
❄※❄@ℳⓐⓐɦɦƒƒεℓℓ❄※❄گـًٍـؒؔـؒؔৡنـًٍـؒؔـؒؔৡجـًٍـؒؔـؒؔৡیـًٍـؒؔـؒؔৡنـًٍـؒؔـؒৡهـًٍـؒؔـؒؔৡکپی مطالب با ذکر صلوات آزاد است..بهتـریـن #گنــجینـــه قلــب آدمهــاست
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 68 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/27 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 71 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
🍃🌸🍂🌺✨🌟 🍃🌸🍂🌺✨🌟🦋 آثار رفت و آمد در مسجد🌹🍃امام حسن مجتبی (ع):👇✨هر كه پیوسته به مسجد رود به یكى از این هشت فایده مى رسد:1ـ نشانه اى استوار (فهم آیات الهى)،2ـ دوستى قابل استفاده،3ـ دانشى تازه،4ـ رحمتى مورد انتظار،5ـ سخنى كه به راه راستش كشد،6ـ یا سخنى كه او را از پستى برهاند،7ـ و ترك گناهان به خاطر شرم از خدا،8ـ یا ترك گناهان به خاطر خوف از خدا.🔅«مَنْ أَدامَ الاْخْتِلافَ إِلَى الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدى ثَمان:آیةً مُحْكَمَةً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَةً مُنْتَظِرَةً وَ كَلِمَةً تَدُلُّهُ عَلَى الهُدى أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى وَ تَرْكَ الذُّنُوبِ حَیاءً أَوْ خَشْیةً.»🔅📚تحف العقول, ص235
👌👌👌من از کودکی عاشقت بوده ام
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهی نمی شود که نمی شود که نمی شودگاهی بساط عیش خودش جور می شودگاهی دگر، تهیه بدستور می شودگه جور می شود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می شودگاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو می شودگاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو می شود… . 《➠ℳ𝄠꯭
تمام هستی زهرا سلام آقا رسول الله🖤#مراسم ۲۸ صفر معروف به چِلَشتَم در امامزادگان آقاعلی عباس و شاهزاده محمد(س) 📽 نرگس یاوری
#شعر قرار از تو، شمال از تو، خیالِ مخملش با منشب و باران و یک کلبه میانِ جنگلش با منخجالت می کشی شاید که ساکت مانده ای، باشدتدارک دیدنِ رویایمان از اولش با منبیا کارت نباشد بختمان گرچه گره خوردهرهایی از طلسم و هرچه جادو جنبلش با مندو پلکت را ببند و حس کن آهنگِ قدمها رااتاقی با تمِ پاییز و رنگِ خردلش با منبده دستت به دستم گرمِ گرم از شعله هایِ رقصاجاقِ چاقِ رنگین طاق و چوبِ صندلش با منصفایی کن بده لم بر حریرِ ماهِ رویِ ابرردیفِ نازبالش هایِ نرمِ ململش با منفدایِ خستگی هایت، لبی تر کن بخوان شعریصدایِ قُل قُلِ قوریِ چای و منقلش با منبرای شاممان یک سفره شعر و دلبری با توکمی ریحان و خوشبختی و نانِ بَل بَلَش با منجهان تا بوده گرچه دل شکستن بوده آیینشدلت را دستِ من بسپار، حلِ معضلش با منتو با من تا تهِ رویا بیا تا آخرِ این شعرغزل با خطِ نم نم رویِ برگِ جنگلش با من#شهراد_میدری
نه همین غمکده،ای مرغک تنها قفس استگر تو آزاد نباشیهمه دنیا قفس استتا که نادان به جهان حکمروایی داردهمه جا در نظر مردم دانا قفس است#فریدون_مشیری
خاموشم اما دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش وقتی کسی آواز می خواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کرده ست اینجا سراپا گوش باید بود : - درد از نهاد ِ آدمیزاد است !#هوشنگ_ابتهاج
*در چشم تو دیدم غم پنهان شدهات راپنهان نکن احساس نمایان شدهات رایا دست بر این قلب پریشان شده بگذاریا جمع کن آن مویِ پریشان شدهات راجز شانه پُر مِهر تو کو شاخه امنی ؟گنجشکِ کمو بیش' هراسان شدهات راگاهی به نگاهی شده یک پنجره وا کناین عاشق پابند خیابان شدهات رااز هرچه به جز چشم تو کافر شده این مردآغوش گشا تازه مسلمان شدهات را#سجادرشیدیپور🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
