعهده بود // بندگي كردم به درگاه بزرگان شماروز غم بودم شريك محنت و رنج شما // روز شادي بودهام مرغ غزلخوان شماهر زمان بُرديد رنجي از ستمهاي جهان // من شدم همدرد با رنج فراوان شما»او در اين ابيات، خود را در جايگاه استادي فراتر از ديگران نميبيند، بلكه خود را خدمتگاري فروتن براي فرهنگ و مردم ايران تصوير ميكند. «خون دل خوردم بسي هم بر سر خوان شما»، تعبيري است كه عشق پنهان و فداكاري بيچشمداشت او را به نظاره مينشيند. نفيسي با اين نگاه، رابطه خود با وطن را به پيوندي عاطفي و اخلاقي بدل ميسازد كه در آن، خدمت به ايران، عشق است و همرنجي با مردم خويش. او در روزهاي غم، شريك رنج مردم بوده و در روزهاي شادي، غزلخوان آنها؛ گويي تمام هستي شاعرانه و علمي او، در خدمت اين سرزمين و مردمانش معنا مييابد.در ادامه، نفيسي از جاودانگي نام خود در جهان و پيوند آن با ايران سخن ميگويد: «نام من از دانش من در جهان مشهور شد // شهرتم افزود بر نام نياكان شمابا شما در اين جهان خنديدم و بگريستم // جان سپردم عاقبت اي جان به قربان شما»او با اين بيت، شهرت خويش را افزودهاي بر نام نياكان ايران ميداند و بدينسان، مرز ميان فرد و جمع را درهم ميشكند. «جان سپردم عاقبت اي جان به قربان شما»، شاعرانهترين و در عين حال، صريحترين اعلام عشق به وطن است؛ عشقي كه تا پاي جان، وفادار ميماند. نفيسي در اينجا، خود را پارهاي از پيكره ايران معرفي ميكند و افتخار خويش را در خدمت به اين پيكره ميداند.نفيسي در پايان اين سروده، از كودكان خود سخن ميگويد و آنان را به امانت به مردم ايران ميسپارد: «دخترانم را كه نوشين است و شيرين نامشان // ميگذارم در حريم امن و ايمان شمابابك و رامين پسرهاي عزيزم بعد من // خدمتي خواهند كرد اندر خور شان شما» او با اين وصيت شاعرانه، عشق به وطن را به نسل پسين نيز پيوند ميزند و ايران را ميراثي براي فرزندانش ميداند. اين ابيات، فراتر از يك وداع شخصي، بيانيهاي است براي تداوم هويت ايراني در نسلهاي آينده. نفيسي با اين وصيت، نشان ميدهد كه عشق به وطن، احساسي زودگذر نيست، مسووليتي است كه بايد از پدر به فرزند منتقل شود و در نسلها جاري بماند.📎 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
*نسيم شمال فريادِ وطن در روزگارِ آشوب ▪️ علي اصغر شعردوست* در سالهاي پاياني سلطنتِ قاجار، زماني كه مشروطه چون آتشي در دلِ ايرانيان زبانه كشيده بود و هر گوشهاي از اين سرزمين، نجواهاي آزاديخواهي را در خود داشت، نسيمشمال از دلِ محلههاي خاكنشسته قزوين برخاست.…اما اوجِ فريادِ نسيمشمال، در شعر «اي واي وطن» به گوش ميرسد؛ شعري كه در آن، دردِ از دسترفتنِ همهچيز، در تكرارِ «اي واي وطن» خلاصه ميشود:«خيزيد و رويد از پي تابوت و كفن واي //اي واي وطن واياز خون جوانان كه شده كشته در اين راه //رنگين طبق ماهخونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واي //اي واي وطن واي» او با تصويرهاي تكاندهندهاي چون «تابوت و كفن»، «خونِ جوانان» و «خونين شدنِ صحرا»، فضايي از ماتم و سوگ را ترسيم ميكند. تكرارِ «اي واي وطن»، فريادي است كه در آن، شاعر از