https://t.me/Avand_Andisheh/6925ادامه از ☝️ چند روز بعد، آییننامه اصلاح شد. از این پس، «دایناسور س…
انتشار: 2026/08/22 22:47 UTCدریافت: 2026/08/23 23:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 23:00 UTC
t.me/Avand_Andisheh/6925%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ چند روز بعد، آییننامه اصلاح شد. از این پس، «دایناسور سیاسی» فقط به موجودی گفته میشد که قدیمی باشد و مجوز رسمی قدمت نداشته باشد. برای مدیران باسابقه، «گواهی تداوم تاریخی» صادر کردند و برای کسانی که بیش از سی سال در ساختار مانده بودند، تخفیف ویژه گذاشتند. حتی مرکزی تأسیس شد برای حفاظت از «گونههای مدیریتی کمیاب»؛ موجوداتی که به گفتهی بروشور مرکز، بهدلیل تجربیات منحصربهفردشان نباید در معرض تغییر ناگهانی محیط قرار گیرند.دایی ناصر دوباره به اداره رفت و گفت: «پس من چی؟ من که هیچ سمتی نداشتم.» کارمند پرونده را نگاه کرد و گفت: «اتفاقاً مشکل همینه. شما سابقهی رسمی ندارید که ثابت کنه این قدمت، ارزشمند بوده.» دایی ناصر گفت: «یعنی اگه سی سال رئیس بودم، دایناسور نبودم؟» کارمند گفت: «اگر سی سال رئیس بودید، اصولاً این فرم رو خودتون امضا میکردید.»بالاخره برای دایی ناصر مجوز موقت «انسان معاصر با نام پرخطر» صادر شد. قرار شد هر شش ماه برای تمدید مراجعه کند و تعهد بدهد از عبارتهایی مثل «نسل شما»، «زمان شاه»، «آن موقعها» و «بچههای امروز» بیش از سقف مجاز استفاده نکند. روی کارت جدیدش هم به جای «ناصر» نوشتند «ن. اصرار»، تا سامانه کمتر تحریک شود.شب، در مهمانی خانوادگی، خواهرش گفت: «دایی ناصر، چای میخوری؟»گوشیِ روی میز بلافاصله بوق کوتاهی زد.همه ساکت شدند.دایی ناصر به گوشی نگاه کرد، بعد به جمع، و گفت: «اسممو صدا نکنید. ظاهراً هنوز تحت حفاظتم.»تلویزیون همان لحظه مراسم افتتاح «پارک ملی حفاظت از میراث مدیریتی» را نشان میداد. روی سن، هفت مرد سالخورده با قیچیهای طلایی روبان را میبریدند و مجری با هیجان میگفت: «بعضی گونهها را باید برای نسلهای آینده حفظ کرد.»ن. اصرار چایش را برداشت و زیر لب گفت: «پس مشکل، انقراض نبود.»گوشی دوباره بوق زد.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
پستهای تلگرام — آوند اندیشه
⚫ «دایی ناصر» و قانون منع نگهداری «دایناسور» سیاسی- علی فتحی لقمان دایی ناصر از روزی گرفتار قانون شد که مأمور سرشماریِ گونههای منقرضشده زنگ خانهاش را زد. مرد جوانی بود با جلیقهی سبز، تبلت دولتی و آن نوع اعتمادبهنفسی که معمولاً فقط نصیب کسانی میشود که فرم از واقعیت برایشان معتبرتر است. گفت: «گزارش شده در این واحد یک دایناسور سیاسی نگهداری میشود.» دایی ناصر، که همان لحظه با زیرپیراهن نشسته بود و تخمه میشکست، گفت: «والله من فقط خودمم.» مأمور نگاهی به تبلت انداخت و گفت: «همینجاست: دایی ناصر.» بعد با احتیاط یک قدم عقب رفت.