در ایران، با نظام سنّت متکثری که این کشور توانست تدوین کند، خلئی که در کشورهای عربیـ اسلامی در اند…
انتشار: 2022/11/25 23:57 UTCدریافت: 2026/08/17 11:08 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 11:08 UTC
در ایران، با نظام سنّت متکثری که این کشور توانست تدوین کند، خلئی که در کشورهای عربیـ اسلامی در اندیشۀ سیاسی ایجاد شده پدید نیامد. ایرانیان به آسانی میان ناحیههای سهگانۀ نظام سنّت، دیانت اسلامی، اندیشۀ ایرانشهری و فلسفۀ یونانی، در رفتـ وـ آمد بودند و میتوانستند خلأ یکی را با دیگری پر کنند. از اینرو، در ایران، نیازی به نظریۀ خلافت و «حکومت اسلامی» احساس نشد؛ از سابقۀ هزارسالۀ فرمانروایی جهانی ایرانیان، اندیشهای منسجم برای فرمانروایی و نیز سنّت دیوانی گستردهای وجود داشت که جهان عربیـ اسلامی فاقد آن بود. طبیعی بود که، چنانکه پیشتر از سلیمان بن عبدالملک نقل کردم، ایرانی در آن یک هزاره برای تدبیر امور کشور نیازی به عرب پیدا نکند. نظم سیاسی ایران باستان میراث ارجمندی را برای ایرانیان بازگذاشته بود و، با استقلالی که کشور از خلافت پیدا کرد، ایرانیان توانستند با تکیه بر همان میراث بار دیگر نظام شاهی ایرانی را برقرار کنند. سرازیر شدن مهاجران ترک به ایران، و استقرار گروههایی از آنها در بخشهایی از این کشور، که به قدرت گرفتن تدریجی آنها انجامید، دگرگونیهایی در بنیاد نظام سیاسی ایران پدید آمد، اما این نورسیدگان به قدرت نیز میدانستند که اندیشۀ سیاسی «ترکی» به همان اندازه امری عدمی است که اندیشۀ سیاسی عربیـ اسلامی! ترکان مهاجر تنها میتوانستند با شیوههای ایرانی بر این کشور فرمان برانند و، از اینرو، نهاد وزارت اهمیت پیدا کرد، زیرا بیشتر وزیران از خاندانهای ایرانی و میراثداران راستین عمل و نظر ایرانی بودند. در همان زمان بود که تجدید مراسم سنّت ایرانی سیاستنامهنویسی ایرانشهری در دستور کار بازماندگان خاندانهای ایرانی – بویژه «دهقانان»، که حکیم ابوالقاسم و خواجه نظام از شمار آنان بودند – قرار گرفت. حکیم ابوالقاسم خداینامههای بازمانده از دورۀ باستان را در صورت منظومهای بلند به شعر درآورد که، در واقع، مهمترین خردنامۀ سیاسی ایرانی ایرانشهری بود. بخشهای مهمی از این مباحث در سیاستنامههای دورۀ اسلامی نیز آمده، اما آنچه در خردنامۀ فردوسی جالب توجه است بازتاب ناب نظریۀ شاهی آرمانی باستانی است. تا کنون توجهی به خردنامۀ فردوسی از این دیدگاه نشده است. در مقایسهای میان مضمون سیاسی شاهنامه و سیاستنامههای دورۀ اسلامی، مانند مهمترین آنها که سیاستنامۀ خواجه نظامالملک است، میتوان گفت که این دو روایت از اندیشۀ سیاسی ایرانشهری هیچ ربطی به هم ندارند. در حالیکه فردوسی کوشش کرد، در زمانی که امکان احیای پادشاهی ایرانی از میان رفته بود، گزارشی از نظریۀ شاهی آرمانی باستانی عرضه کند، جریان سیاستنامهنویسی دورۀ اسلامی همچون مصالحهای با سلطنت ترکی موجود پدید آمد. از این حیث، مورد رسالۀ خواجه شایان توجه است که او، به عنوان واپسین سیاستنامهنویس مهم ایرانشهری در دورۀ اسلامی، دورهای که حکیم ابوالقاسم آن را دورۀ «نژادی» نوآئین «با سخنهای به کردار بازی» خوانده بود، ناچار بود آن بخشی از اندیشۀ سیاسی ایرانشهری را در اثر خود بیاورد که تعارضی با الزامات نظام ترکی حاکم نداشته باشد. از تاریخ ایران در دورهای که با چیرگی ترکان بر ایران آغاز میشود میدانیم که همین التقاط اندیشۀ ایرانی، در مصالحهای با فرمانروایانی که پیوسته تنشی میان آنان با خاندانهای ایرانی وجود داشت، که تاریخ طولانی وزیرکشی نمونهای از آن است، موجب شد تداوم سرزمینی و ملّی ایران حفظ شود. از این مقدمات اجمالی میتوان یک نتیجۀ مهم برای تاریخ ایران گرفت : تا آغاز دوران جدید، حفظ زبان و اندیشۀ ایرانشهری دو عامل مهم بقای ایران و تداوم وحدت ملّی آن بود. عمل و نظر ایران مانعی بزرگ در برابر تبدیل «ملّتِ» ایران به بخشی از «امّتِ» اسلام شد. پیآمدهای این بقای ایران و تداوم وحدت ملّی بسیار بیشتر از آن است که بتوان اینجا به همۀ زوایای آن اشاره کرد، اما اشارهای گذرا به یک نکته میکنم و در فرصت دیگری به آن باز خواهم گشت : نظریۀ اسلامی خلافت کوشش کرد امّتی پراکنده از «ملّتهایی» ایجاد کند که پیشتر استقلالی داشتند؛ از این امّتِ سُستبنیاد «ملّتهایی» بازمانده است که در بسیاری موارد دشمنان همدیگر هستند – تنشهای میان سوریۀ بعثی و عراق بعثی، مصر و لیبی، الجزایر و مراکش و ... برعکس، اندیشۀ ایرانی وحدتی تاریخی و طبیعی از کثرتهای قومی، زبانی، فرهنگی و آئینیـ دینیـ مذهبی به عنوان یک ملّت پایدار و تاریخی ایجاد کرد. چهار دهۀ فرمانروایی ج.ا. کوششی برای ایجاد سستی در ارکان وحدت ملّی ایران بود؛ اینک، همۀ آن کوششها به مانع بزرگ و پایدار روح ملّی برخورده است. به این بحث بازخواهم گشت.