https://t.me/Avand_Andisheh/6916ادامه از ☝️ وزارتخانه اعلام کرد تمسخر مسؤولان عالیرتبه نشانهی ضعف…
انتشار: 2026/08/18 19:20 UTCدریافت: 2026/08/22 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 08:00 UTC
t.me/Avand_Andisheh/6916%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ وزارتخانه اعلام کرد تمسخر مسؤولان عالیرتبه نشانهی ضعف فرهنگ گفتوگوست و دستور داد با منتشرکنندگان محتوای توهینآمیز برخورد شود. تا شب، تعداد شوخیها سه برابر شد؛ ظاهراً بعضی چیزها را اگر از پلهها پایین بیندازید، دوباره بالا میآیند.سه روز بعد، وزیر با چسب کوچکی روی ابرو مقابل دوربینها ظاهر شد و گفت آن حادثه اثبات کرده است که مدیران منلکت از حضور میدانی هراسی ندارند. سپس تأکید کرد پروژهی درخت خودکفایی طبق برنامه ادامه خواهد یافت. پشت سرش کارگران مشغول بازکردن سازه بودند؛ کارشناسان فهمیده بودند تنهی فلزی تحمل وزن شاخههای تزئینی را ندارد.خبرنگاری پرسید: «آقای دکتر، بعد از این اتفاق باز هم خودتان برای افتتاح بعدی از نردبان بالا میروید؟»وزیر لبخند زد و گفت: «مدیر باتجربه از موانع نمیترسد.»همان لحظه پایش به سیم میکروفن گیر کرد.دوربین پیش از برخورد خاموش شد.📌 کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN… کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh
پستهای تلگرام — آوند اندیشه
t.me/Avand_Andisheh/6921%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ پس از آن، تعداد هیولاها رکورد تاریخی زد. تلویزیون هر شب از «موج تازهی هیولاوارگی» گزارش میداد. مردم حیرت کرده بودند؛ چون از یک طرف دیگر کسی را نمیدیدند که هیولایی واقعی خورده باشد و از طرف دیگر، کارشناسان هشدار میدادند شهر هرگز تا این اندازه پر از هیولا نبوده است. پیرمردی که سالها قبل یک پایش را در حملهی هیولا از دست داده بود، در برنامهای زنده گفت: «ببخشید، ولی این چیزهایی که شما نشان میدهید بیشترشان هیولا نیستند.» مجری با نگرانی پرسید: «آیا میخواهید تجربهی ترس شهروندانی را که از صدای سطل زباله مضطرب شدهاند بیاعتبار کنید؟» پیرمرد پای مصنوعیاش را جابهجا کرد و گفت: «نه. فقط میگم آن چیزی که پای منو خورد، سطل نبود.» برنامه پس از چند ثانیه برای پخش پیام بازرگانی قطع شد.خانم دقیقی یک روز پروندههای ده سال گذشته را کنار هم گذاشت. در سال اول، صدها نفر کشته شده بودند و فقط چهل مورد در گزارش نهایی «هیولا» ثبت شده بود، چون معیارها سختگیرانه بود. امسال کسی کشته نشده بود، اما مرکز ۴۷۰۰ مورد هیولاوار ثبت کرده بود؛ از جمله دو کلاغ، سیزده آسانسور، یک مجسمهی بدساخت و مردی که در اتوبوس بیش از حد نزدیک ایستاده بود. او گزارش را برای رئیس فرستاد و نوشت: «ممکن است ما هیولاها را کم کرده باشیم و در عوض تعریفشان را زیاد کرده باشیم.»رئیس گزارش را خواند و چند دقیقه بعد دستور داد پروندهای برای بررسی «عادیسازی خطر» باز کنند. در فرم تازه، یکی از نشانههای هیولاوارگی چنین تعریف شده بود: «اصرار غیرمتعارف بر محدود نگهداشتن مفهوم هیولا.»