یه روز تو خوابمم نمی دیدمواسه تو جونمم بدمهمینه عشق ...❤️
انتشار: 2026/08/22 05:39 UTCدریافت: 2026/08/22 08:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 08:15 UTC
پستهای تلگرام — 💔 سوزدل 💔
اسطــوره_ قسمت_456مهتا عصبی و خشمگین پرسید: - واسه چایی اومده بودي یا فضولی؟به او نگاه کرد. از نوع عاقل اندر سفیهش. دم حجیمش را فرو داد. دستش را به پایه کانکس گرفت و بلند شد. خواستم کمکش کنم. دستم را پس زد. - خودم می تونم. لنگ می زد. خم شد و سینی و استکان هاي خالی و خاکی را برداشت و بی توجه به من به کانکسش رفت. پشت سرش رفتم، اما در را بست و قفل کرد. هر چه قدرت داشتم توي انگشتانم ریختم و موهایم را چنگ زدم. - چیه بابا. چیزي نشده که. بزرگ میشه یادش میره. نیاز مبرمی به فریاد زدن داشتم، اما نمی خواستم کارگرها بیدار شوند. رخ به رخش ایستادم و آن قدر بازویش را فشردم تا آخش درآمد. - یه لطفی کن و انقدر دور و بر من نپلک. فعلا تختم با بهتر از تو پره. هر وقت خالی شد خبرت می کنم. چشمانش مثل یک ببر زخمی درخشید. دست آزادش را بالا برد که توي صورتم فرود بیاورد. مچش را گرفتم و پیچاندم. جیغ آرامی زد و از شدت درد خم شد. من هم خم شدم و کنار گوشش گفتم: - سري بعدي در کار نیست مهتا. یه بار دیگه با این دختر بد حرف بزنی قسم می خورم که با دستاي خودم گردنت رو می شکنم. حالا از جلوي چشمم گم شو. هولش دادم. چند عقب عقب رفت و در حالی که مچش را می مالید گفت: - تو بیماري، مریضی، مشکل داري. عوضی بی لیاقت، روانی، وحشی! آن قدر گفت تا بغضش ترکید و دوان دوان دور شد. شاداب: سنگریزه هاي کف دستم را پاك کردم. پوستم خراشیده و ملتهب بود. بدتر از آن پایم امانم را بریده بود. دمپاي شلوارم را بالا زدم و کمی ماساژش دادم. بدتر از آن قلبم بود که بدجوري سرناسازگاري داشت. بدتر از آن گلویم بود که با بغضی بی دلیل راه نفسش بند آمده بود. بدتر از آن مغزم بود که مرتب تکرار می کرد "به تو چه، به تو چه، به تو چه! " بدتر از آن چشمم بود که هی پر و خالی می شد. بدتر از آن حافظه ام بود که مثل پرده سینما مرتب صحنه ها را تکرار می کرد. بدتر از آن احساسم بود که احساس سرخوردگی داشت. احساسم احساس بدي داشت. احساسم احساس غم مبهمی داشت. - شاداب باز کن این در کوفتی رو. باز نمی کردم. نمی خواستم باز کنم. از دانیار بدم آمده بود. بی دلیل بدم آمده بود. انگار تازه دانیار واقعی را به یاد آورده بودم. انگار تمام دانسته هاي گذشته ام در مورد او از قبر سر بلند کرده بودند و مثل زامبی هاي خونخوار چنگالشان را توي تمام اعضا و جوارحم فرو می بردند. - شاداب با توام. در رو باز می کنی یا بزنم بشکنمش؟
اسطــوره_ قسمت_454دیگه فکر می کنم وقت آشتی رسیده. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم:- تو دو تا گوش دراز رو سر من می بینی؟ من صد تا مثل تو و پدرت رو لب تشنه از چشمه بر می گردونم. کاش حداقل صداقت داشتین و حرفتون رو رك و راست می زدین. کاش پدرت اون قدر غیرت داشت که از تو واسه رسیدن به اهدافش استفاده نمی کرد. به هرحال از قول من بهش بگو گندي رو که تو سد داریان زده با صد تا دختر مثل تو نمی تونه درست کنه. من گزارشش رو رد می کنم. تو هم خودت رو خسته نکن. اون قدر واسه من ارزش نداري که به خاطرت چشمم رو همچین خیانت بزرگی ببندم. بلند شدم و با حرص سیگار را روي زمین له کردم. چقدر سخت بود پذیرش مردانی که این قدر راحت ناموسشان را به حراج می گذاشتند. برخاست و مقابلم ایستاد و به چشمانم خیره شد. - آره. حق با توئه. پاي بابام گیره. بدجورم گیره. شاید یکی از دلایل اومدنم به اینجا همینی باشه که تو میگی، اما مهم ترینش نیست. من دنبال یه بهونه بودم واسه برگشتن پیش تو. این موضوع همون بهونه اي بود که می خواستم. من به بابا گفتم که محاله سر این قضیه کوتاه بیاي. خودشم قبول داشت. واسه همینم اگه من اینجام فقط و فقط به خاطر خودته. جلو آمد. - باور کن دنی، هیچ کلکی در کار نیست. من واقعا دلم واست تنگ شده. دستش را دور کمرم انداخت و سرش را به سینه ام چسباند. تا آمدم از خودم دورش کنم صداي سقوط جسمی به گوشم رسید. سریع به عقب برگشتم و شاداب را نقش زمین دیدم. بلافاصله مهتا را به عقب راندم و به سمتش دویدم. - شاداب؟ چی شد؟ کنارش زانو زدم. قوزك پایش را مالید و بدون این که نگاهم کند جواب داد: - هیچی. پام پیچ خورد. دستم را جلو بردم. - بذار ببینم. پایش را عقب برد. - چیز مهمی نیست. چرا نگاهم نمی کرد؟ - دوباره واسه چی اومدي بیرون؟ به سینی افتاده بر خاك اشاره کرد و گفت: - امشب قسمتت نیست چاي بخوري. مهتا عصبی و خشمگین پرسید: - واسه چایی اومده بودي یا فضولی؟
اسطــوره_ قسمت_452 اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد. - خب؟ بقیه ش؟ رویم را برگرداندم و گفتم: - همین دیگه. - یعنی واسه عروسی منم میاي رو به روي خونه و یه گوشه می شینی و گریه می کنی؟ از این که خودش را با دیاکو مقایسه کرده بود بدم آمد.…اسطــوره_ قسمت_453"یعنی پیشنهاد خوابیدن در کانکسش را به مهتا هم می دهد؟"دانیار: دستم را سایبان سیگارم کردم و فندك زدم. حوصله کانکس خودم را نداشتم. روي پله هایش نشستم و به چراغ هاي خاموش اتاقک هاي دیگر نگاه کردم. خواب از چشمم فراري بود. وجود شاداب اذیتم می کرد. تحت فشارم می گذاشت. فهمیده بودم که به مهتا حسادت می کند. بغ کردنش را از لحظه حضور مهتا متوجه شده بودم. بغض کردنش را به خاطر استرس ناشی از کم شدن توجه من یا حتی ترسش از تنها ماندن و رفتن من. همه را حس کرده بودم، اما تا خواستم لب باز کنم تا خواستم آرام و مطمئنش کنم مرا با تبسم مقایسه کرده بود. به راحتی از ازدواجش با مرد دیگري حرف زده بود. از حساسیت هاي همسر آینده من ترسیده بود و این ها یعنی او اصلا به رابطه عمیق تر با من فکر نمی کرد. واقعا فکر نمی کرد، چون شاداب هرگز نمی توانست احساسات واقعی اش را پنهان کند. حداقل از من! - چه عجب! بالاخره دل کندي. سرم را بالا گرفتم. مهتا شنلی دور خودش پیچیده و توي چهارچوب درِ کانکس من ایستاده بود. زیر لب گفتم: - تو اینجا چی کار می کنی؟ روي پله کنار من نشست. - منتظرت بودم برگردي. انقدر با عجله رفتی که انگار نه انگار من پیشت بودم. پک محکمی به سیگار زدم و گفتم: - خب حالا که برگشتم. حرفت رو بزن و برو. دستش را روي بازویم گذاشت. - کجا برم؟ من به خاطر تو اومدم تو این بیابون. هه هه! به خاطر من! اجازه دادم پوزخندم را واضح و کامل ببیند. - چیه؟ دوست پسر جدیدت دلت رو زده که هواي قدیمیا به سرت افتاده؟ گرماي دستش از پیراهنم نفوذ می کرد و به گوشت و عصبم می رسید. - خودتم می دونی که هیچ کسی نمی تونه جاي تو رو واسه من پر کنه، اما آخرین برخوردت یادته؟ داشتی منو می کشتی. سرم را چرخاندم و میخ صورتش شدم. - وقتی یادم میاد چه غلطاي اضافی اي کردي پشیمون میشم از این که نکشتمت. با ملایمت فاصله بینمان را خزید و گفت: - حق با توئه. من اشتباه کردم. نباید اون حرفا رو می زدم. هر چند که توام هر چی از دهنت اومد به پدر و مادر من گفتی، اما گذشته ها گذشته. تو عصبانیت که حلوا پخش نمی کنن. من یه چیزي گفتم تو هم به بدترین شکل ممکن جواب دادي. دیگه فکر می کنم وقت آشتی رسیده. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم:
ریزش مو چندتا دلیل اصلی داره:۱ـ کمبود آهن ۲ـ استرس مزمن۳ـ اختلالات تیروئید ۴ـ مشکلات هورمونی۴ـ کمبود ویتامین D یا گروه B۵ـ چربی بیش از اندازه سر