پیر شد.روزیبه آینه نگاه کردنهبرای دیدنِ چهره.میخواست بداندهنوزکسیآنسوی شیشهنفس میکشد.آینه تصویر…
انتشار: 2026/07/04 08:42 UTCدریافت: 2026/08/22 02:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:10 UTC
پیر شد.روزیبه آینه نگاه کردنهبرای دیدنِ چهره.میخواست بداندهنوزکسیآنسوی شیشهنفس میکشد.آینه تصویر رااز یاد برده بود.سالها بودتنهاسکوت رابازمیتاباند.چینهای صورتردِّ رودهایی بودندکهاز کوهستانِ زمانگذشتهاند.امروز...کدامیکپیرتر است؟آنکه در آینه ایستادهیاآنکه سالهاستاز انعکاسِ خویشتبعید شده است؟آینهچیزی نگفت. فهمید:پیری گاهبر چهره نمینشیندبر سکوت چین میاندازد.@WomentodayWomenstomorrow
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — زنان امروز، زنان فردا
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، مترجم و از برجستهترین چهرههای ادبیات معاصر ایران،او در حومه سانفرانسیسکو درگذشت.شهرنوش پارسیپور، متولد بهمن ۱۳۲۴ در تهران، خالق آثار «زنان بدون مردان»، «طوبا و معنای شب»، «عقل آبی»، «سگ و زمستان بلند» و «آداب صرف چای در حضور گرگ» بود؛ آثاری که بسیاری از آنها سالها از انتشار در ایران محروم ماندند.زندگی او گواه این حقیقت بود که حکومتها میآیند و میروند، اما هنر راستین از مرز زمان عبور میکند. آنان که نویسندهای را به سکوت، زندان یا تبعید واداشتند، روزی تنها نامی در کتابهای تاریخ خواهند بود؛ اما شهرنوش پارسیپور با کلماتش همچنان زنده خواهد ماند؛ در ذهن و قلب نسلهایی که آثارش را خواندهاند و خواهند خواند.درگذشت او تنها فقدان یک نویسنده نیست؛ خاموش شدن یکی از صداهای مستقل، جسور و ماندگار ادبیات فارسی است؛ زنی که با قلمش رنج انسان، بهویژه رنج زنان، را روایت کرد و با تخیل، جسارت و نوآوری، افقهای تازهای پیش روی ادبیات معاصر ایران گشود.@WomentodayWomenstomorrow
باید به سخنان ترامپ با دقت توجه کرد. موضوع صرفاً فروش گندم، ذرت یا سویا به ایران نیست، بلکه تأمین منافع کشاورزان آمریکاست؛ یکی از مهمترین پایگاههای رأی جمهوریخواهان در آستانه انتخابات میاندورهای. این مسئله در شرایطی اهمیت بیشتری پیدا میکند که دولت آمریکا تعرفههای سنگینی بر واردات کالاهای چینی اعمال کرده و چین نیز در پاسخ، تعرفههای تلافیجویانهای بر محصولات اصلی کشاورزی آمریکا، از جمله سویا، ذرت، گوشت و پنبه، وضع کرده است. در نتیجه، بخشی از بازار صادراتی کشاورزان آمریکایی از دست رفته و دولت آمریکا ناچار است برای حفظ درآمد این بخش، بازارهای جایگزین ایجاد کند. از این منظر، فروش محصولات کشاورزی به ایران بیش از آنکه اقدامی در جهت حمایت از ایران باشد، تلاشی برای حفظ رضایت کشاورزان آمریکایی و تقویت پایگاه رأی جمهوریخواهان است. البته این تنها یکی از عوامل است و سیاست آمریکا در قبال ایران همچنان تحت تأثیر مجموعهای از ملاحظات سیاسی، امنیتی و اقتصادی قرار دارد.@WomentodayWomenstomorrow
