❇️ حافظ و راز شیرینی که خداست❇️ از نگاه حافظ در نهادِ جهان، حقیقتی متعالی و رازناک وجود دارد و هستی…
انتشار: 2026/06/19 21:03 UTC
❇️ حافظ و راز شیرینی که خداست❇️ از نگاه حافظ در نهادِ جهان، حقیقتی متعالی و رازناک وجود دارد و هستی محدود به ابعاد مادّی نیست. بذر خاطرهای ازلی را در مزرعه دل کاشتهاند و عشق آن راز را با خاک ما سرشتهاند. تنها آدمی است که قادر است به آن راز و حقیقت پوشیده عشق بورزد و پرندهٔ دل را در هوای آن پرواز دهد. اگر چه جهان مادّی جولانگاه ستم و تاریکی است، اما درویشان، مجالی ازلی و ابدی دارند. فرصتی برای تجربهٔ آن راز در متنِ جهانی آکنده از جفا:در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدجلوهای کرد رخت دید ملَک عشق نداشتعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدجان عِلوی هوس چاه زنخدان تو داشتدست در حلقهٔ آن زلف خم اندر خم زدچراغ صاعقهٔ آن سحاب روشن بادکه زد به خرمنِ ما آتش محبت اواز کران تا به کران لشکر ظلم است ولیاز ازل تا به ابد فرصت درویشان استخیز تا بر کِلکِ آن نقاش جان افشان کنیمکاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشتسر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوستنبود رنگ دو عالَم که نقش اُلفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداختزین قصه هفت گنبد افلاک پُرصداستکوتهنظر ببین که سخنْ مختصر گرفتهر کس به طریقی میتواند به آن حقیقت رازورانه پاسخ دهد و آن شاهد هرجایی در انحصار هیچ فرقه و طائفهای نیست. در مسجد و کنشت و در خانقاه و خرابات. او همه جاست، اما در انحصار هیچکجا نیست.یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالَمرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاییهمه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستهمه جا خانهٔ عشق است چه مسجد چه کِنِشتروشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنّت خاک درت بر بصری نیست که نیستناظر روی تو صاحبنظرانند ولیسِرّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیستغیرت عشق زبان همه خاصان ببریدکز کجا سِرّ غمش در دهن عام افتاددر عشق، خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتو روی حبیب هست◀️ معشوق، نقابی افکنده و خود را پنهان کرده است، اما در برابر حقیقت و راز او گشوده باید بود و در پیِ هر زمزمهای که ما را به کوی دوست فرامیخواند به راه افتاد. شاید همین غیبت خدا و حقیقت است که شوق وصل را در ما مینشاند. کسی اسرار الهی را نمیداند و از منزلگه معشوق خبر ندارد. هر کسی به نقش و تصوّری از آن حقیقت متعال، سرگرم است و آن معنای رازآمیز فراتر از «خیال و قیاس و گمان و وهم» و نااندیشیدنی و ناشناختنی است. عقل، به آستان او راهی ندارد. چنان فراخ است که در حوصلهٔ تنگ اندیشهٔ ما نمیگنجد. نه طامات صوفیان و نه لافهای عقل، قادر به رازگشایی نیست. باید راز را، چنان که راز است پذیرفت و به آن دل سپرد. هر طائفهای به افسانهای از او دل خوش کردهاند و با هم میستیزند.جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندکس ندانست که منزلگه معشوق کجاستاین قدَر هست که بانگ جرسی میآیدمعشوق چون نقاب ز رخ درنمیکشدهر کس حکایتی به تصور چرا کننددر ره عشق نشد کس به یقین محرم رازهر کسی بر حَسَب فکر گمانی داردهر کس از مُهرهٔ مهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باختهای یعنی چهمشکل عشق نه در حوصلهٔ دانش ماستحل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد◀️ گرچه آن امر فرازین، ناشناخته و رازورانه است، اما به امید آنکه راهی به او باشد، زاریها باید کرد و مشتاقانه در طلب کوکب هدایتی باید تپید. گر چه ناشناختنی است، اما میتوان او را خواست و به او دل باخت:دل به امّید صدایی که مگر در تو رسدنالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرددر این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز گوشهای برون آی ای کوکب هدایتیا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم◀️ ردّ پای آن حقیقت متعالی را در جزءجزء هستی باید دید و سراغ گرفت. جهان، سراسر جلوهی امر مقدس است. آن خیرِ برین، همین نزدیکیهاست. آنچه ما را در شکار معنا کامیاب میکند، نه بیاعتنایی به زیباییهای اینجهانی، بلکه یافتنِ چشمی معنابین و جاننگر است. جهان، جلوهگاه اوست و دلدادگان معنا به باغ جهان مینگرند تا از روی او گلی بچینند:عکس روی تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خنده می در طمع خام افتادحُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد هر دو عالم یک فروغ روی اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هممُراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدنمرا به کار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنین خوشش آراست ❇️ صدیق قطبیt.me/amirnormohamadi1976