نبشِ قبرِ زبانشاعر همیشه در فاصله اتفاق میافتد. نزدیکی، رؤیت را آسان میکند و رؤیت، اسطوره را از ک…
انتشار: 2026/07/14 18:05 UTC
نبشِ قبرِ زبانشاعر همیشه در فاصله اتفاق میافتد. نزدیکی، رؤیت را آسان میکند و رؤیت، اسطوره را از کار میاندازد. کسی که هر روز از کنار ما عبور میکند، قبض آب میپردازد، نان میخرد و از ترافیک مینالد، به دشواری میتواند در چشم ما شاعر باشد. گویی شعر، نه در حضور، که در غیاب آغاز میشود. شاعر، آنگاه شاعر میشود که میان او و ما شکافی بیفتد؛ شکافی که زبان بتواند در آن سکونت کند.شاید به همین دلیل است که بسیاری از ما، شاعرِ دوردست را آسانتر از شاعرِ همسایه میپذیریم. آنکه نزدیک است، هنوز از جنس زندگی است؛ آنکه دور شده، آرامآرام از جنس زبان میشود.ایران نیز چنین نسبتی با خود دارد. کشوری که قرنها نامِ امپراتوری را حمل کرده است، اکنون بیش از آنکه بر خاک ایستاده باشد، بر حافظه ایستاده است. حافظه، اگر به جای افق، به بار تبدیل شود، سرانجام بر شانههای ملت فرود میآید. گاه ملت زیر گذشته دفن میشود، نه زیر آینده.از اینرو نوشتن، نوعی نبش قبر است؛ نه برای ستایش مردگان، بلکه برای شنیدن آنچه هنوز در استخوانهای تاریخ نفس میکشد. هر متن، خاک را کنار میزند؛ نه تا مرده را زنده کند، بلکه تا سکوت را بخواند. فرهنگ، شاید چیزی جز همین نبش مداوم نباشد؛ گشودن لایههایی که تاریخ با شتاب بر روی خود ریخته است.از همین منظر، توپ مروارید فقط یک کتاب نیست؛ حفاریِ حافظهای است که خود را در هیئت خرافه، قدرت، ترس و طنز پنهان کرده است. هدایت تاریخ را روایت نمیکند؛ تاریخ را از زیر زبان بیرون میکشد. تراژدی کتاب نیز همینجاست: آنچه دفن شده، هنوز نمرده است.رنج را میتوان با زبان سبک کرد؛ اما زبان، اگر واقعیت را ترک کند، دیگر سبک نیست، سبکسر است. هر زبانی که به جای جهان، آرزوهای خود را بنویسد، دیر یا زود به ایدئولوژی بدل میشود. زبان، پیش از آنکه امید باشد، مسئولیت است؛ مسئولیتِ دیدن.شاید بزرگترین شکست، آن لحظه باشد که یک ملت در آرمان زندگی کند و در واقعیت بیدار شود. سیاست، فقط شکست دولتها نیست؛ گاه تحقیرِ ادراکِ یک ملت است. آنچه زخمی میشود، تنها اقتصاد یا جغرافیا نیست؛ نسبت ما با خودمان است.در ژرفای این زخم، دو نام همچنان یکدیگر را فرا میخوانند: ایران و انیران. نه همچون دو سرزمین، بلکه همچون دو امکانِ همزمان در حافظه. تاریخ ایران، همواره میدان آمدوشد غالب و مغلوب بوده است؛ اما شگفت آنکه بسیاری از فاتحان، خود به ساکنان این حافظه بدل شدهاند. آنان که آمده بودند تا مرزها را جابهجا کنند، سرانجام در زبان، در اسطوره و در زندگی ایرانی حل شدند. گویی حافظه، فاتحِ نهاییِ همه فتوحات است.مرزها اهمیت دارند؛ زیرا بدون مرز، گفتوگو نیز ممکن نیست. اما مرز، دیوار نیست. مرز، محل ترجمه است؛ جایی که دیگری، دیگری باقی میماند و در عین حال وارد زبان مشترک میشود. قومیتها نیز اگر قرار است در مدرنیته بمانند، نه باید محو شوند و نه به جزیرههایی منزوی بدل گردند. انسجام، محصول حذف تفاوت نیست؛ محصول امکان همزیستی تفاوتهاست.شعر فارسی در کجای این ماجرا ایستاده است؟ شاید درست بر روی همین شکاف. نه وظیفه دارد آن را پنهان کند و نه آن را به شعار تبدیل سازد. شعر، اگر هنوز نیرویی داشته باشد، از جنس ترمیم است؛ ترمیمی که با پاک کردن زخم آغاز نمیشود، با خواندن آن آغاز میشود.جستار شاعرانه نیز چنین است. نه بیانیه است و نه مرثیه. مکثی است در میان ویرانهها؛ گوش سپردن به صدای سنگهایی که هنوز نام خود را به یاد دارند. شاید نوشتن، در پایان، چیزی جز این نباشد: ایستادن کنار قبری که هنوز گرم است و فهمیدن اینکه تاریخ، پیش از آنکه پشت سر ما باشد، در زبان ما ادامه دارد.#فرید_کیانیhttps://t.me/amirnormohamadi1976