صبح فردا، کارت ورود خانم دقیقی کار نکرد. نگهبان گفت سامانه نامش را در فهرست افراد نیازمند ارزیابی نشان میدهد. خانم دقیقی پرسید: «ارزیابی چه چیزی؟»نگهبان صفحه را کمی به طرف خودش چرخاند تا او نبیند و گفت: «نوشته گرایش به کوچکنمایی هیولاها.»پشت سرشان، روی دیوار بزرگ ورودی، شمارندهی دیجیتال مرکز عدد تازهای نشان داد: «هیولاهای شناساییشده در سال جاری: ۴۷۰۱».خانم دقیقی به عدد نگاه کرد. نگهبان هم نگاه کرد. بعد، بیآنکه چیزی بگوید، یک قدم از او فاصله گرفت.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
⚫ ادارهی کاهش هیولاها- علی فتحی لقمان سالها بود مردم شهر از هیولاها شکایت میکردند. هیولاها شبها از زیر پل بیرون میآمدند، آدم میخوردند، شیشه میشکستند، گاهی هم اگر فرصت اضافه میآوردند، بیانیهای دربارهی ضرورت حفظ آرامش عمومی منتشر میکردند. وضع آنقدر بد شده بود که شهرداری بالاخره ادارهای با نام نسبتاً کوتاهِ «مرکز ملی پایش، مهار و کاهش موارد هیولاوار» تأسیس کرد. رئیس مرکز در مراسم افتتاح گفت: «هدف ما ریشهکنکردن کامل هیولا نیست؛ چون وعدهی غیرواقعبینانه نمیدهیم. هدف، رساندن تعداد هیولاها به سطح قابلمدیریت است.» همان شب سه هیولا شش آدم خوردند و روابط عمومی اعلام کرد نسبت به شب مشابه سال گذشته، عملکرد هیولاها بیستوپنج درصد کاهش داشته است.برخلاف انتظار بدبینها، مرکز واقعاً کار کرد. چند هیولای بزرگ دستگیر شدند، زیر پلها چراغ نصب شد، دهانهی چند غار بسته شد و برای نخستین بار در سالهای اخیر، مردم توانستند شبها بدون همراه داشتن شمشیر، اسپری، وصیتنامه و شمارهی یک شاهد عادل از خانه بیرون بروند. آمار حملهها پایین آمد. بیمارستان بخش «گازگرفتگی توسط موجودات عظیمالجثه» را از سه طبقه به یک اتاق کوچک منتقل کرد و مغازهای که سالها «تجهیزات ضدبلعیدهشدن» میفروخت، مجبور شد نصف ویترینش را به قابلمه اختصاص دهد. مسئلهای که زمانی تقریباً هر شب خون روی آسفالت میریخت، واقعاً کوچکتر شده بود؛ و همین، نخستین دردسر مرکز بود.در جلسهی ماهانه، معاون پایش نمودار را نشان داد و گفت: «موفقیت از حد انتظار بیشتر بوده. اگر همین روند ادامه پیدا کند، تا شش ماه دیگر ممکن است تعداد موارد هیولاوار به حدی برسد که فعالیت این مرکز با ساختار فعلی توجیه بودجهای نداشته باشد.» اتاق برای چند ثانیه ساکت شد. هیچکس پیشبینی نکرده بود ریشهکنشدن مسئله بتواند برای مبارزان با مسئله تا این اندازه مسئله ایجاد کند. رئیس مرکز عینکش را برداشت و گفت: «باید تعریف هیولا را بهروز کنیم. جامعه تغییر کرده؛ تهدیدها هم پیچیدهتر شدهاند.»کارگروه تعریف هیولا تشکیل شد. در تعریف قدیمی، موجود هیولاوار باید دستکم سه متر قد، دو ردیف دندان، رفتار درنده و سابقهی بلع انسان میداشت. کارگروه پس از بررسیهای کارشناسی نتیجه گرفت تأکید بیش از حد بر «بلع انسان» نوعی نگاه سنتی و محدود به هیولاست. در نسخهی تازه، موجودی که «رفتار، ظاهر، لحن یا حضور بالقوهی ایجادکنندهی احساس ناامنی» داشته باشد نیز میتوانست هیولا تلقی شود. نخست سگهای بزرگ وارد آمار شدند. بعد سگهای متوسطی که زیاد پارس میکردند. سپس گربهای که در تاریکی ناگهان از روی دیوار پریده بود و باعث شده بود یکی از کارشناسان مرکز برای چند ثانیه «احساس بلعیدهشدن بالقوه» کند.