آن روز در پارک قدم میزدم.نه برای ورزش آمده بودم، نه برای هواخوری.فقط دلم میخواست کمی از شلوغی آدم…
انتشار: 2026/06/19 04:32 UTCدریافت: 2026/08/22 02:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:10 UTC
آن روز در پارک قدم میزدم.نه برای ورزش آمده بودم، نه برای هواخوری.فقط دلم میخواست کمی از شلوغی آدمها و افکارم فاصله بگیرم.پاییز آرامآرام روی شاخهها نشسته بود و برگها یکییکی از درختان جدا میشدند. روی یکی از نیمکتها نشستم و به آدمهایی که از مقابلم میگذشتند نگاه کردم.پیرمردی آرام راه میرفت و عصایش را روی زمین میکشید.دختربچهای دنبال کبوترها میدوید و از خنده ریسه میرفت.زوجی جوان در سکوت کنار هم نشسته بودند.هرکدام داستانی داشتند.هرکدام چیزی را با خود حمل میکردند.در همان لحظه مردی از کنارم عبور کرد. چند قدم که دور شد، ناگهان مرا به یاد دوستی انداخت که سالها بود ندیده بودمش.دوستی که زمانی حضورش آنقدر عادی بود که فکر میکردم همیشه خواهد بود.اما زندگی بیآنکه از ما اجازه بگیرد، آدمها را از یکدیگر دور میکند.گاهی با فاصله.گاهی با زمان.و گاهی برای همیشه.به اطراف نگاه کردم.چند دقیقه پیش این آدمها برای من غریبه بودند.چند دقیقه بعد هم شاید هرگز دوباره نبینمشان.اما هرکدام برای کسی تمام دنیا بودند.کسی منتظرشان بود.کسی دوستشان داشت.کسی نگرانشان بود.و ناگهان به این فکر افتادم که چقدر زود از کنار هم عبور میکنیم.چقدر آسان قضاوت میکنیم.چقدر دیر میفهمیم که هر انسانی جنگی را در سکوت خود میجنگد.پیرمردی که آرام قدم میزند شاید دلتنگ همسری باشد که سالها کنارش زندگی کرده است.آن زن جوانی که لبخند میزند شاید شبها با تنهایی خود دستوپنجه نرم کند.آن نوجوانی که هدفون در گوش دارد شاید از چیزی فرار میکند که هیچکس از آن خبر ندارد.ما فقط چهرهها را میبینیم.نه زخمها را.نه خاطرهها را.نه بارهایی را که آدمها بر دوش میکشند.خورشید کمکم پشت درختان پنهان میشد.از روی نیمکت بلند شدم و مسیر خروج را در پیش گرفتم.پیش از رفتن، آخرین نگاه را به پارک انداختم.به آدمهایی که میآمدند و میرفتند.به زندگی که بیوقفه جریان داشت.و با خودم فکر کردم:شاید مهربانی از همینجا آغاز میشود؛از این باور ساده که هر انسانی داستانی دارد که ما از آن بیخبریم.داستانی که اگر میشنیدیم،کمتر قضاوت میکردیم،بیشتر میفهمیدیمو آرامتر از کنار یکدیگر عبور میکردیم.@WomentodayWomenstomorrow