حکایتيك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بيايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيندرقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم.خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند و رفتهاند!خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش ميآمد.آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.گفت آن را جمله میگفتند خوشمر مرا هم ذوق آمد گفتنشمر مرا تقلیدشان بر باد دادکه دو صد لعنت بر آن تقلید بادخاصه تقلید چنین بیحاصلانخشم ابراهیم با بر آفلانمثنوی_معنوی
َ لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود هایهای گریه در پای توام آمد بیاد شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد _رهی معیری
🩵حالا بشر یاد گرفته چگونه در هوا مثل پرنده پرواز کند و چگونه در دریا مثل ماهی شنا کند. تنها یک چیز مانده که هنوز بلد نیستیم؛ اینکه چگونه روی زمین مثل آدم زندگی کنیم.👤جورج برنارد شاو
- خبرنگار: تعریف شما از عشق چیه؟+ بوکفسکی: عشق؟... مثل اونحالت گرگومیش و مِهآلود صبح زود میمونه. یه زمان خیلی کوتاهه که با طلوع خورشید از بین میره.- واقعاً؟ از بین میره؟+ کاملاً، بهسرعت از بین میره. عشق مثل یه مِه میمونه که با اولین پرتو واقعیت از بین میره.مصاحبه با #چارلز_بوکفسکی
«ابیاتی که مصراع دوم آنها ضرب المثل است»گر دایرهی کوزه ز گوهر سازنداز کوزه همان برون تراود که در اوست "بابا افضل"با سیه دل چه سود گفتنِ وعظنرود میخ آهنین در سنگ "سعدی"هر دم که دل به عشق دهی ، خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست " حافظ "امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسانمرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان " سعدی "صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامیبسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی " سعدی "در تنگنای حیرتم از نخوت رقیبیارب ! مباد آن که گدا معتبر شود " حافظ "در محفل خود راه مده همچو منی راافسرده دل ، افسرده کند انجمنی را " قائم مقام "مرو به هند و بیا با خدای خویش بسازبه هر کجا که روی ، آسمان همین رنگ است " عليرضا جلالی "خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته در آید " حافظ "زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بُوَد مانند دیدن " عطار "زلیخا مُرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی ؛ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی " صائب تبریزی "@maahhffell
در آستانه چهل وپنج سالگی حرفی ندارم بزنم جز اینکه خداوند رو شاکر باشم بخاطر داشتن خانواده ام بخاطر ۴دهه پرفراز ونشیب گرمای اتشین تابستانها و سرمای سوزناک زمستانها بارانهای گاه وبی گاه بهار و برگهای رنگارنگ پاییز درآستانه چهل وپنج سالگی چیزی ندارم بگویم جز اینکه دستبوس پدر و مادرم باشم بخاطر لحظه لحظه هایی که همراهم بودند و نگرانم بودند بیشتر از هر کسی در دنیا وقتی هیچ کسی تو دنیا تورو نمیخواد این مادر که باهات میمونه دوستداره با تمام بی توجهی و مشغله هات و بی مهریهات خدایا شاکرم بابت هرآنچه دادی و ندادی
دانی که چهها، چهها،چهها میخواهم ؟وصل تو من بی سروپا میخواهمفریاد و فغان ونالهام دانی چیست؟یعنی که تو را ،تو را ،تو را میخواهم ...!#ابوسعید_ابوالخیر
تنهاترین خانهٔ جهانبر فراز جزیرهٔ اتلیثای در جنوب ایسلند، کلبهای سفید و تنها میان صخرهها و آبهای سرد اقیانوس اطلس شمالی قرار گرفته است؛ جایی که نه جادهای وجود دارد، نه همسایهای و نه ساکن دائمی.این کلبه در دههٔ ۱۹۵۰ بهعنوان پناهگاهی برای شکار پافین و ماهیگیری ساخته شد و هنوز هم برق، آب لولهکشی و اینترنت ندارد.سالها شایعه شده بود که این خانه متعلق به یک میلیاردر، یک گوشهنشین یا حتی خوانندهٔ مشهور ایسلندی «بیورک» است، اما هیچیک حقیقت ندارد.امروز، این کلبه به نمادی از انزوا، سکوت و آرامش در دنیای پرهیاهوی مدرن تبدیل شده است.