قانون تازه دو هفته بود تصویب شده بود: «قانون منع نگهداری، تکثیر، تغذیه و بازتولید دایناسورهای سیاسی در محیطهای مسکونی». در مقدمه نوشته بودند جامعهی نوین حق ندارد بار موجوداتی را به دوش بکشد که زیستگاه طبیعیشان چند دورهی تاریخی عقبتر است، اما همچنان غذای امروز را میخورند، اکسیژن امروز را مصرف میکنند و هنگام تقسیم بودجه کاملاً زندهاند. قانون با استقبال گسترده مواجه شده بود، بهخصوص از سوی مقاماتی که همگی اعلام کردند خودشان مصداق دایناسور نیستند، چون هنوز در جلسات از تبلت استفاده میکنند.مشکل دایی ناصر از تشابه اسمی آغاز شد. سامانهی هوشمند جستوجوی «دایناسور» هرجا عبارت «دایی ناصر» میدید، هشدار میداد. نخستین بار اسمش در گروه خانوادگی شناسایی شد؛ جایی که خواهرش نوشته بود: «دایی ناصر فردا میاد ناهار.» سامانه پیام را برای واحد رصد گونههای منقرضشده فرستاده و نوشته بود: «احتمال انتقال دایناسور به محل تجمع خانوادگی.» بعد هم عکس دایی ناصر، با دمپایی و هندوانهای زیر بغل، به پرونده پیوست شده بود. کارشناس مربوطه زیر عکس یادداشت کرده بود: «نمونهی بالغ، ظاهراً بدون علائم تهاجمی.»دایی ناصر برای رفع سوءتفاهم به اداره رفت. کارمند پشت باجه گفت: «شما باید ثابت کنید دایناسور نیستید.» دایی ناصر گفت: «چطوری؟» کارمند فرم زردی بیرون کشید که بالایش نوشته بود: «درخواست احراز عدم انقراض.» پرسش اول این بود: «آیا در سی سال گذشته مسئولیتی داشتهاید که هنوز معتقد باشید بهترین شیوهی ادارهی آن همان شیوهی سی سال قبل است؟» دایی ناصر نوشت: «نه.» سؤال دوم: «آیا تاکنون جملهی “زمان ما اینطور نبود” را بهعنوان استدلال به کار بردهاید؟» مکث کرد و نوشت: «گاهی.» کارمند گفت: «این امتیاز منفی دارد.» دایی ناصر گفت: «خب زمان ما واقعاً بعضی چیزها اینطور نبود.» کارمند تیک دیگری زد و گفت: «تأکید مجدد بر زیستگاه گذشته.»سؤال سوم بدتر بود: «در مواجهه با پدیدههای جدید، کدام گزینه به شما نزدیکتر است؟ (الف) یاد میگیرم؛ (ب) تحمل میکنم؛ (جیم) محکوم میکنم؛ (دال) میگویم قبلاً بهترش را داشتیم.» دایی ناصر گفت: «بستگی داره پدیده چی باشه.» کارمند سرش را تکان داد: «پاسخ خارج از گزینه معمولاً در نمونههای قدیمی دیده میشه.» بعد از او خواست برای تکمیل پرونده، یک عکس تمامرخ، گواهی سلامت استخوانبندی و استشهاد سه همسایه بیاورد که تأیید کنند شبها غرش نمیکند.تا آن زمان، دایی ناصر مسئله را بامزه میدید؛ تا وقتی فهمید پروندهی او در محله پیچیده است. بچهها پشت سرش صدای دایناسور درمیآوردند. بقال سر کوچه گفت: «دایی، اگه گوشت خام خواستی از قبل بگو.» مدیر ساختمان هم در گروه نوشت: «با توجه به قانون جدید، خواهشمند است ساکنان از نگهداری هرگونه موجود منقرضشده در مشاعات خودداری کنند.» دایی ناصر جواب داد: «من منقرض نشدهم.» مدیر نوشت: «همین فعالیت مستمر شما محل بررسی است.»