آمار دوباره بالا رفت و مرکز نفس راحتی کشید. رئیس در مصاحبهای گفت: «برخی میگویند هیولاها کم شدهاند؛ این نگاه سادهانگارانه است. شکل هیولا عوض شده.» خبرنگاری پرسید: «یعنی گربه هم هیولاست؟» رئیس گفت: «من چنین چیزی نگفتم. گفتم در برخی شرایط، رفتار گربه میتواند در طیف هیولاوار قرار گیرد.» خبرنگار پرسید آن شرایط چیست. رئیس پاسخ داد: «این را باید متخصص تعیین کند.» متخصص همان کسی بود که حقوقش از تعداد پروندههای هیولاوار پرداخت میشد.چند ماه بعد، مرکز واحد «هیولاهای غیرکالبدی» را هم راه انداخت. دیگر برای هیولا بودن لازم نبود موجود زنده باشید. صدای بلند موتور، سایهی درخت روی دیوار، درِ آسانسوری که ناگهان بسته میشد و حتی قبضی با رقم غیرمنتظره، در صورت ایجاد «واکنش هیجانی مشابه مواجهه با هیولا»، قابلیت ثبت داشتند. خانم دقیقی، که مسئول استانداردها بود، ابتدا اعتراض کرد و گفت: «اگر هر چیز ترسناکی هیولا باشد، دیگر واژهی هیولا چه چیزی را مشخص میکند؟» معاون مرکز با آرامش جواب داد: «اتفاقاً این نشان میدهد تهدید تا چه حد فراگیر شده است.» خانم دقیقی گفت: «یا نشان میدهد تعریف را تا جایی کش دادهایم که دیگر چیزی بیرونش نمانده.» صورتجلسه نوشت: «خانم دقیقی نسبت به گستردگی تهدید ابراز نگرانی کرد.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6922
⚫ فرسایشیِ شگفتی- علی فتحی لقمانبرای آنکه چیزی در ما احساسی نیرومند برانگیزد، معمولاً باید اندکی با بیگانگی همراه باشد. منظرهای که نخستین بار میبینیم، آهنگی که هنوز گوشمان به آن عادت نکرده، اندیشهای که نظم مألوف ذهنمان را به هم میزند یا انسانی که حضورش هنوز به بخشی از اثاثیهی جهان روزمره تبدیل نشده است، آسانتر میتواند ما را تکان دهد. تازگی، توجه را بیدار میکند؛ و احساس، برای زنده ماندن به توجه نیاز دارد.مسئله این نیست که چیزهای آشنا واقعاً ارزش خود را از دست میدهند. کوهی که هر روز از پنجره میبینیم، پس از هزارمین نگاه کوتاهتر نشده است؛ چهرهی دوستی قدیمی بر اثر تکرار حضور کمارزشتر نمیشود؛ خیابانی که سالها در آن رفتوآمد کردهایم، از حیث شکل و تاریخ و جزئیات چیزی کم نکرده است. آنچه تغییر میکند، دستگاه ادراک ماست. مغز از تکرار برای صرفهجویی استفاده میکند: آنچه پیوسته حاضر است، دیگر لازم نیست با همان شدت ثبت شود. به همین دلیل صدای ساعت، بوی خانه، منظرهی پشت پنجره و حتی بعضی ویژگیهای آدمهای نزدیک، بهتدریج از پیشزمینهی آگاهی کنار میروند.