تمامِ زخمهايي كه بر پيكرِ وطن نشسته، سخن ميگويد. او از مشروطه ايران ميگويد كه «تاريخ زمن» شده است، از اسلام كه «پامال اجانب» گشته، از رعيت كه «يك جامه ندارند به تن» و از وزرا كه «مسلكشان راهزني شد». اين شعر، روايتِ تلخِ روزگارِ اوست؛ روزگاري كه در آن، آرمانهاي مشروطه به فراموشي سپرده شد و ايران، در آشوبِ داخلي و تجاوزِ بيگانگان، هر لحظه بيش از پيش فرو ميريخت. نسيمشمال، در اين فريادِ بيامان، تمامِ دردهاي يك نسل را در تعبير «اي واي وطن» خلاصه ميكند؛ تعبيري كه عشق به وطن را با ماتمِ از دسترفتن، پيوندي ناگسستني بخشيدهاند.در بندِ ديگر، او از گستره تاريخي ايرانِ بزرگ سخن ميگويد و براي از دسترفتنِ آن، افسوس ميخورد:«كو بلخ و بخارا چه شد و خيوه و كابل //كو بابل و زابلشام و حلب و ارمن و عمّان و عدن واي //اي واي وطن واي» اين نامها، ايرانِ فرهنگي و تاريخي را فرا ميخوانند؛ ايرانِ پهناوري كه روزگاري از فرارود تا شامات را در بر ميگرفت و اكنون، تنها نامي از آن باقي مانده است. اشرفالدين، با برشمردنِ اين شهرها، به مخاطب نشان ميدهد كه ايران، تمدني بزرگ بوده است و اينك، از آن همه عظمت، چيزي جز «جغد صف آرا» بر «قصر زراندود» باقي نمانده است. اين گستره نامها، وطنِ او را از مرزهاي سياسي روزگارش فراتر ميبرد و به تمدني پهناور پيوند ميزند كه در آن، ايران، يك جهان بود. نسيمشمال، وطن را در خونِ جوانانِ كشتهشده و اندوهِ مادرانِ سوگوار جست. شعرِ او، فريادِ بيامانِ مردمي بود كه در روزگارِ آشوب، آرزوي ايرانِ آباد را در دل داشتند؛ آرزويي كه در تكرارِ «اي واي وطن»، غمانگيزترين و صادقانهترين نغمه روزگارِ او شد.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
*نسيم شمال فريادِ وطن در روزگارِ آشوب▪️ علي اصغر شعردوست*در سالهاي پاياني سلطنتِ قاجار، زماني كه مشروطه چون آتشي در دلِ ايرانيان زبانه كشيده بود و هر گوشهاي از اين سرزمين، نجواهاي آزاديخواهي را در خود داشت، نسيمشمال از دلِ محلههاي خاكنشسته قزوين برخاست. سيد اشرفالدين گيلاني، با روزنامهاي به همين نام و اشعاري عامهپسند، صداي مردمي شد كه در ميانِ استبدادِ كهن و آرمانهاي نو، به دنبالِ راهي براي رهايي ميگشتند. شعرِ او، آينهاي بود برابرِ چهره زخمي ايران؛ آينهاي كه زخمهاي يك ملت را در خود بازتاب ميداد و در عينِ حال، اميد به فردايي بهتر را نيز در دلِ آن ميدميد. نسيمِ شمال، خود را وقفِ بيانِ دردهاي مردم و روشنكردنِ زواياي تاريك جامعه كرد؛ مردمي كه در ميانِ فقر و بيعدالتي و استبداد، هنوز به وعده مشروطه دل بسته بودند و اميد داشتند كه روزگاري، اين سرزمين از چنگِ ظلم و آشوب، رهايي يابد.سيد اشرفالدين گيلاني قزويني (۱۲۸۸-۱۳۵۲ قمري)، در مدرسه صالحيه قزوين و سپس در عتبات به تحصيل پرداخت و با رهبران مشروطه ارتباطي نزديك داشت. انتشارِ روزنامه «نسيم شمال» و سرودنِ اشعارِ عامهپسند، او را به تريبوني براي بيانِ دردهاي اجتماعي و سياسي بدل كرد. اشعارِ او، در كوچهها و خيابانها زمزمه ميشد و پلي ميساخت ميانِ روشنفكران و توده مردم. سرخوردگيهاي سياسي و آرماني و احتمالا مسموميتِ عمدي، كار او را به تيمارستان كشاند، اما چهرههاي برجستهاي چون ملكالشعراي بهار و سيد حسن مدرس، در رهايي او كوشيدند. اشرفالدين در ۲۹ اسفند ۱۳۱۲ درگذشت و در آرامگاهِ ابنبابويه به خاك سپرده شد؛ صداي او، در اشعارش، همچنان بر دلِ تاريخ مانده است.