محمود دولت آبادی ۸۶ ساله شد / زنده باد آقای رمان ایران، اسطوره ادبیات فارسیمحمود دولت آبادی، نویسنده معاصر، در دهم مرداد ۱۳۱۹ در دولت آباد سبزوار متولد شد.دوران کودکیاش در خانوادهای روستایی که از راه کار بر زمین سخت کویر روزگار میگذراندند سپری شد. دوره ابتدایی را در روستای دولتآباد گذراند ولی به علت شکستگی پا، موفق به ادامه تحصیل نشد و کارکردن را آغاز کرد.دولتآبادی در ۲۰ سالگی به تهران مهاجرت کرد و ضمن اشتغال به مشاغل گوناگونی از جمله انبارداری، آرایشگری و کنترلچی سینما، سرانجام موفق به نامنویسی در هنرکده تئاتر شد. او با موفقیت در این دوره، در دو رشته بازیگری و نمایشنامه نویسی شاگرد ممتاز شد.محمود دولت آبادی، به این اعتبار، نویسندگی را از طریق تئاتر کشف کرد و اولین داستان خود را با نام «ته شب» در بیست و یک سالگی در مجله آناهیتا به چاپ رساند. پس از آن با جدیت به کار نویسندگی ادامه داد و ضمن معاشرت و آشنایی با نویسندگان صاحب نام ایرانی، به مطالعه آثار نویسندگان و نمایشنامهنویسان غربی پرداخت. محمود دولتآبادی اولین مجموعه داستانی خود را با نام «لایههای بیابانی» با هزینه شخصی به چاپ رساند. او در سال ۱۳۵۱ در اداره تئاتر، گروه هنر ملی، مشغول به کار شد و در همان دوران شروع به خلق آثار جدی خود از جمله «کلیدر» نمود.در سال ۱۳۵۳، در حین اجرای تئاتر «در اعماق» دستگیر شد و به زندان افتاد. بعد از دو سال از زندان آزاد شد و به کار نویسندگی ادامه داد. در سال ۱۳۵۶ اولین جلد از رمان معروف «کلیدر» را به چاپ رساند. این رمان در سال ۱۳۶۲ به پایان رسید و بعد از آن «روزگار سپری شده مردم سالخورده» را به رشته تحریر درآورد.از جمله آثار دیگر او عبارتاند از: هجرت سلیمان و مرد، آوسنه بابا سبحان، تنگنا، گاواره بان، ناگریزی و گزینش هنرمند، عقیل عقیل، موقعیت کلی هنر و ادبیات کنونی، دیدار بلوچ، جای خالی سلوچ، ققنوس، آهوی بخت من گزل، ما نیز مردمی هستیم، کارنامه سپنج و مجموعه مقالات. /سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران
.قرآن ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ...ﺣﺎﻓﻆ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻢﺣﺎﻓﻆ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ ...ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ .ﻓﻨﺠﺎﻥﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ...ﻭﺭﻕﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﺩﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻢ.ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻮﻝ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪهد...#هوشنگ_ابتهاج💙🌹
جـایی برایـم گوشـهی دلــت میگـذاری ؟!جایی که ...جایِ هیــچ کس نیستهمـان گوشهی خالی دلتکه هیـــچ کس پیـدایش نمیکنـدهیـچ کس ...آنجــا را ... بـرایِ مـن کنـار بگـذار !...#سید_علی_صالحی💙🌹
روحم با این پرواز می کنه🕊
صدایم کن در این باران، صدا را دوست میدارمتو باشی عاشقی در این هوا را دوست میدارمچه حالی میدهد با تو شراب و شعر و موسیقینمی دانی چه بیحد این فضا را دوست میدارمسرآمد در بلا هستی، بکش رویِ سرم دستیبلا بالایِ من! با تو، بلا را دوست میدارمطبیعی هست اگر چون بید، مجنونت شوم لیلا!منم دیوانه و دیوانه ها را دوست میدارمبه فرهنگِ لغت، دلداده خیلی ساده یعنی منمنِ عاشق از این رو دهخدا را دوست میدارمدلم را قرصِ ماهِ نسخه یِ خوش خط و خالت کنکه با هر بوسه قانونِ شفا را دوست میدارماگرچه بی نیاز از نازِ هر نقش و نگاری توبه دستانِ تو گلبرگِ حنا را دوست میدارمخزر چشمِ قزل آلا لبِ جنگل پریشانم!شمالی! با تو این جغرافیا را دوست میدارمدل آرایی و زیبایی و رعنایی و غوغاییبه توصیفِ تو رقصِ واژه ها را دوست میدارمشهراد میدری