از همینجاست که آشنایی میتواند نوعی «تحقیر» پنهان ایجاد کند؛ تحقیر نه الزاماً به معنای بیاحترامی آگاهانه، بل به این معنا که چیز آشنا دیگر شایستهی توجه کامل تلقی نمیشود. کافی است گردشگری کنار همان ساختمانی بایستد که شما سالها بیتفاوت از کنارش گذشتهاید، و با هیجان از پنجرهها، کاشیها یا تناسب معماریاش عکس بگیرد. ناگهان متوجه میشوید چیزی که برای او «دیدنی» است، برای شما مدتهاست به بخشی از دیوار پسزمینهی زندگی تبدیل شده است. فراوانیِ حضور، گاهی فقرِ توجه تولید میکند.این سازوکار دامنهای بسیار گسترده دارد. شهرتِ مداوم میتواند یک هنرمند را برای همعصرانش عادی کند؛ تکرار یک واژهی بزرگ میتواند معنای آن را بساید؛ دسترسی دائمی به یک امکان ممکن است حس ارزشمندی آن را کاهش دهد. حتی آزادی، امنیت، سلامتی یا آرامش، تا زمانی که بیوقفه در اختیارند، گاهی کمتر از فقدانشان دیده میشوند. انسان موجود غریبی است: بسیاری از چیزها را در لحظهای کشف میکند که دیگر آنها را ندارد.بااینحال، همهی احساسها به یک اندازه تسلیم عادت نمیشوند. میل عاشقانه میتواند با آشنایی ادامه پیدا کند و حتی ژرفتر شود؛ اشتها نیز با تکرار غذا بهکلی از میان نمیرود، چون ریشهای زیستی دارد و مرتب از نو ساخته میشود. همین استثناها مهماند: نشان میدهند که عادت، قانون مطلق احساس نیست. بعضی میلها منبع تجدیدشونده دارند؛ بعضی احساسها هم از سطح تازگی عبور میکنند و به لایههایی میرسند که تکرار نه نابودشان میکند و نه لزوماً ضعیف.با این همه، بخش بزرگی از جهان عاطفی ما قربانی یک طنز کوچک است: برای دیدن ارزش چیزی، اغلب لازم است مدتی از دسترس ما خارج شود. خیلی چیزها را سفر دوباره زیبا میکند، فاصله دوباره عزیز، سکوت دوباره شنیدنی و غیبت دوباره دیدنی.شاید آشنایی واقعاً مایهی تحقیر نباشد؛ اما بیتردید یکی از کارآمدترین دستگاههای جهان برای نامرئی کردنِ چیزهای ارزشمند است.📌 تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
t.me/Avand_Andisheh/6918%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ نادر آن شب وقتی برگشت، متوجه شد بخشی از ذهنش شبیه آپارتمانی شده که مستأجرش را دوست ندارد، اما قراردادش مادامالعمر است. تصمیم گرفت یک هفته اخبار نخواند. صبح روز اول، ساعت هفتوپنج دقیقه دستش بیاختیار روی گوشی رفت. خودش را کنترل کرد و گوشی را کنار گذاشت. ساعت هفتوهفت دقیقه فکر کرد احتمالاً اتفاق مهمی افتاده که او نمیداند. هفتوده دقیقه به این نتیجه رسید که نخواندن خبر دقیقاً همان چیزی است که حکومت میخواهد. هفتودوازده دقیقه تصمیم گرفت فقط تیترها را ببیند، نه برای خودش، برای اینکه احیاناً فریب نخورد. ساعت هفتونیم داشت متن کامل سخنرانی شب گذشته را میخواند و زیر یکی از بندها نوشته بود: «این جمله را باید دقیق تحلیل کرد.»چند هفته بعد، تلویزیون دولتی اعلام کرد دشمن درگیر بحران داخلی شده است. مجری با شوقی که معمولاً برای تولد فرزند نشان میدهند، گفت رئیسجمهور کشور همسایه احتمالاً بهزودی از قدرت کنار میرود. همان شب نادر هم در گروه دوستانش خبر را فرستاد و نوشت: «بالاخره شرش کم میشه.» جالب این بود که هم مجری تلویزیون ناراحت به نظر میرسید و هم نادر. هر دو سالها زندگیشان را حول مردی ساخته بودند که حالا ممکن بود از صحنه بیرون برود.صبح روز بعد، خبر تکذیب شد. رئیسجمهور کشور همسایه در مراسمی ظاهر شد، سالم و خندان، و برای جمعیت دست تکان داد. ... نادر عکس را دید و آسوده شد؛ بعد فوراً از آسودهشدن خودش عصبانی شد. ... تلویزیون دولتی هم برنامهی عادیاش را از سر گرفت.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