میخواهم خودم را در آغوش بگیرم و از او معذرت بخواهم.باید بیشترین دلجویی را از خودم بکننم.از آن انسانی که سالها درون من زندگی کرد و کمتر دیده شد. از او بخواهم مرا ببخشد؛ چون بیش از هر کس دیگری اذیتش کردم.سالها مشغول راضی نگه داشتن دیگران بودم؛ پناهشان شدم، حمایتشان کردم ،نگرانشان بودم، بارهایشان را به دوش کشیدم. و باعث خوشحالی و افزایش نفس معنوی و دوری به نگاه مادیاما چند بار از خودم پرسیدم:تو چطوری؟چه کسی مراقب تو بود؟چه کسی زخمهایت را دید؟گاهی فکر میکنم زندگی نکردم؛انگار تمام عمر در حال آماده شدن برای زندگی بودم،اما خودِ زندگی از کنارم گذشت.روزگار فرصت چندانی نداد.حالا هم اگر فرصتی مانده باشد، وقت نیست.باید کار کرد و برای فردا آماده شد. امروز بیش از هر زمان دیگری باید به خودم تکیه کنم؛برای حفظ آنچه از من باقی مانده،برای نگهداری خاطرهها،برای پاسداری از چند نماد کوچک نوستالژی که هنوز مرا به گذشتهای دور پیوند میدهند.دیگر نمیخواهم با خودم مانند یک غریبه رفتار کنم.اما همان راه کوتاهی که مانده، ارزش آن را دارد که دستِ خودم را بگیرم،کنار خودم بنشینم و بگویم:ببخش که این همه سال فراموشت کردم.ببخش که همیشه تو را آخر صف گذاشتم.از امروز، اگر کسی سزاوار دلجویی باشد،پیش از همه، خودِ تویی@WomentodayWomenstomorrow
چشمم تر است؛بگذار باران بیاید.جهانهمیشه برای پنهان کردن اندوهبه بهانهای نیاز دارد.امروزسهم آسمان باران استو سهم من رفتن.میروم؛نه برای آنکه راهی مانده باشد،نه برای آنکه مقصدینام مرا به خاطر آورده باشد.میروم مثل پنجرهایکه یک روزاز دیوار خود دل بکندو در بادبه جستوجوی چشماندازی دیگر برود.نه برای رسیدن به جایی،فقط برای آنکه دیگر نتواندهمان چشمِ همیشگیِ خانه باشد.باد،سالها بعد،هنوز آدرس اتاقش را گم کرده است.چیزی از مندر این هوا خواهد ماند؛لرزش آرام برگیکه گمان میکنددرخت هنوز ایستاده است،و پنجرهایکه از دیوار جدا شدهاما هنوزرو به همان حیاط قدیمی باز میشود.باران که بیایدکسی نخواهد فهمیدکدام قطرهاز ابر افتاده استو کداماز خاطرهایکه بیش از صاحبش عمر کرده است.شایدعطر گلدانی خالیکه هر صبحبه انتظار دستیشکوفه میدهد.شایدچراغی در انتهای کوچهکه سالهاستکسی از زیر نورش عبور نکرده،اما هنوزخاموش شدن را یاد نگرفته است.و شایدپنجرهای نیمهبازکه تمام زمستانبا باد حرف زده استو هنوزگمان میکندکسی بازخواهد گشت.چشمم تر است؛بگذار باران بیاید...برخی وداعهاآنقدر آراماندکه فقط بارانصدایشان را میشنود.@WomentodayWomenstomorrow
آن روز در پارک قدم میزدم.نه برای ورزش آمده بودم، نه برای هواخوری.فقط دلم میخواست کمی از شلوغی آدمها و افکارم فاصله بگیرم.پاییز آرامآرام روی شاخهها نشسته بود و برگها یکییکی از درختان جدا میشدند. روی یکی از نیمکتها نشستم و به آدمهایی که از مقابلم میگذشتند نگاه کردم.پیرمردی آرام راه میرفت و عصایش را روی زمین میکشید.دختربچهای دنبال کبوترها میدوید و از خنده ریسه میرفت.زوجی جوان در سکوت کنار هم نشسته بودند.هرکدام داستانی داشتند.هرکدام چیزی را با خود حمل میکردند.در همان لحظه مردی از کنارم عبور کرد. چند قدم که دور شد، ناگهان مرا به یاد دوستی انداخت که سالها بود ندیده بودمش.دوستی که زمانی حضورش آنقدر عادی بود که فکر میکردم همیشه خواهد بود.اما زندگی بیآنکه از ما اجازه بگیرد، آدمها را از یکدیگر دور میکند.گاهی با فاصله.گاهی با زمان.و گاهی برای همیشه.به اطراف نگاه کردم.چند دقیقه پیش این آدمها برای من غریبه بودند.چند دقیقه بعد هم شاید هرگز دوباره نبینمشان.