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺗﺮﮐﻢ ﻧﮑﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﯼ ﻣﻦﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯼ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻣﻦﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﻫـﯽ ﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺵﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﻫﺎﯼِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻮﯼ ﻣﻦﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﮔﯿﺮﺩ ﺗﻨﻢﮐﯽ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﺷﺒﯽ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﻣﻦﻣﻦ ﮐــﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕﻟﻄﻔﻬﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯼ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮﯼ ﻣﻦﻧﻮﺟـــﻮﺍﻧﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﺛﺎﺭ ﮐﻬﻨﺴﺎﻟﯽ ﺑﺠﺎﺳﺖﺷﮑﻮﻩ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﻋﺸﻪ ﯼ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻣﻦﺩﺍﯾﻤﺎ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺭﻭﯾﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺲﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﺎﻓﺪ ﻗﺎﯾﻖ ﻭ ﭘﺎﺭﻭﯼ ﻣﻦﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮕﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺑﯿﺎﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺕ ﺣﻠﻘﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻣﻦ #علی_قیصری
به مجنون گفت روزی عیب جوییکه پیدا کن بِه از لیلی نکوییکه لیلی گر چه در چشمِ تو حوریستبه هر جزوی ز حُسنِ او قصوریستز حرف عیبجو مجنون برآشفتدر آن آشفتگی خندان شد و گفت:اگر در دیدهٔ مجنون نشینیبه غیر از خوبی لیلی نبینیتو کی دانی که لیلی چون نکویی است؟کزو چشمت همین بر زلف و رویی استتو قد بینی و مجنون جلوه نازتو چشم و، او نگاهِ ناوک اندازتو مو بینی و مجنون پیچش موتو ابرو، او اشارتهای ابرودلِ مجنون ز شِکّر خنده خونستتو لب میبینی و دندان که چونستکسی کاو را تو لیلی کردهای نامنه آن لیلیست کز من برده آرامیکی بحر است عشقِ بی کرانهدر او آتش زبانه در زبانهاگر مرغابیی ، اینجا مزن پردر این آتش سمندر شو سمندربه هر فکر و به هر حال و به هر کارچه در فخر و چه در ننگ و چه در عاربه هر صورت که نَبوَد نا گزیرتبجز معشوق نبود در ضمیرتوحشی_بافقی
🌷🌷🌷🌷🌷💎حلزون درونت را پیدا کن‼️جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی عروس دریایی بنام "مدوز" و انواع حلزون های دریایی است!هر از گاهی این عروس دریایی حلزونهای کوچک دریا را قورت میدهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال میدهد!اما پوسته سخت حلزون از او محافظت میکند و مانع هضم آن میشود!حلزون به دیواره ی مجرای هاضمهء عروس دریایی میچسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون میکند!زمانی که حلزون به رشد کامل خود می رسد، دیگر خبری از عروس دریایی نیست، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است!بعضی از ما همانند عروس دریایی هستیم که حلزون درونمان، ما را آرام آرام از درون میخورد ...🔰 حلزون درون ما میتواند :"عصبانيت، دلواپسی، افسردگی، خشم، نگرانی، طمع، حرص و زیاده خواهی و ... باشد"این حلزونها آرام آرام در وجود ما رشد میکنند و با دندانهای خود، وجود ما را میجوند ...آرامتر از آنچه که فکر میکنیم ...حال زمان آن است که به خود بیاییم و متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان رخ داده است ...!"کمی بیشتر برای شناخت درون خود وقت بگذاریم"