اشرفالدين در يكي از سرودههايش، با اميدي كه از دلِ نااميدي ميرويد، از آينده ايران سخن ميگويد:«ميشود دنيا به كام اهل ايران اي نسيم //مي نمايد هر مسلمان شادماني اي نسيمآفتاب معرفت گردد درخشان اي نسيم //نور باران ميشود اين شهر تهران اي نسيم» او با خطابِ «اي نسيم» به نامِ روزنامهاش، از نسيمِ شمال ميخواهد كه نويدِ پيروزي و شادي را به اهل ايران برساند. تصويرِ «آفتاب معرفت» و «نورباران شدنِ تهران»، نشان از آرمانشهري دارد كه شاعر در انديشه آن است؛ آرمانشهري كه در آن، جهل و تاريكي جاي خود را به روشنايي معرفت ميدهد. اين شعر، برخلاف بسياري از اشعارِ اعتراضي او، لحني اميدوارانه دارد و نشان ميدهد كه اشرفالدين، حتي در اوجِ نااميدي، به فردايي بهتر براي ايران ميانديشيده است. عشقِ نسيمشمال به وطن، در همين اميدِ بيپايان معنا مييابد؛ اميدي كه در تاريكترين لحظات، روشنايي را نويد ميدهد. اما در سوي ديگرِ اشعار او، تصويري از ايرانِ تاريخي و شكوهمندِ گذشته در برابرِ ايرانِ ويرانِ روزگارِ خود، نمايان ميشود:«كشور سيروس و دارا و سكندر باشد اين //مسكن افراسياب و طوس و نوذر باشد اينمدفن خاقان و كيكاووس و قيصر باشد اين //از چه رو ويرانه اينسان زار و مضطر باشد اين» او با برشمردنِ نامهاي بزرگِ تاريخِ ايران، از سيروس و دارا تا خاقان و كيخسرو، به شكوهِ گذشته اشاره ميكند و سپس با پرسشي تلخ، از ويراني روزگارِ خود ميپرسد: «از چه رو ويرانه اينسان زار و مضطر باشد اين». اين پرسش، تمامِ دردِ نسيمشمال است؛ دردي كه عشق به گذشته را با تأسف از روزگارِ خود، در هم ميآميزد و شاعر، با اين تضاد، به مخاطب نشان ميدهد كه ايران، با آن همه پيشينه افتخارآميز، به دستِ چه كساني و به چه روزي افتاده است. نسيمشمال، در اين بيتها، شكوهِ ديروز را چون سپري در برابرِ زبوني امروز مينهد و فرياد ميزند كه اين خاك، شايسته ويراني نبوده است.اشرفالدين، در سادهترين و صميميترين زبان، از عشق به وطن ميگويد:«وطن است شيره جان ما //وطن است روح و روان ماوطن است گنج نهان ما //وطن است توشه و راحله» در اين شعر، وطن به «شيرهجان»، «روح و روان»، «گنجِ نهان» و «توشه و راحله» بدل ميشود. اين استعارهها، عمقِ پيوندِ وجودي شاعر را با وطن آشكار ميسازند؛ پيوندي كه از مرزِ عاطفه فراتر ميرود و به هويتِ ذاتي او بدل ميشود. او با اين زبانِ ساده، به مخاطب ميفهماند كه وطن، هستي عيني هر ايراني است و از همين رو، حاضر است جان خود را در راهِ آن فدا كند. اين شعر، سادهترين و در عين حال، عميقترين روايت از عشق به وطن در شعرِ مشروطه است.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد ▪️ @sheardoost
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز سهشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵*▪️ @sheardoost