اما خود قانون، هر روز عجیبتر میشد. کمیتهی تشخیص دایناسورهای سیاسی فهرستی منتشر کرد که شامل نشانههای خطر بود: ماندگاری طولانی در یک سمت، علاقه به صندلیهای بزرگ، حساسیت به تغییر دما، واکنش تهاجمی به واژهی «بازنشستگی»، تغذیه از منابع عمومی و توانایی شگفتانگیز برای بقا پس از چندین «آخرین فرصت». مردم فهرست را خواندند و ناگهان متوجه شدند بسیاری از دایناسورها نه در خانههای مسکونی، بلکه در ساختمانهای رسمی زندگی میکنند.خبرنگاری در نشست هفتگی پرسید: «با این معیارها، آیا بعضی مدیران باسابقه هم مشمول قانون میشوند؟» سخنگو گفت: «خیر. قانون دربارهی دایناسورهای سیاسی است، نه سرمایههای تاریخی نظام مدیریتی.» خبرنگار پرسید تفاوتشان چیست. سخنگو گفت: «دایناسور موجودی متعلق به گذشته است؛ سرمایهی تاریخی فردی است که گذشته همچنان به او نیاز دارد.» خبرنگار گفت: «از نظر ظاهری چطور تشخیص بدهیم؟» سخنگو لبخند زد: «با نگاه کارشناسی.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6926
t.me/Avand_Andisheh/6923%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ کمکم موضوع امنیتی شد. سامانهای طراحی کردند که میزان «بزاندیشی» فضای مجازی را اندازه میگرفت. هر بار که کلمهی بز زیاد میشد، هشدار نارنجی میداد. هشدار نارنجی باعث میشد مسئولان دربارهی خطر بزاندیشی مصاحبه کنند و هر مصاحبه دوباره تعداد اشارهها را بالا میبرد. یک شب سامانه هشدار قرمز داد. مدیر شیفت گفت: «چه اتفاقی افتاده؟» کارشناس پاسخ داد: «هیچچی. سخنگوی ستاد امشب دوباره گفته مردم اصلاً به بز فکر نکنند.»روز چهارم، خود رئیس جمهور دیگر نمیتوانست جلسهای را بدون حضور بز اداره کند؛ واژهی بز. مثلاً هنگام بحث دربارهی مسکن گفت: «باید این پروژه را از شاخ...» و ساکت شد. دربارهی کشاورزی گفت: «باید ببینیم علف...» و دوباره مکث کرد. در جلسهی بودجه، وقتی رئیس بانک مرکزی گفت «نباید گلهمند باشیم»، رئیس جمهور چنان نگاهش کرد که مرد بیچاره جملهاش را نیمهکاره خورد و تا پایان جلسه فقط آب نوشید؛ البته از بطری، چون کلمهی شیر آب هنوز در فهرست واژههای حساس بود.یک هفته بعد، رئیس جمهور برای پایاندادن به بحران، دوباره در تلویزیون حاضر شد. این بار متن سخنرانی را کمیتهی ویژه نوشته و سه بار از نظر «فاقد تداعی بزی» بررسی کرده بود. رئیس جمهور مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت: «از مردم عزیز میخواهم این موضوع بیاهمیت را کاملاً فراموش کنند. لطفاً ذهن خود را به مسائل واقعی کشور معطوف کنید.»مجری، که مؤظف بود هیچ اشارهای به موضوع نکند، پرسید: «منظورتان کدام موضوع است؟»رئیس جمهور چند ثانیه به او خیره ماند.مجری هم خیره ماند.پشت صحنه، تهیهکننده با دست اشاره میکرد وقت برنامه رو به پایان است.رئیس جمهور بالاخره گفت: «همان چیزی که نباید اسمش را آورد.»همان لحظه از استودیوی کناری صدای زنگوله آمد. برنامهی بعدی دربارهی دامپروری بود.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