من هیچ آرزویی ندارم، در پی هیچ چیز نیستم؛ جز آرامش، جز خوابِ جان. همهٔ پوچی و نکبتِ زندگی را چشیدهام و از صمیم دل از آن بیزارم. هر که زیسته و اندیشیده باشد، ناگزیر در ژرفای روح خویش به تحقیرِ نوعِ بشر میرسد.از جنبوجوش، از دغدغهها، از دلمشغولیها و هیاهوی زندگی به ستوه آمدهام. نه چیزی میخواهم و نه در جستوجوی چیزی هستم. دیگر هیچ مقصدی ندارم؛ زیرا آدمی هر آنچه را با اشتیاق در پیِ آن است، سرانجام به دست میآورد و آنگاه درمییابد که همهاش سرابی بیش نبوده است.روزگارِ شادمانیِ من سپری شده است. شورِ آن روزها در وجودم فرو نشسته و از آنها سرد شدهام. در میان آدمیان، در جهانِ اهلِ فرهنگ و دانش، تلخی و نقصانِ زندگی را بیش از اندازه حس میکنم؛ اما هنگامی که تنهایم، دور از ازدحامِ مردم، گویی به سنگ بدل میشوم.در آن خلسه، هر اتفاقی میتواند رخ دهد؛ نه دیگران را میبینم و نه خود را. نه کاری میکنم و نه از کردارِ خود یا دیگران آگاه میشوم. و در همان حال، آرامم؛ بیاعتنا و آسوده.برای من دیگر خوشبختیای وجود ندارد، و نیز هرگز تسلیمِ بدبختی نخواهم شد.از کتاب : #داستان_همیشگیاثر : #ایوان_الکساندروویچ_گانچاروف
احمد شاملو چه زیبا گفته :سادگیم را، یکرنگیم را به پای حماقتم نذار،انتخاب کردهام که ساده باشم و دیگران را دور نزنموگرنه دروغ گفتن و بد بودن و آزار و فریب دیگران آسانترین کار دنیاست
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزندبه دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزندیکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمیکُندکسی به کوچه سار شب در سحر نمیزندنشسته ام در انتظار این غبار بی سواردریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمیزندهوشنگ_ابتهاج
اگرآفتابناگهان در یک نیمه شب طلوع کندو دنیاشهر به شهرکوچه به کوچهاتاق به اتاق، روشن و روشن شودآن وقت خواهیم دیددست چه کسانیاز جیب چه کسانی بیرون می آیدو چه کسانیاز خانه چه کسانیسرافکنده بیرون می زنند...اگرآفتابناگهان در یک نیمه شب طلوع کندهزاران گناه پنهان را آشکار کنداگر دنیا نتواند خود را بپوشاند وما آن را عریان ببینیمآن وقت شاید دیوانه شویمشاید همهمه به یکباره از این دنیا بگریزیم...آن وقت دیگر کسی در این دنیا نیستتا بچه ها را بزرگ کندهمان بهتر که دنیای ماآرام آرام روشن شود ...شاعر : #رامیز_روشناز کتابِ "باید در را آرام باز کرد و رفت"ترجمه: #رسول_یونان
تو که هستی که دلم دربدر کوی تو شدروی زیبای تو نادیده به هر سوی تو شدشده ای بیخبر از حال پريشان دلمروی بنما که دلم در خم ابروی تو شدهمه شب دست من و دامن تو ای مه منهمچو خورشيد شبی قصه جادوی تو شدلحظه ای پرده گشا از رخ همچون مه خودتا ببینی که دلم عاشق آن روی تو شددوش تا وقت سحر با تو شدم همدم دلچشم دل بسته به آن طره گیسوی تو شدروز و شب باده خورم از غم رویت صنماشهد این جام شرابم لب کندوی تو شدکام دل سخت به جان آمده از دوری توزانکه بی تاب تر از سلسله موی تو شد#آنجلا_راد شبتون ماه🙏🌹
برام سوال شده بود که چرا کل صحرای آفریقا رو نمیان با نصب پنلهای خورشیدی به منبع اصلی برق جهان تبدیل کنن.صحرای آفریقا با وسعت و آفتابی که داره (عکس اول)، میتونه به اندازه ۹۶برابر نیاز کره زمین برق تولید کنه!مثلا برای تامین کل برق آلمان فقط اندازه اون مربع کوچیک در عکس دوم پنلکاری نیازه!اما دلیل عدم انجام این پروژه (که چند بار مطالعه شد، آخریش توسط شرکت Desertec آلمان) چیه؟واقعیت اینه که جدای از بحث هزینه بسیار زیاد (حدود ۶۰ درصد GDP کل دنیا)، مشکل اصلی رابطه اکولوژیکی بین صحرای آفریقا و جنگل آمازونه!با پنلبندی کردن صحرای آفریقا، این صحرا یواش یواش به نطقه حاصلخیز تبدیل میشه که جالب بنظر میاد اما به قیمت کویر شدن جنگل آمازون و مناطق وسیعی از کشورای حوزه آتلانتیک!سالانه حدود ۸۲ میلیون تن شن از صحرای آفریقا به آمازون پرواز میکنن که منبع اصلی فسفر برای آمازون هست.کارشناسان پیش بینی میکنن که خشکسالی آمازون و کشورهای حوزه آتلانتیک به مراتب از خشکسالی صحرای آفریقا مرگبارتر خواهد بود! بخاطر همین پیشنهاد نصب پنل خورشیدی تو کل صحرای آفریقا رد شد!