🔻 روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵▪️ @sheardoost
باستانيپاريزي آتش در زيرِ دريا علي اصغر شعردوست باستانيپاريزي روايتگر تاريخ ايران با قلمي شاعرانه است. او در ۳ دي ۱۳۰۴ در روستاي پاريز كرمان زاده شد و از كودكي، با قرآن و شعر و تاريخ، در مكتب پدر و در دامان كوير، با هويت ايراني آشنا شد. پدرش حاج آخوند…او با اين شعر، وابستگي وجودي خود را به خاك ايران به تصوير ميكشد. خاك ري، فراتر از يك مكان، نماد تمام ايران است؛ خاكي كه دامن شاعر را گرفته و او را به خود پيوند زده است. تكرار «من» در بيت دوم، بر اين نكته تاكيد ميگذارد كه هويت شاعر از خاك ايران جدا نيست و تا زماني كه او «من» است، ياد ديار و يار از خاطرش نخواهد رفت. اين عشق، ريشهدار و ازلي است و شعر به آرزوي بازگشت به آشيان مادري ختم ميشود؛ آرزويي كه در آن، پاريز بهشت كوچك شاعر و ايران، همان بهشت از دسترفتهاي است كه هميشه در انديشه بازگشت به آن است. در ادامه، او خود را «مرغك بهشتي» ميخواند كه آشيان اصلياش پاريز است و اين تيره خاكدان، تنها جايگاهي موقت براي او است. اين تصوير، نشان از دلتنگي عميقي دارد كه در اشعارش جاري است؛ دلتنگي براي سرزميني كه در آن، هر ذره خاك، يادآور عشق و هويت است.باستانيپاريزي، در اشعارش، تاريخ را به شعر پيوند ميزند و ايران را در تصويرهايي از آتش و خاك و آب به تصوير ميكشد. او با اين نگاه شاعرانه، تاريخ ايران را از روايتي سرد و بيروح خارج ميسازد و آن را به آتشي زنده بدل ميكند كه در زير لايههاي اسناد و حوادث ميسوزد؛ آتشي كه اگر به آن دقت كنيم، جان ما را نيز روشنايي ميبخشد. اين آتش، همان عشق پنهاني است كه در دل هر ايراني نسبت به خاك خود جاري است؛ عشقي كه باستانيپاريزي، با قلم تاريخدان و شاعري خود، آن را به روايتي ماندگار بدل كرده است. او با تكيه بر اين عشق، به ما نشان ميدهد كه ايران، تنها يك سرزمين در نقشه نيست، بلكه آتشي است در زير خاك، نهري است در دل كوير و شعلهاي است كه هر ايراني، بخشي از آن را در سينه دارد.🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵ * ▪️ @sheardoostباستانيپاريزي آتش در زيرِ درياعلي اصغر شعردوستباستانيپاريزي روايتگر تاريخ ايران با قلمي شاعرانه است. او در ۳ دي ۱۳۰۴ در روستاي پاريز كرمان زاده شد و از كودكي، با قرآن و شعر و تاريخ، در مكتب پدر و در دامان كوير، با هويت ايراني آشنا شد. پدرش حاج آخوند پاريزي، از عالمانِ دين و عرفان بود و نگاهِ او به جهان، در جانِ پسر نشست؛ نگاهي كه در آن، تاريخ و ادب و معنويت، در هم تنيده بودند. تحصيلاتش را تا دانشسراي مقدماتي كرمان و سپس دانشگاه تهران در رشته تاريخ پي گرفت و پس از فراغت از تحصيل، به تدريس و پژوهش روي آورد. او با تاليف بيش از شصت عنوان كتاب و مقالات بسيار، به يكي از چهرههاي ماندگار تاريخپژوهي و ادبيات ايران بدل شد. دريافت نشان درجه يكم دانش در سال ۱۳۸۴، گواهي بر جايگاه علمي او است. اما نگاه شاعرانهاي كه در تمام آثارش جاري است، تاريخ را از قالب اسناد سرد و بيروح بيرون ميكشد و به روايتي زنده و عاشقانه بدل ميسازد. او در لابهلاي اوراق كهن، نه تنها وقايع كه جانِ مردمان و عطرِ روزگاران را جستوجو ميكند و با زباني شيوا، آن را به خواننده هديه ميدهد. باستانيپاريزي در ۵ فروردين ۱۳۹۳ در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد؛ اما ياد او در كتابها و اشعارش، همچنان زنده است.