⚫ جمهوری بزهای ناخواسته- علی فتحی لقمان ماجرا از یک سخنرانی کاملاً جدی شروع شد؛ از آن دست سخنرانیهایی که در آن مقام مسئول، برای اثبات آرامش اوضاع، هفت بار کلمهی «آرامش» را تکرار میکند و بعد از مردم میخواهد شایعات مربوط به نبود آرامش را باور نکنند. رئیسجمهور پشت تریبون گفت: «شهروند آگاه کسی است که اجازه نمیدهد موضوعات فرعی ذهن او را اشغال کنند.» بعد کمی مکث کرد و، برای این که مثالش ساده و بیحاشیه باشد، اضافه کرد: «مثلاً همین حالا سعی کنید سه دقیقه به بز فکر نکنید.»از آن لحظه، سخنرانی تمام شد؛ هرچند وزیر سیوهفت دقیقهی دیگر هم حرف زد. در ردیف سوم، وزیر اقتصاد که تا آن روز آخرین بز زندگیاش را در کتاب علوم دبستان دیده بود، ناگهان بزی سفید با ریش خاکستری در ذهنش ظاهر شد. تلاش کرد به نرخ تورم فکر کند، اما بز کنار نمودار ایستاد. به پروژههای عمرانی فکر کرد، بز از روی یکی از پلها رد شد. به آیندهی کشور فکر کرد؛ آنجا دیگر سه بز کاملاً تفکیکشده بودند و یکیشان داشت چیزی شبیه بودجهی عمومی را میجوید.تا ظهر، کلیپ آن جمله همهجا پخش شد. مردم طبق توصیهی رئیسجمهور تلاش کردند به بز فکر نکنند و بهطرز کمسابقهای در این کار شکست خوردند. «بز» در موتورهای جستوجو بالا رفت. عدهای عکس بز گذاشتند، عدهای نوشتند «من اصلاً به بز فکر نمیکنم» و همین جمله را کنار تصویری از بز منتشر کردند تا سوءتفاهمی پیش نیاید. یک استاد دانشگاه در تلویزیون توضیح داد که تمرکز بیش از حد بر بز، نتیجهی ضعف سواد رسانهای است. هنگام توضیح، پشت سرش روی نمایشگر بزرگ استودیو نوشته بودند: «چرا همه به بز فکر میکنند؟»بعدازظهر، ستاد اطلاعرسانی بیانیه داد: «ذکر واژهی بز توسط رئیسجمهور صرفاً تمثیلی بوده و هیچ بز حقیقی یا حقوقی مورد اشارهی ایشان قرار نگرفته است.» همین جمله مسئله را از یک بز معمولی به یک بز احتمالی تبدیل کرد. مردم پرسیدند بز حقیقی چه کسی است و بز حقوقی دقیقاً چه نهادی میتواند باشد. تا غروب، هفده نام در شبکههای اجتماعی مطرح شد. یکی از روزنامهها تیتر زد: «پشت پردهی بز حقوقی چیست؟» روزنامهی رقیب نوشت: «پروژهی بزسازی برای انحراف افکار عمومی.» هر دو روزنامه عکس بز را صفحهی اول گذاشتند؛ یکی از روبهرو و دیگری برای رعایت بیطرفی از نیمرخ.صبح روز بعد، جلسهی اضطراری شورای اطلاعرسانی هیأت دولت تشکیل شد. رئیسجمهور گفت: «این موضوع باید همین امروز جمع شود.» مدیر رسانه پرسید: «اسم بز رو نیاریم؟» رئیس جمهور گفت: «اصلاً.» دبیر جلسه نوشت: «مصوب شد از این پس از ذکر کلمهی موردنظر پرهیز شود.» وزیری پرسید: «کدام کلمه؟» رئیس جمهور گفت: «همون دیگه.» وزیر دیگری گفت: «بز؟» رئیس جمهور با عصبانیت گفت: «گفتم نگید! مگر دارم با بز حرف میزنم؟» دبیر صورتجلسه را اصلاح کرد: «در جریان جلسه، کلمهی ممنوعه سه بار تکرار شد که دو مورد آن در راستای منع تکرار بوده است.»