اگر پاسپورتتون در عراق گم شد چه کار کنم؟🇮🇷 آدرس نمایندگیهای جمهوری اسلامی ایران در عراق📍 کنسولگری ایران در کربلا (دفتر شماره ۱)آدرس: کربلا، حی الاسکان، نزدیک تقاطع خیابان الشهدا🗺 لوکیشن: nshn.ir/rbZpUW0ASsBx%F0%9F%93%9E تلفن: +964 781 292 2537 📍 کنسولگری ایران در کربلا (دفتر شماره ۲)آدرس: کربلا، بابالقبله حرم مطهر امام حسین (ع)🗺 لوکیشن: nshn.ir/sbZ9ylIAS4S-%F0%9F%93%8D کنسولگری ایران در نجفآدرس: نجف اشرف، خیابان ۶۰، منطقه حی السعد (Hai Al-Saad)🗺 لوکیشن: nshn.ir/Qb_r6BPAAW46%F0%9F%93%9E تلفن: +964 781 413 2821📞 تلفن دوم: +964 781 413 2819 📍 سفارت جمهوری اسلامی ایران در بغدادآدرس: بغداد، منطقه کرادة مریم (Karradat Maryam / صالحیه)، قطاع ۲۲۲، خیابان ۲۰، پلاک ۳۵📞 تلفن: +964 1 537 6339📞 تلفن دوم: +964 1 884 3033📞 تلفن سوم: +964 1 885 2297برای دوستان خود هم اطلاع رسانی کنید
*میگن قدیما حیاطها درب نداشت، اگر درب داشت هیچوقت قفل نبود...**میدونید چرا قدیمیا اینقدر مخلص بودند؟* *چرا اينقدر شاد بودن؟**چرا اينقدر احساس تنهايی نميكردند؟* *چرا زندگيها بركت داشت؟**چرا عمرشون طولانی بود؟**چون تو کتاب ها دنبال ثواب نمیگشتند که چی بخونند ثواب داره، دنبال عمل کردن بودند.*فقط یک کلام میگفتند: خدایا به دادههایت شکر.* *نمیگفتند تشنه رو آب بدید ثواب داره، میگفتند آب بدید به بچه که طاقت نداره.*موقعی که غذا میپختند، نمیگفتند بدیم به همسایه ثواب داره، میگفتند بو بلند شده همسایه میلش میکشه ببریم اونا هم بخورن.**موقعی که یکی مریض میشد، نمیگفتن این دعا رو بخونی خوب میشی، میرفتن خونه طرف، ظرفاشو میشستن، جارو میزدن، غذاشو میپختن که بچه هایش غصه نخورن**اول و آخر کلامشون رحم و مهربانی بود.*به بچه عیدی میدادند، میگفتن دلشون شاد میشه،**به همسایه میرسیدن میگفتن همسایه از خواهر و برادر به آدم نزدیکتره...**خدایا قلب ما را جلا بده که تو کتاب ها دنبال ثواب نگردیم، خودمان را اصلاح کنیم و با عمل کردن به ثواب برسی نه فقط با خواندن دعا**مهربان باشیم، محبت کنیم بی منت،.. خدایا عاقبت بخیرمان کن
من که در کندوی چشمان تو میگیرم عسلنیش زنبورت چه شد این بی نوا را ماحصلشهد با بوسیدن از لب های تو آید به بَرگونه ی سوسن به سرخی گُر بگیرد در بغلتا بچینم نافه ای از چین گل های تنتبند نافم را بریدی سر به روزی از ازلچشمْ آهو از چه رو ناز و خرامان میروی باختم از قافیه در قله ی قاف غزللرزِ اندامت بلرزاند دلم را هر دمیآتشی از قلب من آید برون از این گسلطور سینا نیستم در طاقت دیدار تولنْ ترانی ام نگو تا سر برآرم از جبلآه اگر دستم رسد ماه بلند آوازه امتا ثریا در بَرَت حلقه زنم همچون زحلعطر یوسف را بیاور ای نسیم خوش نوازکلبه ی احزان شود روزی گلستان فی المثل#بهرنگ_یوسفی
«ازت ممنونم که بهم گفتی: همهچیز درست میشه.فکر نکنم هیچ یک از ما در حال حاضر از این مورد مطمئن باشه ولی شنیدنش از زبون کسی دیگه حس خیلی خوبه داره.»*- نامه از کَری به دیوید*
