نازنین حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت بلبل فکرش به دام اشتیاق افتاده بود احتمالاً داستایفسک…
انتشار: 2026/08/22 17:09 UTCدریافت: 2026/08/23 13:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 13:20 UTC
نازنین حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت بلبل فکرش به دام اشتیاق افتاده بود احتمالاً داستایفسکی هم وقتی داشت نازنین را مینوشت همینطور. خودش البته در سطرهای ابتدایی مقدمه از خوانندگان معذرتخواهی کرده که این نوشته نه یادداشت است و نه داستان. شوهری…حالا اگه خاطرهی شخصی تعریف کرده بودم، میفرستادید برای هم. :)
پستهای تلگرام — ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی
اگه اون روزی که بانکها بهت تبریک تولد میفرستند، توی شهریوره و اون روز واقعاً تولدته، تو یه شهریوری اصیلی وگرنه شهریوری تقلبی هستی. 😄البته من بابت تاریخ تولدت سرزنشت نمیکنم، چون انتخاب خودت نبوده. اما کاش اخلاقت رو خوب کنی که بدنام نشیم.:) کاش من هم آبان به دنیا میاومدم که اینهمه بدبختی نمیکشیدم. واقعاً سالها ناراحت بودم که زود به دنیا اومدم، بعد هر کسی رو میدیدی، میگفت غصه نخور! عوضش زودتر میری مدرسه! واقعاً مدرسه چی داشت که اصرار داشتید بچهها هر چه زودتر وارد این محیط شن؟T.me/tarjomanak
....من بیست سال از زندگی را باختم دیگردر دوستی، در کار، در عاشق شدن، در شعرگاهی برای اینکه باهم آشنامان کردمیرنجم و با غیظ لعنت میکنم بر شعروزن تمام شعرها روی دلم افتاد یک بخش از من مُرد بعد از گفتن هر شعر....هرکار میخواهی بکن! تو مَردی و معشوق!در جایگاه قدرتی و میرسد زورت دیگر نمیپرسم: «چرا؟» دیگر تو را حفظماز شکل اخمت قابلحدس است منظورتمیخواستی صیاد باشی، ارزشش کم بودصیدی که با پای خودش میرفت در تورت....من باختم در جنگ تحمیلیت، شادی کن!از دست دادم سنگر امیدواری را! فاطمه تنبیه
بهمناسبت تقارن تولد ابنسینا و روز پزشک با تولد حسین علیزاده، این تصنیف شجریان رو بشنویم. غزل حافظ، آهنگ حسین علیزاده، صدای شجریان؛ دیگه هیچی کم نداره برای دلبری.T.me/tarjomanak
چقدر جالبه که بعضی آدمها این توانایی رو دارند که هر جای حرفات رو که دوست دارند، بشنوند یا هر چه رو که دوست دارند ببینند. یه جور بینایی و شنوایی انتخابی. چقدر غبطهبرانگیزه.
اجازه بدید که روز پزشک رو به تنها پزشکی که در این عالم او را دوست میدارم، تبریک بگم. تنها پزشک زنان و زایمان که ازش متنفر نیستم که هیچ، دوستش دارم و آرزوی دیدار دوبارهش یکی از سه تا آرزومه که دوست دارم به غول چراغ جادو بگم.آن طبیب جانهای خسته که مهرش بر دل نشسته، به قول خودش میم معلق:t.me/mimmoallagh
بعضیها هم از من در همین حد خوششون میآد که شعرهای فاطمه تنبیه رو بهشون معرفی کردم. [جماعتی وجود نداره، فقط به یه نفر معرفی کردم.]اما نکته میدونید چیه؟ شاعر رو معرفی نمیکنند، شعرش رو میخونند. وصف حال ما چنان شبیه بود که گفت فکر میکردم شعرهای خودته، الکی یه فامیلی دیگه میگی. بعد رفتم دیدم که نه، واقعاً شاعری وجود داره به اسم فاطمه تنبیه. تو اونقدر شعرهاش رو بیشتر از من دوست داشتی و برات بیش از من درخور توجه بود که همونموقعها برات نوشتم: ای کاش شعر فاطمه تنبیه بودمو این مصرع، هرگز کامل نشد. البته که پشیمون نیستم. من واقعاً دلم میخواست شعرهاش رو برای کسی بخونم و زندگی کسی رو سر راهم قرار داد که لایق اون شعرها بود. وجودت، سنگینی بار حسرت آرزوهای زیادی رو از دلم برداشت و یکی هم همین بود که با تو میشد از همهچیز و به هر زبانی حرف زد. اما متأسفانه هرگز درکی از این نداشتی که وجودت چقدر عزیز و ارزشمنده برای من. یه بار هم به فاطمه گفتم، چرا هر چی که برای مخاطب شعرت نوشتی، در محبوب من هم صدق میکنه؟ میگفت ستمگرها همه شبیه هماند.یادمه که همین رو هم برات تعریف کردم و لابد یادته که چه جوابی دادی. من چطور دوستدار کسی بودم که از انسانیت بویی نبرده بود؟ چه قدرتی داشتم که اون حجم از جوابها و واکنشهای آزاردهنده رو تحمل میکردم؟ الان از یادآوریش هم دردم میآد.نه بهخاطر ظلمپذیری، که بهخاطر وسعت قلبم، به خودم افتخار میکنم.با این حال، امیدوارم که دیگه هرگز چنان حالاتی رو تجربه و تحمل نکنم. به قول خودش:تو دوست نداری منو؟ انتخابه، عیب نداره....بیارم اسمتو اصلاً تو شعر؟ باک ندارم!همین ترانه رو هم برات خوندم. اما چه فایده؟ در سنگ خاره، قطرهی باران اثر نکرد، حتی با استمرار.#ناگهاننوشت