⚫ دشمنِ عزیزِ ما- علی فتحی لقماندر ادارهی ثبت احوال، برای نخستین بار در تاریخ، مردی تقاضا کرد نام همسرش را از شناسنامهاش حذف کنند و نام رئیسجمهور کشور همسایه را جایش بنویسند. کارمند عینکش را بالا زد و گفت: «ایشون که همسر شما نیستند.» مرد جواب داد: «از زنم بیشتر بهش فکر میکنم.» کارمند مدتی به فرم نگاه کرد؛ فرم برای طلاق، فوت، ازدواج مجدد و حتی تغییر جنسیت جا داشت، اما برای «اشغال کامل ذهن توسط دشمن سیاسی» هنوز ردیفی پیشبینی نشده بود. پرونده را په رئیس بخش فرستادند و رئیس بخش، پس از مشورت با معاون، نوشت: «موضوع از مصادیق وابستگی عاطفیِ خصمانه است؛ جهت بررسی به نهاد مربوط ارجاع شود.»اسم مرد نادر عظیمی بود و از ته دل از رئیسجمهور کشور همسایه متنفر بود. نفرتش چنان خالص بود که اگر آن رئیسجمهور صبح عطسه میکرد، نادر تا ظهر دربارهی پیامدهای ژئوپلیتیک عطسه تحقیق میکرد. ساعت هفت صبح، قبل از سلام به همسرش، اخبار او را میخواند؛ موقع صبحانه سخنرانی دیشبش را تحلیل میکرد؛ در تاکسی عکس تازهاش را بزرگ میکرد تا بفهمد چرا کراواتش آبی بوده؛ ظهر فیلم دیدارش با وزیر کشاورزی را میدید و شب با دوستانش دربارهی معنای پنهان حرکت دست چپش بحث میکرد. همسر نادر یک بار گفت: «من اگه اینقدر دربارهی یه مرد دیگه تحقیق میکردم، تو شک نمیکردی؟» نادر گفت: «این فرق میکنه. من ازش متنفرم.» زن گفت: «بله، خیلی هم رمانتیک ازش متنفری.»البته نادر تنها نبود. حکومت خودش سالها همین بیماری را در مقیاسی صنعتی تولید کرده بود. تلویزیون هر شب سه برنامه دربارهی دشمن پخش میکرد: «دشمن از نزدیک»، «دشمن از پشت پرده» و «پشت پردهی دشمن از نزدیک». شبکهی خبر صبحها با تصویر دشمن آغاز میکرد و شبها با هشدار دربارهی خطر فراموشکردنش به خواب میرفت. در کتابهای درسی، دشمن چنان حضوری داشت که بعضی دانشآموزان تا کلاس ششم تصور میکردند دشمن یکی از اعضای خانواده است. وقتی معلم میپرسید «چه کسی منابع ما را تهدید میکند؟» بچهها یکصدا جواب میدادند دشمن؛ وقتی میپرسید «چه کسی باعث کمبود آب شده؟» دشمن؛ و یک روز، هنگامی که پرسید «چه کسی ماژیک تخته را برداشته؟» دو دانشآموز بیاختیار گفتند دشمن؛ و ناظم مجبور شد توضیح دهد در این مورد خاص هنوز تحقیقات ادامه دارد.نادر اتفاقاً از مخالفان حکومت خودی هم بود و از این بابت خودش را کاملاً متفاوت میدانست. حکومت تمام بدبختیها را به دشمن نسبت میداد و نادر تمام بدبختیها را به حکومت؛ این تفاوت از نظر نادر بنیادی بود، هرچند همسرش گاهی میگفت: «شما و حکومت فخیمه، فقط آدرس شیطانتون فرق داره.» نادر با ناراحتی جواب میداد: «اصلاً قابلمقایسه نیست.» بعد سه ساعت دربارهی حکومت حرف میزد تا ثابت کند زندگیاش هیچ نسبتی با آن ندارد. سفر که میرفت، رفتار مأمور فرودگاه را با حکومت مقایسه میکرد؛ فیلم که میدید، دنبال کنایه به حکومت میگشت؛ حتی وقتی خورشت شور میشد، میگفت: «وقتی نظارت نباشه، نتیجه همینه.» زن یک بار قابلمه را جلویش گذاشت و گفت: «این یکی رو که خودت درست کردی.» نادر لحظهای مکث کرد و گفت: «فرهنگِ غلط رو که من نساختم.»