طرح تازه این بود که ذهن مردم را به موضوعات مهمتر مشغول کنند. همان شب سه خبر فوری منتشر شد: افتتاح یک پروژهی الکی، تغییر رئیس یک سازمانِ غیرضروری ،و موفقیت تیم ملی در رشتهای که تا آن لحظه بیشتر مردم نمیدانستند تیم ملی دارد. مشکل این بود که در مراسم افتتاح، چند بز محلی در پسزمینهی تصویر دیده شدند. سدا و صیما تصویر را برید، اما در نسخهی بریده فقط نصف یک بز باقی ماند و نصف بز، بنا به تجربهی رسانهای، معمولاً مشکوکتر از بز کامل است.وزارتخانه کمیتهی «مدیریت تداعی» تشکیل داد. کمیته فهرستی از واژههایی تهیه کرد که ممکن بود ذهن را دوباره به سمت بز ببرد: شاخ، ریش، علف، گله، چرا، طویله، شیر، کوهستان و زنگوله. بعد مشخص شد حذف «شیر» از اخبار تقریباً ناممکن است، چون هم شیر خوراکی وجود داشت، هم شیر آب، هم شیر جنگل و هم چند مقام که در سخنرانیهایشان خودشان را شیر میدان توصیف کرده بودند. حذف «گله» هم دردسر داشت؛ چون معلوم نبود مردم دیگر چگونه باید گِله کنند؛ عمق مسئله به تشابه املایی هم رسیده بود. کمیته سه روز روی این مسئله کار کرد و در پایان، خودش بزرگترین آرشیو رسمی تصاویر بز در کشور را در اختیار داشت.خانم دقیقی، که برای بازبینی واژگان صورتجلسه دعوت شده بود، پرسید: «اگر نمیخواهید مردم به بز فکر کنند، چرا هر روز دربارهی چیزهایی حرف میزنید که ممکن است مردم را یاد بز بیندازند؟» رئیس کمیته گفت: «برای پیشگیری.» خانم دقیقی گفت: «الان روی این میز هفت گزارش دربارهی بز دارید!» رئیس گفت: «در واقع، هفت گزارش دربارهی پیشگیری از بز.» خانم دقیقی جلد یکی را بالا گرفت. روی آن نوشته بود: «راهبرد ملی کاهش برجستگی ذهنی بز». زیر عنوان، برای وضوح بیشتر، تصویر کوچکی از بز چاپ کرده بودند.ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6924
t.me/Avand_Andisheh/6921%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ پس از آن، تعداد هیولاها رکورد تاریخی زد. تلویزیون هر شب از «موج تازهی هیولاوارگی» گزارش میداد. مردم حیرت کرده بودند؛ چون از یک طرف دیگر کسی را نمیدیدند که هیولایی واقعی خورده باشد و از طرف دیگر، کارشناسان هشدار میدادند شهر هرگز تا این اندازه پر از هیولا نبوده است. پیرمردی که سالها قبل یک پایش را در حملهی هیولا از دست داده بود، در برنامهای زنده گفت: «ببخشید، ولی این چیزهایی که شما نشان میدهید بیشترشان هیولا نیستند.» مجری با نگرانی پرسید: «آیا میخواهید تجربهی ترس شهروندانی را که از صدای سطل زباله مضطرب شدهاند بیاعتبار کنید؟» پیرمرد پای مصنوعیاش را جابهجا کرد و گفت: «نه. فقط میگم آن چیزی که پای منو خورد، سطل نبود.» برنامه پس از چند ثانیه برای پخش پیام بازرگانی قطع شد.