اشعار باستانيپاريزي، همچون تاريخنگاري او، سرشار از تصويرهاي ناب و نگاهي عميق به ايران است. او در يكي از مشهورترين سرودههايش با تعبيري شاعرانه، از خليجفارس و آتش نهفته در دل آب سخن ميگويد: «ديدهام درياست اما زير دريا آتش است // اين خليج سرخ را موج گهرزا آتش استحيرت است از چشم پرآبم كه چون درياي سرخ // آب آن شور است و زير آب دريا آتش است» باستانيپاريزي با اشاره به «آبِ شور» و «آتش در زير آب»، دوگانگي ظاهر و باطن را به تصوير ميكشد؛ چنانكه ايران نيز در نگاه اول، كويري خشك و بيآب مينمايد، اما در عمقِ خاك و تاريخ خود، سرچشمهاي از آتش و روشنايي دارد. اين آتش، استعارهاي از جان پنهان اين سرزمين است؛ جاني كه در هر ذره خاك و آب آن جريان دارد. باستانيپاريزي ايران را با اين تصوير به مخاطب نشان ميدهد كه آنچه در ظاهر مينمايد، تمام حقيقت نيست. زير اين آرامش تاريخي، آتشي عظيم ميسوزد كه در نفت خوزستان، در شعلههاي گازي كه از دل كوير برميخيزد و در خون گرم مردمان اين سرزمين، جاري است.«اي گلو تر كرده از نفت خوزستان هوش دار // گرچه جز آب سياهي نيست اما آتش است» نفت خوزستان، در اين بيت، در نگاه اول آب سياه مينمايد، اما در عمق خود آتشي فروزان دارد. اين تعبير، فراتر از توصيف يك منبع طبيعي، به هويت ايراني اشاره دارد كه با وجود فروتني ظاهري، از درون سرشار از توانايي و قدرت نهان است. باستانيپاريزي با اين تصوير، مخاطب را به عمق جان ايران راهنمايي ميكند و آتش پنهان در زير خاك و آب و تاريخ آن را آشكار ميسازد. اين نگاه ريشه در تجربه او دارد؛ تجربه تاريخداني كه از مطالعه اسناد و نسخههاي كهن دريافته است كه هر تمدني در زير لايههاي خاكگرفته خود، آتشي دارد كه اگر بيابيش، راه آينده را روشن ميسازد. در ادامه، اين شعر به مصرعي ميرسد كه تمامِ عشق باستانيپاريزي را در خود خلاصه كرده است: «شعر من از عشق سوزان من امشب مايه داشت //اي وطن عشق تو را در كانون دلها آتش است» او با اين بيت، عشق به وطن را به آتشي تشبيه ميكند كه در كانون دلهاي ايرانيان ميسوزد؛ آتشي كه هرگز خاموش نميشود و شعر او، تنها جرقهاي از اين آتش بزرگ است. اينجا، آتشِ زيرِ دريا با آتشِ درونِ دلها پيوند ميخورد و ايران، در اين تصوير، هم گنجينهاي از ثروتِ نهان است و هم كانوني از عشقِ آشكار.در ديگر سرودههايش، باستانيپاريزي از دلتنگي براي وطن و پيوند ناگسستني خود با خاك ايران سخن ميگويد: «خاك ري آنچنان بگرفته است دامنم // كز ياد برده خاطره شهر و موطنمني اين سخن خطاست كه يادِ ديار و يار // كي ميرود ز خاطر من تا كه من منم»🔗 لینک یادداشت در وبسایت روزنامه اعتماد▪️ @sheardoost
🔻 *صفحه اول روزنامه اعتماد روز یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵*▪️ @sheardoost