اما هرکدام برای کسی تمام دنیا بودند.کسی منتظرشان بود.کسی دوستشان داشت.کسی نگرانشان بود.و ناگهان به این فکر افتادم که چقدر زود از کنار هم عبور میکنیم.چقدر آسان قضاوت میکنیم.چقدر دیر میفهمیم که هر انسانی جنگی را در سکوت خود میجنگد.پیرمردی که آرام قدم میزند شاید دلتنگ همسری باشد که سالها کنارش زندگی کرده است.آن زن جوانی که لبخند میزند شاید شبها با تنهایی خود دستوپنجه نرم کند.آن نوجوانی که هدفون در گوش دارد شاید از چیزی فرار میکند که هیچکس از آن خبر ندارد.ما فقط چهرهها را میبینیم.نه زخمها را.نه خاطرهها را.نه بارهایی را که آدمها بر دوش میکشند.خورشید کمکم پشت درختان پنهان میشد.از روی نیمکت بلند شدم و مسیر خروج را در پیش گرفتم.پیش از رفتن، آخرین نگاه را به پارک انداختم.به آدمهایی که میآمدند و میرفتند.به زندگی که بیوقفه جریان داشت.و با خودم فکر کردم:شاید مهربانی از همینجا آغاز میشود؛از این باور ساده که هر انسانی داستانی دارد که ما از آن بیخبریم.داستانی که اگر میشنیدیم،کمتر قضاوت میکردیم،بیشتر میفهمیدیمو آرامتر از کنار یکدیگر عبور میکردیم.@WomentodayWomenstomorrow
ما در آینهٔ چهرهٔ دوستان و عزیزانمان پیر شدیم؛پیش از آنکه پیری را در صورت خود ببینیم، آن را در نگاه کسانی یافتیم که روزگاری با آنان جوانی را نفس میکشیدیم. زمان، بیصدا و آرام، از کنار ما عبور نکرد؛ بر چهرهٔ آنان نشست، بر لبخندهایشان سایه انداخت، بر موهایشان سپیدی پاشید و در خطوط صورتشان خانه کرد.سالها از روی تقویم نگذشتند؛ از میان جمعهای صمیمی، از کنار خاطرههای مشترک، از لابهلای خندههایی که روزی بیپایان مینمودند عبور کردند. هر چینِ تازه بر چهرهٔ دوستی قدیمی، هر نگاهِ خستهٔ عزیزی که روزگاری سرشار از شور زندگی بود، نشانهای شد از گذر فصلی دیگر از عمر ما.گاهی گمان میکنیم که زمان را احساس نکردهایم؛ اما ناگهان در جمعی از چهرههای آشنا میایستیم و میبینیم که جوانیِ دیروز آرامآرام به خاطرهای دور تبدیل شده است. در چشمهای آنان، سالهایی را میبینیم که رفتهاند؛ در سپیدی موهایشان، زمستانهایی را که از سر گذراندهایم؛ و در سکوتِ میان سخنانشان، روزهایی را که دیگر بازنمیگردند.ما پیری را نخست در خود نشناختیم. آن را در چهرهٔ مادران و پدران، در صورت دوستان دیرین، در نگاه نزدیکانی دیدیم که همراه ما از جادهٔ زندگی عبور کردهاند. هر بار که زمان نشانی تازه بر چهرهٔ آنان گذاشت، گویی بر صفحهای نامرئی، بخشی از عمر ما نیز نوشته شد.روزی به خود آمدیم و دیدیم در میان همان چهرههای آشنا که رنگ زمان گرفتهاند، ما نیز دیگر آن آدمهای سالهای دور نیستیم. بیآنکه متوجه شویم، فصلهای بسیاری را پشت سر گذاشتهایم؛ فصلهایی که نه با ورق خوردن تقویم، بلکه با دگرگون شدن چهرهٔ عزیزانمان شمارش شدند.و شاید معنای واقعی گذر عمر همین باشد؛ اینکه انسان پیش از دیدن پیری در آینهٔ خویش، آن را در آینهٔ صورت کسانی ببیند که دوستشان دارد. زیرا ما تنها پیر نمیشویم؛ ما با هم پیر میشویم. با هر لبخند کهنه، با هر موی سپید، با هر خاطرهای که به گذشته میپیوندد.ما با چهرهٔ دوستان و نزدیکانمان پیر شدیم -عمر، پیش از آنکه بر صورت ما بنشیند،بر چهرهٔ عزیزانمان نوشته شد،و ما سالها را در نگاه آنان خواندیم.🌹@WomentodayWomenstomorrow