خانم دقیقی یک روز پروندههای ده سال گذشته را کنار هم گذاشت. در سال اول، صدها نفر کشته شده بودند و فقط چهل مورد در گزارش نهایی «هیولا» ثبت شده بود، چون معیارها سختگیرانه بود. امسال کسی کشته نشده بود، اما مرکز ۴۷۰۰ مورد هیولاوار ثبت کرده بود؛ از جمله دو کلاغ، سیزده آسانسور، یک مجسمهی بدساخت و مردی که در اتوبوس بیش از حد نزدیک ایستاده بود. او گزارش را برای رئیس فرستاد و نوشت: «ممکن است ما هیولاها را کم کرده باشیم و در عوض تعریفشان را زیاد کرده باشیم.»رئیس گزارش را خواند و چند دقیقه بعد دستور داد پروندهای برای بررسی «عادیسازی خطر» باز کنند. در فرم تازه، یکی از نشانههای هیولاوارگی چنین تعریف شده بود: «اصرار غیرمتعارف بر محدود نگهداشتن مفهوم هیولا.»صبح فردا، کارت ورود خانم دقیقی کار نکرد. نگهبان گفت سامانه نامش را در فهرست افراد نیازمند ارزیابی نشان میدهد. خانم دقیقی پرسید: «ارزیابی چه چیزی؟»نگهبان صفحه را کمی به طرف خودش چرخاند تا او نبیند و گفت: «نوشته گرایش به کوچکنمایی هیولاها.»پشت سرشان، روی دیوار بزرگ ورودی، شمارندهی دیجیتال مرکز عدد تازهای نشان داد: «هیولاهای شناساییشده در سال جاری: ۴۷۰۱».خانم دقیقی به عدد نگاه کرد. نگهبان هم نگاه کرد. بعد، بیآنکه چیزی بگوید، یک قدم از او فاصله گرفت.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
⚫ ادارهی کاهش هیولاها- علی فتحی لقمان سالها بود مردم شهر از هیولاها شکایت میکردند. هیولاها شبها از زیر پل بیرون میآمدند، آدم میخوردند، شیشه میشکستند، گاهی هم اگر فرصت اضافه میآوردند، بیانیهای دربارهی ضرورت حفظ آرامش عمومی منتشر میکردند. وضع آنقدر بد شده بود که شهرداری بالاخره ادارهای با نام نسبتاً کوتاهِ «مرکز ملی پایش، مهار و کاهش موارد هیولاوار» تأسیس کرد. رئیس مرکز در مراسم افتتاح گفت: «هدف ما ریشهکنکردن کامل هیولا نیست؛ چون وعدهی غیرواقعبینانه نمیدهیم. هدف، رساندن تعداد هیولاها به سطح قابلمدیریت است.» همان شب سه هیولا شش آدم خوردند و روابط عمومی اعلام کرد نسبت به شب مشابه سال گذشته، عملکرد هیولاها بیستوپنج درصد کاهش داشته است.برخلاف انتظار بدبینها، مرکز واقعاً کار کرد. چند هیولای بزرگ دستگیر شدند، زیر پلها چراغ نصب شد، دهانهی چند غار بسته شد و برای نخستین بار در سالهای اخیر، مردم توانستند شبها بدون همراه داشتن شمشیر، اسپری، وصیتنامه و شمارهی یک شاهد عادل از خانه بیرون بروند. آمار حملهها پایین آمد. بیمارستان بخش «گازگرفتگی توسط موجودات عظیمالجثه» را از سه طبقه به یک اتاق کوچک منتقل کرد و مغازهای که سالها «تجهیزات ضدبلعیدهشدن» میفروخت، مجبور شد نصف ویترینش را به قابلمه اختصاص دهد. مسئلهای که زمانی تقریباً هر شب خون روی آسفالت میریخت، واقعاً کوچکتر شده بود؛ و همین، نخستین دردسر مرکز بود.