⚫ «دایی ناصر» و قانون منع نگهداری «دایناسور» سیاسی- علی فتحی لقمان دایی ناصر از روزی گرفتار قانون…
انتشار: 2026/08/22 22:47 UTCدریافت: 2026/08/23 23:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:00 UTC
⚫ «دایی ناصر» و قانون منع نگهداری «دایناسور» سیاسی- علی فتحی لقمان دایی ناصر از روزی گرفتار قانون شد که مأمور سرشماریِ گونههای منقرضشده زنگ خانهاش را زد. مرد جوانی بود با جلیقهی سبز، تبلت دولتی و آن نوع اعتمادبهنفسی که معمولاً فقط نصیب کسانی میشود که فرم از واقعیت برایشان معتبرتر است. گفت: «گزارش شده در این واحد یک دایناسور سیاسی نگهداری میشود.» دایی ناصر، که همان لحظه با زیرپیراهن نشسته بود و تخمه میشکست، گفت: «والله من فقط خودمم.» مأمور نگاهی به تبلت انداخت و گفت: «همینجاست: دایی ناصر.» بعد با احتیاط یک قدم عقب رفت.قانون تازه دو هفته بود تصویب شده بود: «قانون منع نگهداری، تکثیر، تغذیه و بازتولید دایناسورهای سیاسی در محیطهای مسکونی». در مقدمه نوشته بودند جامعهی نوین حق ندارد بار موجوداتی را به دوش بکشد که زیستگاه طبیعیشان چند دورهی تاریخی عقبتر است، اما همچنان غذای امروز را میخورند، اکسیژن امروز را مصرف میکنند و هنگام تقسیم بودجه کاملاً زندهاند. قانون با استقبال گسترده مواجه شده بود، بهخصوص از سوی مقاماتی که همگی اعلام کردند خودشان مصداق دایناسور نیستند، چون هنوز در جلسات از تبلت استفاده میکنند.مشکل دایی ناصر از تشابه اسمی آغاز شد. سامانهی هوشمند جستوجوی «دایناسور» هرجا عبارت «دایی ناصر» میدید، هشدار میداد. نخستین بار اسمش در گروه خانوادگی شناسایی شد؛ جایی که خواهرش نوشته بود: «دایی ناصر فردا میاد ناهار.» سامانه پیام را برای واحد رصد گونههای منقرضشده فرستاده و نوشته بود: «احتمال انتقال دایناسور به محل تجمع خانوادگی.» بعد هم عکس دایی ناصر، با دمپایی و هندوانهای زیر بغل، به پرونده پیوست شده بود. کارشناس مربوطه زیر عکس یادداشت کرده بود: «نمونهی بالغ، ظاهراً بدون علائم تهاجمی.»دایی ناصر برای رفع سوءتفاهم به اداره رفت. کارمند پشت باجه گفت: «شما باید ثابت کنید دایناسور نیستید.» دایی ناصر گفت: «چطوری؟» کارمند فرم زردی بیرون کشید که بالایش نوشته بود: «درخواست احراز عدم انقراض.» پرسش اول این بود: «آیا در سی سال گذشته مسئولیتی داشتهاید که هنوز معتقد باشید بهترین شیوهی ادارهی آن همان شیوهی سی سال قبل است؟» دایی ناصر نوشت: «نه.» سؤال دوم: «آیا تاکنون جملهی “زمان ما اینطور نبود” را بهعنوان استدلال به کار بردهاید؟» مکث کرد و نوشت: «گاهی.» کارمند گفت: «این امتیاز منفی دارد.» دایی ناصر گفت: «خب زمان ما واقعاً بعضی چیزها اینطور نبود.» کارمند تیک دیگری زد و گفت: «تأکید مجدد بر زیستگاه گذشته.»سؤال سوم بدتر بود: «در مواجهه با پدیدههای جدید، کدام گزینه به شما نزدیکتر است؟ (الف) یاد میگیرم؛ (ب) تحمل میکنم؛ (جیم) محکوم میکنم؛ (دال) میگویم قبلاً بهترش را داشتیم.» دایی ناصر گفت: «بستگی داره پدیده چی باشه.» کارمند سرش را تکان داد: «پاسخ خارج از گزینه معمولاً در نمونههای قدیمی دیده میشه.» بعد از او خواست برای تکمیل پرونده، یک عکس تمامرخ، گواهی سلامت استخوانبندی و استشهاد سه همسایه بیاورد که تأیید کنند شبها غرش نمیکند.تا آن زمان، دایی ناصر مسئله را بامزه میدید؛ تا وقتی فهمید پروندهی او در محله پیچیده است. بچهها پشت سرش صدای دایناسور درمیآوردند. بقال سر کوچه گفت: «دایی، اگه گوشت خام خواستی از قبل بگو.» مدیر ساختمان هم در گروه نوشت: «با توجه به قانون جدید، خواهشمند است ساکنان از نگهداری هرگونه موجود منقرضشده در مشاعات خودداری کنند.» دایی ناصر جواب داد: «من منقرض نشدهم.» مدیر نوشت: «همین فعالیت مستمر شما محل بررسی است.»اما خود قانون، هر روز عجیبتر میشد. کمیتهی تشخیص دایناسورهای سیاسی فهرستی منتشر کرد که شامل نشانههای خطر بود: ماندگاری طولانی در یک سمت، علاقه به صندلیهای بزرگ، حساسیت به تغییر دما، واکنش تهاجمی به واژهی «بازنشستگی»، تغذیه از منابع عمومی و توانایی شگفتانگیز برای بقا پس از چندین «آخرین فرصت». مردم فهرست را خواندند و ناگهان متوجه شدند بسیاری از دایناسورها نه در خانههای مسکونی، بلکه در ساختمانهای رسمی زندگی میکنند.خبرنگاری در نشست هفتگی پرسید: «با این معیارها، آیا بعضی مدیران باسابقه هم مشمول قانون میشوند؟» سخنگو گفت: «خیر. قانون دربارهی دایناسورهای سیاسی است، نه سرمایههای تاریخی نظام مدیریتی.» خبرنگار پرسید تفاوتشان چیست. سخنگو گفت: «دایناسور موجودی متعلق به گذشته است؛ سرمایهی تاریخی فردی است که گذشته همچنان به او نیاز دارد.» خبرنگار گفت: «از نظر ظاهری چطور تشخیص بدهیم؟» سخنگو لبخند زد: «با نگاه کارشناسی.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6926