گاهی دلت میخواهددر شلوغی روزگارشبیایدتنگ در آغوشت گیردنفست که آرام گرفتبگوید:تمام حواسم با توست!با تو خوب من...!کاش بداند...گاهی این سوی دنیا می نشینیدست نوازشبر سر اطمینانت می کشیبا بغض و لبخند میگویی:میداند دلتنگم...!#عادل_دانتیسم
چو تیغ کهنه بلادیدگان زنگ شدند کمان خالی از آن تیر چون خدنگ شدند ز تنگچشمی پیلان مگو که پیلتنان به روزگار تو موران چشمتنگ شدند ز سادهجانی لببستگان درد مپرس که دردنامه نهادند و داغ ننگ شدند به تاب مبهم رنگینکمان چه آویزی؟ چو محرمان همه نیش هزار رنگ شدند سر ستیزی و امید صلح و جنگی نیست که همدلان همه با خویشتن به جنگ شدند سرود سرخوشی راستان چه ساز کنی؟ که زیر بار ملامت خمیدهچنگ شدند به پاکجانی مینا قسم مخور ای دوست! چو شهدها همه آلودهٔ شرنگ شدند ز نرمخویی یاران مگو که شیشهدلان هزار بار شکستند تا که سنگ شدند هنوز پای فرومانده را شتابی هستکه همرهان همه آزرده از درنگ شدند.پروین_دولتآبادی
"گل شب بو دیگه، شب بو نمیده . . .
از فریب وعدهٔ امید روزم شد سیاهرنج هر نومیدی از امّیدواری میکشم#صائب_تبریزی
🥀 .. 👌🏻Pirates of the Caribbean: Dead Man's Chest, OSTHans Zimmer - Davy Jones(2006)چون تو را از دل من نیست خبر هیچ مگوی ...#اوحدی🥃 .. 🚬
#زیست شناسی هسته ای
«پس چرا باران نمیآید؟»سرآمد روزها با تشنگی،بر مردم صحرا...گروه تشنگان در پچپچ افتادند:«آیا این همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟!»و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:«فضا را تیره میدارد،ولی هرگز نمیبارد...#مهدی_اخوان_ثالث اجرای "رامیز قلی اف " نوازنده ی شهیر تار آذربایجان🤎Ⓜ️✨
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخههای شسته، باران خورده، پاکآسمان آبی و ابر سپیدبرگهای سبز بیدعطر نرگس، رقص بادنغمه شوق پرستوهای شادخلوت گرم کبوترهای مستنرم نرمک میرسد اینک بهارخوش به حال روزگارخوش به حال چشمهها و دشتهاخوش به حال دانهها و سبزههاخوش به حال غنچه های نیمه بازخوش به حال دختر میخک که میخندد به نازخوش به حال جام لبریز از شرابخوش به حال آفتابای دل من گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کامباده رنگین نمیبینی به جامنقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که می باید تهی استای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتابای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارگر نکوبی شیشه غم را به سنگهفت رنگش میشود هفتاد رنگفریدون مشیری
از مترسکی سوال کردمآیا از ماندن در مزرعه بیزار نشدهای؟پاسخم داد و گفت:در ترساندن و آزار دیگرانلذتی بیاد ماندنی استپس من از کار خود راضی هستمو هرگز از آن بیزار نمیشوم.اندکی اندیشیدمو سپس گفتم:راست گفتی من نیز چنین لذتی راتجربه کرده بودم.گفت:تو اشتباه میکنیزیرا کسی نمیتواند چنین لذتی را ببرد،مگر آن که درونشاز کاه پر شده باشد...✍جبران خلیل جبران