یک شب دوستان نادر دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند برای یک شب هم که شده، دربارهی سیاست حرف نزنند. پیشنهاد چنان افراطی بود که ابتدا همه خندیدند. بعد قرار گذاشتند هرکس اسم رئیسجمهور، رهبر، وزیر، دشمن، انقلاب، کودتا یا تحریم را بیاورد، پنجاه هزار تومان جریمه بدهد. ده دقیقهی نخست راجع به غذا حرف زدند. دقیقهی یازدهم کسی گفت قیمت همین پنیر نتیجهی سیاستهای... و قبل از تمامکردن جمله، پنجاه هزار تومان کنار گذاشت. دیگری دربارهی فوتبال حرف زد و پس از دو دقیقه توضیح داد که فساد داوری از ساختار کلان قدرت جدا نیست. نفر سوم خواست لطیفه تعریف کند، اما شخصیت اصلی لطیفه وزیر بود. تا پایان شب صندوق جریمه بیش از هزینهی شام پول داشت و تنها کسی که بدهکار نشده بود پسر دوازدهسالهی صاحبخانه بود که تمام مدت مشغول بازی روی گوشیاش بود و از نظر بزرگترها هنوز «آگاهی سیاسی کافی» نداشت.ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6919
⚫ نظریهی سقوطِ موفق- علی فتحی لقمانوزارتخانه هنوز اطلاعیهی «صعود تاریخی» را از روی سایت برنداشته بود که وزیر با کله پایین آمد. البته «پایین آمد» تعبیر رسانههای معاند بود؛ روابط عمومی همان ساعت نخست، توضیح داد که ایشان در جریان یک «جابهجایی سریعِ ارتفاعی» قرار گرفتهاند و خوشبختانه پیشانیشان، برخلاف شایعات، فقط با زمین «تماس کنترلشده» داشته است.عکسها چیز دیگری میگفتند: کت وزیر خاکی بود، عینکش سه متر آنطرفتر افتاده بود و نردبانی که نیم ساعت پیش روی آن برای خبرنگاران دست تکان میداد، همچنان به دیوار تکیه داشت؛ اما در کشورهایی که روابط عمومی قوی دارند، زمین هم مؤظف است روایت رسمی خود را با دولت هماهنگ کند.دکتر شاهرخی بیست سال بود که به تواناییاش در بالا رفتن افتخار میکرد. از کارشناس ساده شروع کرده بود، بعد مدیر گروه، مدیرکل، معاون و سرانجام وزیر شده بود؛ بیآنکه در هیچ مرحلهای دقیقاً معلوم باشد چه کاری را بهتر از مرحلهی قبل انجام میدهد. خودش میگفت «مدیریت، هنر دیدن افق از ارتفاع بالاتر است» و به همین دلیل تقریباً هر بار که کاری خراب میشد، نتیجه میگرفت مشکل از پایینبودن جایگاه تصمیمگیری بوده است. وقتی طرح استانی شکست خورد، آن را ملی کرد؛ وقتی طرح ملی جواب نداد، ستاد فرابخشی ساخت؛ و هنگامی که ستاد فرابخشی نیز کاری از پیش نبرد، شورای عالی تشکیل داد تا دربارهی چرایی موفقنشدن ستادی تحقیق کند که برای حل شکست طرحی تشکیل شده بود که نسخهی بزرگشدهی همان طرح شکستخوردهی استانی بود. کارکنان میگفتند دکتر اگر روزی داخل چاه بیفتد، نخستین واکنشش درخواست تشکیل طبقهی بالاتر خواهد بود.