در جلسهی ماهانه، معاون پایش نمودار را نشان داد و گفت: «موفقیت از حد انتظار بیشتر بوده. اگر همین روند ادامه پیدا کند، تا شش ماه دیگر ممکن است تعداد موارد هیولاوار به حدی برسد که فعالیت این مرکز با ساختار فعلی توجیه بودجهای نداشته باشد.» اتاق برای چند ثانیه ساکت شد. هیچکس پیشبینی نکرده بود ریشهکنشدن مسئله بتواند برای مبارزان با مسئله تا این اندازه مسئله ایجاد کند. رئیس مرکز عینکش را برداشت و گفت: «باید تعریف هیولا را بهروز کنیم. جامعه تغییر کرده؛ تهدیدها هم پیچیدهتر شدهاند.»کارگروه تعریف هیولا تشکیل شد. در تعریف قدیمی، موجود هیولاوار باید دستکم سه متر قد، دو ردیف دندان، رفتار درنده و سابقهی بلع انسان میداشت. کارگروه پس از بررسیهای کارشناسی نتیجه گرفت تأکید بیش از حد بر «بلع انسان» نوعی نگاه سنتی و محدود به هیولاست. در نسخهی تازه، موجودی که «رفتار، ظاهر، لحن یا حضور بالقوهی ایجادکنندهی احساس ناامنی» داشته باشد نیز میتوانست هیولا تلقی شود. نخست سگهای بزرگ وارد آمار شدند. بعد سگهای متوسطی که زیاد پارس میکردند. سپس گربهای که در تاریکی ناگهان از روی دیوار پریده بود و باعث شده بود یکی از کارشناسان مرکز برای چند ثانیه «احساس بلعیدهشدن بالقوه» کند.آمار دوباره بالا رفت و مرکز نفس راحتی کشید. رئیس در مصاحبهای گفت: «برخی میگویند هیولاها کم شدهاند؛ این نگاه سادهانگارانه است. شکل هیولا عوض شده.» خبرنگاری پرسید: «یعنی گربه هم هیولاست؟» رئیس گفت: «من چنین چیزی نگفتم. گفتم در برخی شرایط، رفتار گربه میتواند در طیف هیولاوار قرار گیرد.» خبرنگار پرسید آن شرایط چیست. رئیس پاسخ داد: «این را باید متخصص تعیین کند.» متخصص همان کسی بود که حقوقش از تعداد پروندههای هیولاوار پرداخت میشد.چند ماه بعد، مرکز واحد «هیولاهای غیرکالبدی» را هم راه انداخت. دیگر برای هیولا بودن لازم نبود موجود زنده باشید. صدای بلند موتور، سایهی درخت روی دیوار، درِ آسانسوری که ناگهان بسته میشد و حتی قبضی با رقم غیرمنتظره، در صورت ایجاد «واکنش هیجانی مشابه مواجهه با هیولا»، قابلیت ثبت داشتند. خانم دقیقی، که مسئول استانداردها بود، ابتدا اعتراض کرد و گفت: «اگر هر چیز ترسناکی هیولا باشد، دیگر واژهی هیولا چه چیزی را مشخص میکند؟» معاون مرکز با آرامش جواب داد: «اتفاقاً این نشان میدهد تهدید تا چه حد فراگیر شده است.» خانم دقیقی گفت: «یا نشان میدهد تعریف را تا جایی کش دادهایم که دیگر چیزی بیرونش نمانده.» صورتجلسه نوشت: «خانم دقیقی نسبت به گستردگی تهدید ابراز نگرانی کرد.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6922