ماجرای آن روز هم از همین علاقه به ارتفاع شروع شده بود. وزارتخانه میخواست پروژهی «درخت خودکفایی» را رونمایی کند؛ درختی مصنوعی به ارتفاع دوازده متر که نماد رشد، پایداری، ریشهداری، جهش، شکوفایی، اقتصاد سبز و چند مفهوم دیگری بود که روابط عمومی تا شب قبل هنوز میانشان مردد بود. قرار شد وزیر برای افتتاح، از نردبانی نمادین بالا برود و روبان بالای درخت را ببرد. مسؤول ایمنی گفته بود نردبان مناسب نیست و پایهی سمت راستش لق میزند. معاون تشریفات پاسخ داده بود: «نگران نباشید، آقای دکتر کوهنورد حرفهایاند.» وزیر در جوانی یک بار تا ایستگاه دوم تلهکابین توچال رفته بود و همین سابقه، پس از چند بار بازنویسی رزومه، به «سالها تجربهی کوهنوردی» ارتقا یافته بود.دکتر با اعتمادبهنفس بالا رفت. پلهی اول را که گرفت، خبرنگاران عکس گرفتند؛ پلهی سوم، مجری مراسم گفت: «گامهای استوار مدیریت جهادی»؛ پلهی پنجم، وزیر دست تکان داد؛ پلهی هفتم، مسؤول ایمنی زیر لب گفت: «یا حضرت عباس»؛ و پلهی نهم، نردبان تصمیم گرفت از ادامهی همکاری با دولت انصراف دهد. پایه لغزید، وزیر یک لحظه در هوا ماند و بعد با ترتیبی که از نظر فیزیک کاملاً قابلپیشبینی و از نظر سیاسی غیرمنتظره بود، سقوط کرد. صدای برخورد سرش با سکوی چوبی از بلندگوها هم شنیده شد، چون میکروفن یقهای همچنان روشن بود.جلسهی بحران همانجا تشکیل شد. معاون سیاسی گفت انتشار فیلم باید متوقف شود. معاون اجرایی گفت بهتر است اعلام کنند وزیر برای بررسی استحکام سکو شخصاً آزمایش میدانی انجام داده است. مدیر روابط عمومی پیشنهاد داد سقوط را «فرود اضطراری» بنامند. یکی از مشاوران جوان گفت شاید بهتر باشد اصلاً بگوییم وزیر نیفتاده است. همه لحظهای ساکت شدند و به او نگاه کردند؛ پیشنهاد جسورانهای بود، چون وزیر هنوز روی زمین نشسته بود و کیسهی یخ را روی پیشانیاش نگه داشته بود. مدیر روابط عمومی گفت: «اصل حرف درسته، ولی تصویر داریم.» مشاور گفت: «تصویر هم تفسیر داره.» این جمله چنان پسندیده شد که فوراً او را برای مدیریت رسانهای بحران در نظر گرفتند.خود دکتر شاهرخی بیش از همه، از کلمهی «افتادن» ناراحت بود. پزشک میخواست او را برای عکسبرداری ببرد، اما وزیر اول بیانیه را اصلاح کرد. «سقوط» خط خورد و «تغییر ناگهانی موقعیت» جایش آمد. عبارت «لغزش نردبان» هم به «واکنش پیشبینینشدهی سازه به بارگذاری» تبدیل شد. وقتی مسؤول ایمنی یادآوری کرد سه روز پیش کتبی هشدار داده بود، وزیر گفت: «الان وقت مقصریابی نیست.» مسؤول ایمنی پرسید: «پس کی وقتشه؟» و چون سؤالش بوی زمانبندی نامناسب میداد، برای مدتی از مسؤولیتهای حساس کنار گذاشته شد.عصر همان روز، فیلم سقوط میلیونها بار دیده شده بود. مردم بیش از خود حادثه، بیانیهی وزارتخانه را دستبهدست میکردند. کسی فیلم را آهسته کرده و زیر لحظهای که وزیر در هوا معلق بود نوشته بود: «دورهی گذار». دیگری تصویر برخورد سر او با سکو را با تیتر «تعامل مستقیم دولت و واقعیت» منتشر کرده بود.ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6917