⚫ فرسایشیِ شگفتی- علی فتحی لقمانبرای آنکه چیزی در ما احساسی نیرومند برانگیزد، معمولاً باید اندکی با بیگانگی همراه باشد. منظرهای که نخستین بار میبینیم، آهنگی که هنوز گوشمان به آن عادت نکرده، اندیشهای که نظم مألوف ذهنمان را به هم میزند یا انسانی که حضورش هنوز به بخشی از اثاثیهی جهان روزمره تبدیل نشده است، آسانتر میتواند ما را تکان دهد. تازگی، توجه را بیدار میکند؛ و احساس، برای زنده ماندن به توجه نیاز دارد.مسئله این نیست که چیزهای آشنا واقعاً ارزش خود را از دست میدهند. کوهی که هر روز از پنجره میبینیم، پس از هزارمین نگاه کوتاهتر نشده است؛ چهرهی دوستی قدیمی بر اثر تکرار حضور کمارزشتر نمیشود؛ خیابانی که سالها در آن رفتوآمد کردهایم، از حیث شکل و تاریخ و جزئیات چیزی کم نکرده است. آنچه تغییر میکند، دستگاه ادراک ماست. مغز از تکرار برای صرفهجویی استفاده میکند: آنچه پیوسته حاضر است، دیگر لازم نیست با همان شدت ثبت شود. به همین دلیل صدای ساعت، بوی خانه، منظرهی پشت پنجره و حتی بعضی ویژگیهای آدمهای نزدیک، بهتدریج از پیشزمینهی آگاهی کنار میروند.از همینجاست که آشنایی میتواند نوعی «تحقیر» پنهان ایجاد کند؛ تحقیر نه الزاماً به معنای بیاحترامی آگاهانه، بل به این معنا که چیز آشنا دیگر شایستهی توجه کامل تلقی نمیشود. کافی است گردشگری کنار همان ساختمانی بایستد که شما سالها بیتفاوت از کنارش گذشتهاید، و با هیجان از پنجرهها، کاشیها یا تناسب معماریاش عکس بگیرد. ناگهان متوجه میشوید چیزی که برای او «دیدنی» است، برای شما مدتهاست به بخشی از دیوار پسزمینهی زندگی تبدیل شده است. فراوانیِ حضور، گاهی فقرِ توجه تولید میکند.این سازوکار دامنهای بسیار گسترده دارد. شهرتِ مداوم میتواند یک هنرمند را برای همعصرانش عادی کند؛ تکرار یک واژهی بزرگ میتواند معنای آن را بساید؛ دسترسی دائمی به یک امکان ممکن است حس ارزشمندی آن را کاهش دهد. حتی آزادی، امنیت، سلامتی یا آرامش، تا زمانی که بیوقفه در اختیارند، گاهی کمتر از فقدانشان دیده میشوند. انسان موجود غریبی است: بسیاری از چیزها را در لحظهای کشف میکند که دیگر آنها را ندارد.بااینحال، همهی احساسها به یک اندازه تسلیم عادت نمیشوند. میل عاشقانه میتواند با آشنایی ادامه پیدا کند و حتی ژرفتر شود؛ اشتها نیز با تکرار غذا بهکلی از میان نمیرود، چون ریشهای زیستی دارد و مرتب از نو ساخته میشود. همین استثناها مهماند: نشان میدهند که عادت، قانون مطلق احساس نیست. بعضی میلها منبع تجدیدشونده دارند؛ بعضی احساسها هم از سطح تازگی عبور میکنند و به لایههایی میرسند که تکرار نه نابودشان میکند و نه لزوماً ضعیف.با این همه، بخش بزرگی از جهان عاطفی ما قربانی یک طنز کوچک است: برای دیدن ارزش چیزی، اغلب لازم است مدتی از دسترس ما خارج شود. خیلی چیزها را سفر دوباره زیبا میکند، فاصله دوباره عزیز، سکوت دوباره شنیدنی و غیبت دوباره دیدنی.شاید آشنایی واقعاً مایهی تحقیر نباشد؛ اما بیتردید یکی از کارآمدترین دستگاههای جهان برای نامرئی کردنِ چیزهای ارزشمند است.📌 تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…